اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


واژگانِ خاک خورده‌یِ ته‌ِ انباری.
من ته همین انباری، خونه‌مه.
@Thecrazyhearbot

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


بعضیا درسشون تموم شد ، کرم گرفتن چالش بذارن.
هستین؟


اگه تو هم از دست آدما روانی شدی این پیامو لایک کن.


کاش یه گزینه بود آدم می‌تونست اونو فعال کنه و هر تابستون بمیره، وقتی پاییز شد زنده شه.


_


تا اونجایی که می‌دونید، من کتاب‌فروشی‌ دارم. و احتمال قوی بعد از کنکور دوباره قوی استارتش بزنم و بریم برا فروش کتاب‌ها.
خوشحال میشم اگه کتاب دوست دارین، از بچه های ورق ورقیم حمایت کنید. :)))


بوی گناه چشم‌ها را می‌سوزاند؛ اما آدمی همیشه از سوزشِ چشم‌هایش نمی‌ترسد، گاهی از چیزی می‌ترسد که پشت آن سوزش پنهان شده؛ از حقیقتی که اگر یک‌بار درست نگاهش کند، دیگر هیچ راهی برای انکارش باقی نمی‌ماند. گناه همیشه با چهره‌ای هیولاوار وارد زندگی نمی‌شود. گاهی آرام می‌آید، با لبخند، با یک توجیه کوچک، با جمله‌ای ساده مثل «چاره‌ای نداشتم»، «همه همین کار را می‌کنند»، «حقم بود». و عجیب اینجاست که بزرگ‌ترین سقوط‌های انسان، اغلب از همان دروغ‌های کوچکی آغاز می‌شوند که هر شب پیش از خواب، برای آرام کردن وجدانش به خودش می‌گوید. آدمی وقتی از دیدن خودش می‌ترسد، آینه را مقصر می‌کند. وقتی حقیقت را تاب نمی‌آورد، حقیقت را دشمن می‌نامد. و وقتی صدای وجدان بلند می‌شود، به جای خاموش کردن گناه، صدایش را بلندتر می‌کند؛ شاید کسی نشنود، شاید خودش هم نشنود. اما غافل است که غرشِ گناهکار، پیش از آن‌که گوش جهان را کر کند، گوشِ خودش را کر می‌کند. آن‌قدر فریاد می‌زند که دیگر صدای گریه‌ی قربانی را نمی‌شنود؛ آن‌قدر خودش را بی‌گناه معرفی می‌کند که صدای ترک خوردنِ درونش را نمی‌شنود؛ آن‌قدر برای دیگران روایت می‌سازد که کم‌کم خودش هم فراموش می‌کند اولین کسی که به آن دروغ باور کرده، خودِ او بوده است. و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد: هیچ‌کس به اندازه‌ی یک گناهکارِ فراری از خودش، از حقیقت نمی‌ترسد. چون حقیقت، برخلاف آدم‌ها، خسته نمی‌شود. فراموش نمی‌کند، گم نمی‌شود. و مهم‌تر از همه، قابل فریب دادن نیست. زمان که بگذرد، تمام صداها خاموش می‌شوند؛ آدم‌ها می‌روند، شاهدها فراموش می‌کنند، خاطره‌ها رنگ می‌بازند و حتی زخم‌ها هم یاد می‌گیرند چگونه ساکت بمانند. اما یک نفر باقی می‌ماند. خودت. و آنجاست که می‌فهمی مجازاتِ واقعیِ گناه، رسوا شدن پیشِ دیگران نبود؛ این بود که تمام عمر از خودت فرار کنی و در آخر، درست همان جایی به خودت برسی که آغاز کرده بودی. بوی گناه چشم‌ها را می‌سوزاند؛ غرشِ گناهکار، گوش‌ها را کر می‌کند؛ اما هیچ فریادی نمی‌تواند حقیقت را برای همیشه خاموش کند. چون حقیقت، برخلاف گناهکار، نیازی به فریاد زدن ندارد. آرام می‌ایستد، نگاه می‌کند، و صبر می‌کند تا روزی که دیگر هیچ دروغی برای گفتن باقی نمانده باشد.
.صاد.


