امروز تمام بعد ازظهر را به شنیدن گرامافون یعنی صفحه هندیای که بر حسب اتفاق خریده بودم مصروف داشته به کرات آنرا گذاشتم بعد در صندلی خود افتاده ریزش قطرات باران و افراد معدودی را که در کوچه آمد و شد میکردند تماشا میکردم. پنجره من رو به دریا باز میشد که توده خاکستری رنگی آنرا تشکیل و در افق، در مه و ابر محو میشد.