🖤 🖤 دردهاش زیادے خندهدار بودند، نمےشد اونها رو بہ ڪسے گفت. شب ڪہ مےشد دونـہ دونـہ غمهاش رو به شعلـہے فندڪ مےگفت و دود مےشد توی ریـہهاش. دردهاش رو با مشتهاے ڪوچیڪش به دیوار سخت مےگفت و رد مےشد روے بند بند انگشتهاش. به لیوانِ آب روے میز میگفت و خرد میشد ڪف اتاق، زخم مےشد روی پاهاش، مرگ مےشد توے چشمهاش.