ظریف، شریف، اصیل.


آقای رنگو، سلام.
این بار من آمدم تا چند کلمه‌ای برایتان به یادگار بگذارم؛ چند کلمه برای سرزمینی که شاید این روزها زخم‌هایش از دور هم دیده شوند، اما هنوز چیزی در رگ‌هایش جریان دارد که با هیچ زخمی نمی‌میرد. آقای رنگو، این‌ها را نبین که هم‌وطنِ خود را به بهایی ناچیز می‌فروشند؛ آن‌ها را ببین که از زیاده‌خواهی، حقِ یک ملت را برای خودشان می‌خواهند. آن‌هایی که وطن را نه خانه، که سفره می‌بینند؛ سهم خودشان را برمی‌دارند و باقی‌مانده‌اش را برای فردای دیگری جا می‌گذارند. اما وطن، سفره‌ی کسی نیست که هرکس بتواند گوشه‌ای از آن را برای خودش بردارد. ایران، ملکِ شخصیِ هیچ‌کس نیست. نه می‌شود خاکش را خرید، نه می‌شود تاریخش را پاک کرد، نه می‌شود مرزش را با چند خط و امضا جابه‌جا کرد، و نه می‌شود دریاهایش را طوری نگاه کرد که انگار صاحب ندارند. تنگه‌ی هرمز فقط یک تکه آب روی نقشه نیست؛ یک اسم میان چند خط جغرافیایی نیست که هرکس از راه رسید، دست روی آن بگذارد و سهمی برای خودش طلب کند. پشت این آب، تاریخ ایستاده. پشت این موج‌ها، قرن‌ها زندگی نفس کشیده. و پشت این ساحل‌ها، مردمی ایستاده‌اند که این سرزمین را نسل به نسل به امروز رسانده‌اند. تنگه‌ی هرمز از دیرباز در جغرافیای ایران معنا داشته و خواهد داشت؛ و هیچ بیگانه‌ای حق ندارد با دستِ درازش، سهمی از تنِ این سرزمین برای خودش بتراشد. و چه تلخ است که بیگانه هنوز چشم به دریا دارد؛ دست دراز می‌کند، ادعا می‌کند، سهم می‌خواهد؛ در حالی که همین اطراف، نفت روی آب پخش شده و دریا زیر لکه‌های سیاه نفس کم آورده. دریایی که برای بعضی‌ها فقط عدد و منفعت و مسیر عبور است، برای ما بخشی از خانه است. موجی که به ساحل می‌رسد، فقط موج نیست؛ گویی تکه‌ای از تاریخ است که هنوز زنده مانده. این دریا را نمی‌شود با چند کلمه صاحب شد. نمی‌شود با زیاده‌خواهی، مرز کشید و گفت: «این هم سهم من.» چون بعضی چیزها سهم‌بردار نیستند.
وطن یکی از همان‌هاست.
آقای رنگو، اگر امروز تنِ این گربه زخمی‌ست، اشتباه نکنید؛ زخم، مجوزِ دست‌درازی نیست. این گربه شاید خسته باشد، شاید موهایش غبار گرفته باشد، شاید از هر طرف زخمی بر تنش مانده باشد؛ اما هنوز زنده است. و بدتر از آن برای زیاده‌خواهان، هنوز حافظه دارد. حافظه‌ی یک ملت را نمی‌شود پاک کرد. ایران از آن سرزمین‌هایی نیست که با یک فصلِ سخت، داستانش تمام شود. این خاک بارها زمین خورده و دوباره ایستاده؛ بارها زخمی شده و دوباره نفس کشیده؛ بارها فکر کردند تمام شده، اما هنوز نامش در دهانِ میلیون‌ها نفر مانده است. پس آقای رنگو، این بار اگر خواستی چیزی را ببینی، فقط آن‌هایی را نبین که وطنشان را ارزان می‌فروشند. آن‌هایی را ببین که هنوز وقتی پای ایران وسط می‌آید، چشمشان دنبال قیمت نمی‌گردد. هنوز کسانی هستند که اگر بهشان بگویی: «این خاک چقدر می‌ارزد؟» جوابت را با عدد نمی‌دهند. می‌گویند:
«به اندازه‌ی تمام آدم‌هایی که برایش زندگی کردند، به اندازه‌ی تمام کسانی که برایش گریه کردند، به اندازه‌ی تمام نام‌هایی که زیر خاکش خوابیده‌اند، و به اندازه‌ی تمام نسل‌هایی که هنوز قرار است روی آن راه بروند.»
و اگر پرسیدی: «تنگه‌ی هرمز چقدر می‌ارزد؟» شاید جواب ساده باشد: هیچ قیمتی.
چون بعضی چیزها را نمی‌شود فروخت؛ حتی اگر رویشان نفت ریخته باشد، حتی اگر زخمی باشند، حتی اگر سال‌هاست کسی قدرشان را ندانسته باشد. این گربه شاید زخمی باشد، آقای رنگو؛ اما هنوز خانه‌ی ماست. و ما خانه را به هیچ بیگانه‌ای نمی‌دهیم.
.صاد.


