https://t.me/bungostraydogsfansclube
کارت مرد آویخته
تو آن جسمِ معلقی هستی که جهان را وارونه میبیند و در سکوت، رنج را مثل نوری سرد در جانش میریزد. پاهایت به تقدیر بستهاند، اما اندیشههایت آزاد میچرخند؛ دردی شفاف در رگهایت جریان دارد، از آن دردهایی که آدم را به درون خودش تبعید میکنند. رهایی را در گریختن نیافتهای بلکه در تسلیمی آگاهانه پیدا کردهای، در پذیرفتنِ چاقوی حقیقت بهجای فرار از آن. و از دل همین سکونِ بیرحم، حقیقتی زاده میشود؛حقیقتی که آرام، چون خون گرم از میان سایهها بیرون میچکد.
کارت مرد آویخته
تو آن جسمِ معلقی هستی که جهان را وارونه میبیند و در سکوت، رنج را مثل نوری سرد در جانش میریزد. پاهایت به تقدیر بستهاند، اما اندیشههایت آزاد میچرخند؛ دردی شفاف در رگهایت جریان دارد، از آن دردهایی که آدم را به درون خودش تبعید میکنند. رهایی را در گریختن نیافتهای بلکه در تسلیمی آگاهانه پیدا کردهای، در پذیرفتنِ چاقوی حقیقت بهجای فرار از آن. و از دل همین سکونِ بیرحم، حقیقتی زاده میشود؛حقیقتی که آرام، چون خون گرم از میان سایهها بیرون میچکد.