https://t.me/Room_505_0
کارت هشت شمشیر
تو در دل شب، در بستری از تاریکی و سکوت، با ضربان خونت نجوا میکنی؛ کابوسها چون مارانی سیاه رشتههای خواب را میدرند و هر رویای تو آیینهای شکسته و خونین است. دستهایت را بر چهره میفشاری، اما حتی سایهها تو را رها نمیکنند؛ نور ماه هم، بیاختیار، به چشمانت خیره میشود. ترس، زنده و بیرحم، در رگهایت جریان دارد، هر نامی را که بر زبان میآوری به فریادی درون بسترت بدل میکند و هیچ راه گریزی نیست برایت نمیگذارد.
کارت هشت شمشیر
تو در دل شب، در بستری از تاریکی و سکوت، با ضربان خونت نجوا میکنی؛ کابوسها چون مارانی سیاه رشتههای خواب را میدرند و هر رویای تو آیینهای شکسته و خونین است. دستهایت را بر چهره میفشاری، اما حتی سایهها تو را رها نمیکنند؛ نور ماه هم، بیاختیار، به چشمانت خیره میشود. ترس، زنده و بیرحم، در رگهایت جریان دارد، هر نامی را که بر زبان میآوری به فریادی درون بسترت بدل میکند و هیچ راه گریزی نیست برایت نمیگذارد.