جامِ شرابِ لب‌هایت را سر می‌کشم؛
به اهلِ محل بگویید، دیوانه‌ای جانش را نوشید.
.صاد.


شاید وحشتناک‌ترین حقیقتِ زندگی این نیست که روزی می‌میریم؛ این است که ممکن است پیش از مرگ، آن‌قدر از خودمان فاصله بگیریم که وقتی پایان از راه می‌رسد، دیگر کسی برای نجات دادن باقی نمانده باشد. ما به دنیا می‌آییم بی‌آنکه خواسته باشیم، زندگی می‌کنیم بی‌آنکه دقیقاً بدانیم برای چه، و تمام عمر دنبال معنایی می‌گردیم که شاید از ابتدا وجود نداشته. اسمش را می‌گذاریم عشق، خانواده، آینده، موفقیت، آرزو. چیزهایی می‌سازیم تا نپذیریم که در نهایت، همه‌چیز به یک مشت خاطره تبدیل خواهد شد. و چه مضحک است انسان؛ موجودی که از فانی بودن خودش خبر دارد اما هر صبح طوری بیدار می‌شود انگار قرار است برای همیشه بماند. ما آدم‌ها را دوست داریم با این توهم که «داشتن» ممکن است. در حالی که هیچ‌کس مال ما نیست. نه آن دستی که می‌گیریم، نه صدایی که شب‌ها آراممان می‌کند، نه چشمانی که به آن‌ها پناه می‌بریم، حتی خودمان هم برای خودمان چیز ثابتی نیستیم. هر روز کمی از کسی که دیروز بودیم می‌میرد و ما اسم این مرگ‌های کوچک را می‌گذاریم «بزرگ شدن». تا یک روز می‌فهمیم چقدر از خودمان را در راهِ تبدیل شدن به آدمی که دیگران می‌خواستند، دفن کرده‌ایم. بعد می‌رسد شبی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده؛ نه کسی رفته، نه کسی مرده، نه دنیا فرو ریخته. فقط ناگهان وسط سکوت اتاق می‌فهمی دیگر چیزی درونت برای فردا ذوق نمی‌کند. و این، شاید شکل واقعیِ فروپاشی باشد. نه اشک، نه فریاد، نه شکستن. فقط خاموش شدنِ تدریجیِ چیزی که زمانی با کوچک‌ترین امیدی روشن می‌شد. از آن لحظه به بعد آدم دیگر از تنهایی نمی‌ترسد؛ از این می‌ترسد که در میان هزار نفر باشد و هیچ‌کس نتواند به آن جایی از وجودش برسد که سال‌هاست خودش هم راهش را گم کرده. و بدتر از آن، یک روز کسی پیدا می‌شود که فکر می‌کنی می‌تواند نجاتت دهد. به او دل می‌بندی، به صدایش، به بودنش، به وعده‌هایی که شاید حتی خودش هم باورشان کرده. بعد می‌رود. و تو تازه می‌فهمی چقدر احمقانه تمام امیدت را به موجودی فانی سپرده بودی. از آن‌جا به بعد، دیگر هیچ رفتنی فقط «رفتن» نیست. هر خداحافظی یادآوریِ تمام خداحافظی‌های آینده‌ست. هر آغوش پیش‌درآمدِ فقدان. هر دوست داشتن نوعی پذیرفتنِ شکست از پیش نوشته‌شده. و با این حال، باز هم دوست می‌داریم. شاید چون انسان تنها موجودی‌ست که می‌داند پایان نزدیک است و باز هم برای چند لحظه‌ی کوتاه، جرئت می‌کند چیزی را ابدی صدا بزند، اما هیچ‌چیز ابدی نیست. نه تو. نه من. نه این شب. نه این نوشته. نه حتی اندوهی که الآن فکر می‌کنی تا ابد با تو خواهد ماند. همه‌چیز می‌گذرد. و شاید جهنم همین باشد: اینکه یک روز تمام چیزهایی که برایشان گریه کردی دیگر یادت نیاید؛ آدم‌هایی که زمانی جهان تو بودند تبدیل شوند به چند تصویر مبهم؛ و حتی چهره‌ی خودت را در آینه‌ای که سال‌ها مقابلش ایستاده‌ای غریبه ببینی. آن‌وقت می‌فهمی هیچ‌کس واقعاً نمی‌ماند. نه در جهان، نه در حافظه، نه حتی در خودش. ما فقط برای مدتی کوتاه در تاریکیِ بی‌کران شکل می‌گیریم، همدیگر را پیدا می‌کنیم، به هم معنا می‌دهیم، همدیگر را از دست می‌دهیم، و بعد... دوباره به همان سکوتی برمی‌گردیم که پیش از تمام این‌ها منتظرمان بود.
.صاد.


