https://t.me/Lilyray34646
کارت پنج سکه
تو در خیابانهای سرد و بیپناه ایستادهای؛ کفشهایت فرسوده، قلبت تهی از هر گرمایی که روزی فکر میکردی حق توست. هر قدم، پژواک شکستهاییست که مثل برفِ کثیف زمستان روی جانت نشسته؛ هیچ روشنایی جرأت نزدیک شدن ندارد، گویی نور هم تو را فراموش کرده. قدرت، فرصت و امید همه از انگشتانت لغزیده و رفتهاند. و تو ماندهای با خلأیی که مثل زخم کهنه باز میماند. در این انزوای کور، حتی مهربانی هم نمیتواند به تو دست برسد؛ دیوار بیخاصیتیات آنقدر ضخیم شده که جهان از پشتش تنها چون یک سایهٔ دور و بیاعتنا میگذرد.
کارت پنج سکه
تو در خیابانهای سرد و بیپناه ایستادهای؛ کفشهایت فرسوده، قلبت تهی از هر گرمایی که روزی فکر میکردی حق توست. هر قدم، پژواک شکستهاییست که مثل برفِ کثیف زمستان روی جانت نشسته؛ هیچ روشنایی جرأت نزدیک شدن ندارد، گویی نور هم تو را فراموش کرده. قدرت، فرصت و امید همه از انگشتانت لغزیده و رفتهاند. و تو ماندهای با خلأیی که مثل زخم کهنه باز میماند. در این انزوای کور، حتی مهربانی هم نمیتواند به تو دست برسد؛ دیوار بیخاصیتیات آنقدر ضخیم شده که جهان از پشتش تنها چون یک سایهٔ دور و بیاعتنا میگذرد.