نمیدانم چقدر غرق در چشمانش بودم ؛ پنج دقیقه , ده دقیقه ..
او حرکت نمیکرد میخندید و ریز ریز تعجب مرا مینگریست او براستی چشمانی داشت که میتوان سیاهیه دریای بزرگ را در آن مجسم کرد و همزمان در آن غرق شد در عمق چشمانش گودالی سیاه پر از تصاویر به روشنایی و همان اندازه تاریکی دنیای خیالیش نشانی شده بود .
او چشمانی داشت که عمیقاً قابل پرستش بود ..
گویی در آن لحظه با دیدن آن دو تیله قهوه ای رنگ اندک اندک غم هایم دود شده بود
چشمهایش .. چشم هایت .
او حرکت نمیکرد میخندید و ریز ریز تعجب مرا مینگریست او براستی چشمانی داشت که میتوان سیاهیه دریای بزرگ را در آن مجسم کرد و همزمان در آن غرق شد در عمق چشمانش گودالی سیاه پر از تصاویر به روشنایی و همان اندازه تاریکی دنیای خیالیش نشانی شده بود .
او چشمانی داشت که عمیقاً قابل پرستش بود ..
گویی در آن لحظه با دیدن آن دو تیله قهوه ای رنگ اندک اندک غم هایم دود شده بود
چشمهایش .. چشم هایت .