کاش بعضی چیزا هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتادن؛ کاش بعضی آدما رو اون‌قدر دوست نداشتیم که نبودنشون بتونه یه تیکه از ما رو با خودش ببره. کاش هیچ‌وقت به بعضی حرفا اعتماد نمی‌کردیم، به بعضی دستا پناه نمی‌بردیم، به بعضی «همیشه‌ها» دل نمی‌بستیم. کاش می‌شد برگردیم به همون روزی که هنوز نمی‌دونستیم قراره دلتنگِ چه کسی بشیم. به همون لحظه‌ای که هنوز قلبمون بلد نبود برای یه آدم، این‌همه خودش رو خرج کنه. کاش بعضی خاطره‌ها پاک می‌شدن؛ نه فقط از حافظه، از خیابون‌ها، از آهنگ‌ها، از ساعت‌ها، از عطرها، از کلمه‌هایی که یه زمانی معمولی بودن و حالا با شنیدنشون یه چیزی توی سینه‌مون فرو می‌ریزه. کاش می‌شد دلتنگی رو خاموش کرد. کاش می‌شد شب که شد، مغز آدم دست از مرور کردن برداره و قلبش بالاخره قبول کنه که بعضی آدما دیگه برنمی‌گردن. کاش می‌شد «ای کاش» گفت و واقعاً چیزی عوض بشه.


