پرنس میشکین نمایندهی اخلاقیاتیست به نام اخلاقیات مسیحی. کسیست که یک نوع عقلگریزی دارد. کسیست که با رنج رو به رو میشود. کسیست که ناستاسیا را انتخاب میکند به خاطر اینکه بیشتر رنج بکشد. در صورتی که میتوانست آگلایا را انتخاب کند. چرا او را انتخاب نکرد؟ او آگلایا را هم دوست میداشت. زندگی کردن با آگلایا رنج کمتری داشت تا زندگی با ناستاسیا و تصاحب ناستاسیا. یعنی میخواست بگوید که یک نوع حس نوعدوستانه داشت و این حس نوعدوستانه در اینجا دخیل بود، اما اگر بخواهیم از منظر روانکاوی تحلیلش بکنیم این میشود حس مازوخیستی؛ یعنی به خود آسیب زدن. در دو سطح میتوانیم تحلیلش کنیم: یک، سطح اخلاقی: اخلاق مسیحیت و بگوییم اسم این کار نوعدوستیست، اما در سطح دیگر یعنی سطح روانکاوانه میگوییم این مازوخیسم است. رابطهای که پرنس با ناستاسیا میتوانست داشته باشد به تعبیر امروزی یک رابطهی سمی بود. اما این اخلاق مسیحی یک نوع حجاب بود؛ یعنی اینکه ما این را ببریم در پوشش مسیحی و بعد بگوییم که میخواهیم یک رابطهی سمی را تحمل بکنیم. خوب به نظر میآید که پرنس یک آدم معصوم بود، اما من میخواهم بگویم که پرنس اتفاقاً آدم معصومی نبود، پرنس یک آدم سادهلوح بود، یک مازوخیست بود: یعنی اینکه داستایفسکی گفته است که «این یک انسان کاملاً زیباست.» و «این انسانی بر پایهی الگوی مسیحیست.» ما نباید به این حرف داستایفسکی اتکا بکنیم و یا در واقع به نیت نویسنده اتکا کنیم. نویسنده میخواست که این کار را بکند، اما نتوانسته.
– استاد، من نفهمیدم که چرا پرنس مازوخیست بوده...
به خاطر اینکه ناستاسیا زنی بود که مدام همه را آزار و اذیت میکرد. هر چقدر بیشتر پرنس را آزار میداد، پرنس بیشتر شیفتهاش میشد. داستایفسکی فرد بیمار را هم دارد نشان میدهد. فردی مبتلا به بلاهت را هم نشان میدهد: ابله!
– گوشهای از کلاس فلسفه هنر، دکتر امیر نصری.