امروز، درست شبیه ِ پیچیدن ِ چندبارهی صدای ِ ریختن ِ اسمارتیزها روی میز بود؛
لحظهی ابتدایی، تواَم با لرزش ِ قلب
وَ لحظهی بعدی، رنگ به جانگرفته و نوازشگر ..
صبا ی ِ کوچک ِ هشت و چهار سال ِ قبل، امروز رو تصور هم نمیکرد ..
لحظهی ابتدایی، تواَم با لرزش ِ قلب
وَ لحظهی بعدی، رنگ به جانگرفته و نوازشگر ..
صبا ی ِ کوچک ِ هشت و چهار سال ِ قبل، امروز رو تصور هم نمیکرد ..