اینا رو می‌بینی آقای رنگو؟ این جماعت حتی خودشون به خودشون رحم نمی‌کنن، بعد نشستن چشم دوختن به آسمون که یه ناجی از غیب بیاد و نجاتشون بده. از هم پول نقد می‌گیرن، فقط واسه اینکه مبادا یه ریال مالیات بدن؛ گرون می‌فروشن، کم می‌ذارن، حق همدیگه رو می‌خورن و آخرش با افتخار اسمشو می‌ذارن «زرنگی». یکی جنس رو گرون می‌کنه چون می‌تونه، یکی حق مردم رو می‌خوره چون کسی حواسش نیست، یکی دروغ می‌گه چون هنوز دستش رو نشده. دکترایی داریم که باید جون آدم براشون مقدس باشه، ولی گاهی جون یه نفر رو می‌ذارن روی ترازو و اون‌ور ترازو پول می‌ذارن. بعضیا قسم خوردن آدم نجات بدن، ولی خودشون شدن دلیلِ دردِ یه آدم دیگه. می‌بینی آقای رنگو؟ اینجا مشکل فقط این نیست که بعضیا بد شدن؛ مشکل اینه که بد شدن، دیگه اسم بدی نداره. دزدی شده زرنگی. دروغ شده سیاست. حق‌خوری شده زرنگ‌بازی. بی‌وجدانی شده «همه همین کارو می‌کنن». و بدتر از همه اینکه هرکسی خودش رو قربانی این شهر می‌دونه، بدون اینکه یه لحظه وایسه و از خودش بپرسه: «نکنه منم یکی از همونایی باشم که دارم ازشون شکایت می‌کنم؟» اینجا آدم از دشمنش کمتر ضربه می‌خوره، چون از دشمن انتظار خیانت داره؛ ولی خودی رو با آغوش باز راه می‌ده توی زندگیش، کلید خونه‌ش رو می‌ده دستش، رازهاشو می‌گه، بهش اعتماد می‌کنه... و همون‌جا، دقیقاً همون‌جا، خنجر رو فرو می‌کنه. می‌بینی آقای رنگو؟ ما بیشتر از غریبه‌ها، از خودی می‌خوریم. از همونایی که قرار بود پشتمون باشن. بعد شب که می‌شه، همه با یه عالمه زخم می‌ریم سراغ آسمون و می‌پرسیم: «پس ناجی کجاست؟» غافل از اینکه شاید ناجی هیچ‌وقت قرار نبوده از آسمون بیاد؛ شاید قرار بوده یکی از همین آدم‌ها باشه...فقط حیف که اینجا، آدم‌ها قبل از اینکه ناجی بشن، یاد گرفتن چطور همدیگه رو زخمی تر کنن.
.صاد.


بشر واقعا احمقه.
از کاه، کوه میسازه، مغزش برای اتفاقاتی که نیفتاده سناریو می‌سازه، و دقیقا هر کاریو می‌کنه که یه احمق می‌کنه.
خدایا این چی بود خلق کردی قربونت؟


می‌دونی چی بیشتر از همه منو داغون می‌کنه؟ اینکه هنوز دلم برات تنگ می‌شه. نه اون دلتنگیِ ساده‌ای که آدم دلش برای یه نفر تنگ بشه و یه پیام بده و همه‌چی درست شه؛ نه. دلم برای تویی تنگ می‌شه که قبل از این همه شکستن می‌شناختم. برای اون آدمی که وقتی اسمش می‌اومد، قلبم آروم می‌شد، نه اینکه هزار تا سوال توی سرم بریزه. برای آغوشت، برای حرف زدنت، برای اون «من هستم»هایی که یه زمانی باورشون می‌کردم. حالا عجیب شده… دلم می‌خواد بیای، ولی اگه بیای نمی‌دونم چطور نگات کنم. دلم می‌خواد بغلت کنم، ولی نمی‌دونم چطور دوباره خودمو بسپرم به کسی که یه بار کاری کرد از اعتماد کردن بترسم. دلم می‌خواد حرفات رو باور کنم، ولی مغزم قبل از اینکه حرفت تموم بشه، دنبال چیزی می‌گرده که ثابت کنه داری دروغ می‌گی. و این قسمتشه که منو می‌شکنه؛ اینکه تو فقط اعتمادمو ازم نگرفتی، آرامشم رو هم با خودت بردی. من قبل از تو این‌طوری نبودم. این‌قدر شکاک نبودم، این‌قدر همه‌چی رو توی ذهنم هزار بار مرور نمی‌کردم، از یه دیر جواب دادن هزار تا معنی درنمی‌آوردم، پشت هر سکوتی دنبال یه حقیقت پنهان نمی‌گشتم. من یه زمانی می‌تونستم دوستت داشته باشم و فقط دوستت داشته باشم؛ بدون اینکه هر شب از خودم بپرسم «نکنه دوباره؟» تو کاری کردی حتی وقتی هیچ اتفاقی نیفتاده، من منتظر اتفاق بد باشم. و با این حال… هنوز دلم برات تنگ می‌شه. همینش مسخره‌ست. آدم چطور می‌تونه همزمان از یه نفر زخمی باشه و دلش برای همون آدم تنگ بشه؟ چطور می‌تونه از برگشتنش بترسه و با این حال، ته دلش آرزو کنه کاش در باز شه و خودش باشه که وارد می‌شه؟ گاهی دلم می‌خواد فقط یه بار دیگه برگردی و همون آدمی باشی که من دوستش داشتم. نه این آدمی که بعد از رفتنش، منو با یه عالمه سؤال و شک و خاطره تنها گذاشت. ولی حتی اگه برگردی، یه چیزی دیگه مثل قبل نمی‌شه. چون من می‌تونم ببخشمت؛ می‌تونم دلم برات تنگ بشه؛ حتی می‌تونم هنوز دوستت داشته باشم… ولی نمی‌تونم اون آدمِ قبلی باشم که با چشم‌های بسته بهت اعتماد می‌کرد. و شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین باشه؛ اینکه من هنوز دلم می‌خواد برگردی، اما دیگه نمی‌دونم اگه برگردی، باید آغوشت کنم یا از خودم محافظت کنم. تو منو از دوست داشتنت پشیمون نکردی؛ فقط کاری کردی که بعد از تو، هر بار کسی رو دوست داشته باشم، یه تیکه از من آروم توی گوش قلبم بگه: مواظب باش… این یکی هم شاید آخرش همون کاری رو بکنه که اون کرد.
.صاد.


یکی از همین شب‌ها، وقتی خوابی، چشمانت را می‌بوسم؛ کفرش را به جان میخرم اگر اهلِ محل بگویند که دیوانه‌ای، خدایش را بوسید.
.صاد.


تعریف از خود نباشه، کنکوری ام، ایرانی ام، با همه می‌جنگم، تو خاورمیانه ام، دخترم و هنوز خودکشی نکردم.🧘🏻‍♀


یعنی زندگی در میان گرگ های درنده‌ی گوسفند نما و پینه بر پیشانی.


اگر روزی از من بپرسی زندگی در ایران یعنی چه؟ در یک جمله به تو خواهم گفت: زندگی در ایران، یعنی زندگی میان غمی که خودت انتخابش نکردی.
.صاد.


انسان ها روانی‌ام می‌کنند.


من چپ‌دستم.
شاید در نگاه اول، چیز مهمی نباشد؛ فقط دستی که به جایِ راست، سمتِ چپ را انتخاب کرده. اما کافی‌ست یک‌بار به جهان دقیق‌تر نگاه کنی تا بفهمی این دنیا، خیلی پیش‌تر از اینکه من به آن برسم، تصمیمش را گرفته بود: میزها برای راست‌ها، قیچی‌ها برای راست‌ها، صندلی‌ها برای راست‌ها، دستگیره‌ها، ابزارها، عادت‌ها؛ انگار "طبیعی" یعنی چیزی که اکثریت با آن راحت‌اند. و وقتی نوبت به من رسید، جهان خودش را تغییر نداد. فقط گفت: تو خودت رو وفق بده. و چه جمله‌ی عجیبی‌ست؛
جهان خودش را برای اکثریت راحت می‌کند، بعد از اقلیت می‌خواهد خودش را اصلاح کند.‌من اما اصلاح نشدم. یاد گرفتم کاغذ را بچرخانم، صندلی را جابه‌جا کنم، قیچی را جور دیگری بگیرم، راه دیگری پیدا کنم؛ اما دستم را عوض نکردم. شاید تمام فلسفه‌ی چپ‌دست بودن همین باشد: گاهی برای کنار آمدن با جهان، کافی‌ست مسیرت را عوض کنی؛ نه خودت را. و من این تبعیض را دوست دارم. همین تبعیضِ کوچک، خاموش و روزمره را. نه چون عادلانه است؛ اتفاقاً چون نیست. دوستش دارم چون هر بار که چیزی برای دستِ من ساخته نشده، یک حقیقتِ بزرگ‌تر را به یادم می‌آورد: راحت نبودن، دلیلِ اشتباه بودن نیست. گاهی فقط یعنی جهان، برای تو ساخته نشده. و چه بسیار آدم‌هایی که تمام عمرشان را صرفِ تغییر دادنِ خودشان کردند، فقط چون چیزی که برای دیگران راحت بود، برای آن‌ها نبود. ما آن‌قدر از متفاوت بودن ترسیده‌ایم که اسمِ تسلیم را گذاشته‌ایم هماهنگ شدن. اما من دیگر نمی‌خواهم هماهنگ شوم. می‌خواهم خودم بمانم؛ حتی اگر جهان برای ماندنم صندلیِ مناسبی نداشته باشد. چون اگر تمام دنیا سمتِ راست بایستد، سمتِ چپ ناگهان غلط نمی‌شود. اگر میلیاردها نفر یک جور بنویسند، دستِ من اشتباه نمی‌نویسد. اگر همه از یک در وارد شوند، درِ دیگری ناگهان دیوار نمی‌شود. اکثریت، حقیقت نیست. فقط اکثریت است. و شاید این را باید خیلی زودتر به ما یاد می‌دادند. اینکه لازم نیست برای متفاوت بودن، توضیح داشته باشی. اینکه لازم نیست چیزی را که در تو طبیعی‌ست، فقط چون برای دیگران ناآشناست، اصلاح کنی. اینکه قرار نیست جهان همیشه برای تو جا داشته باشد؛ اما تو هم قرار نیست برای جا شدن در جهان، از اندازه‌ی خودت کم کنی. من چپ‌دستم. و این برای من دیگر فقط یک ویژگی نیست. یک جور یادآوری‌ست؛ یادآوریِ اینکه می‌توانی در جهانی زندگی کنی که برایت ساخته نشده، بدون اینکه خودت را شبیه چیزی کنی که برایش ساخته شده. بگذار دنیا برای راست‌دست‌ها باشد. بگذار راست همیشه طرفِ محبوبِ جهان بماند. من از سمتِ چپ آمده‌ام؛ از سمتی که کمتر بوده، کمتر دیده شده، و برایش کمتر جا گذاشته‌اند. و عجیب اینکه همین، باعث شده دوستش داشته باشم. چون من از همان جایی آمده‌ام که جهان فکر می‌کرد باید تغییر کند. اما تغییر نکرد، من تغییر نکردم. و اگر روزی تمام جهان روبه‌رویم بایستد و بگوید: این سمت، سمتِ درست نیست. من فقط یک سؤال دارم: درست برای چه کسی؟ من چپ‌دستم. و شاید زیباترین بخشِ ماجرا این باشد که تمام عمرم را در جهانی گذرانده‌ام که برای دستِ من ساخته نشده؛ اما هیچ‌وقت برای ماندن در آن، دستم را عوض نکرده‌ام. کاغذ را چرخاندم، راه را عوض کردم، خودم را وفق دادم. اما خودم را از خودم نگرفتم. و حالا می‌فهمم: بعضی آدم‌ها اشتباه نیستند؛ فقط جهان آن‌قدر به شکلِ خودش مطمئن بوده که برای شکلِ دیگری از درست بودن، جایی باقی نگذاشته. من همان جای خالی‌ام. همان چیزی که در نقشه‌ی جهان از قلم افتاده بود، همان دستی که برایش چیزی نساختند، همان سمتی که همیشه کمتر بود. و با این حال، هنوز اینجایم، هنوز می‌نویسم. با همان دستی که جهان هیچ‌وقت برایش جای کافی نداشت. من چپ‌دستم. و اگر قرار باشد برای متفاوت بودنم اسمی داشته باشم، بگذار همان اسمی باشد که جهان از سرِ ناتوانی روی تفاوت گذاشت: «اشتباه.» چون حالا دیگر می‌دانم: گاهی «اشتباه» فقط چیزی‌ست که جهان هنوز آن‌قدر بزرگ نشده که بفهمد. و من؟ همان اشتباهِ دوست‌داشتنی‌ای‌ام.
.صاد.

20 last posts shown.