♪♫•?آوائ بی ݣسئ?*•♫♪


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


رمان در حال تایپ: آوای بی کسی?
نویسنده: بهار بانو
ژانر: عاشقانه، غمگین
آوای بی کسی روایت گر زندگی دختریست که تقدیر اورا با گذشتا ی مادرش روبه رو می کند!❤
جهت تبادل: @zahra_ataye1182

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
❤️❤️😍


لینک کانالو پخش کنید لطفا


پیامتون ناشناس به من میرسه
فقط پیشنهادات انتقادات


با سلام و درود
نظر به اینکه بنده همواره در راستای تعالی نفس خویش قدم برداشته و در همه حال در اندیشه‌ی چگونه بهتر زیستن بوده‌ام بر آن شدم تا انتقادات وارده بر خود را دریابم لهذا از شما تقاضا می‌گردد در این امر مهم مرا یاری نموده و نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را در خفا توسط این لینک بر من گسیل نمائید.
ارادتمند شما سـَ۪۪ٜؒؔ◌ـ❤️ـ◌ـ۪۪ٜؓ َ۪۪ٜؒؔ◌ـمـ❤️ـ◌ـیـ۪۪ٜؓر

👇👇👇👇👇
t.me/HarfBmBot?start=mvn71i
➖➖➖


#رمان_آوای_بی_کسی
#نویسنده_بـــــــهار❤️
#پارت128
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
❤️
پیش بزرگترا خجالتم نمیکشید هرجا میرفتم میومد ...
آقاجون وبابام مشغول صحبت بودن که صداشون زدم ؛
_آقاجون ...
_بابا ...
هردو باهم گفتن ؛

_جان
_میگم راستش من تصمیم گرفتم بجای اینکه همش توخونه باشم منم تو زمینهای کشاورزی مشغول کار بشم .

همگی با تعجب نگام کردن که آقاجون گفت ؛
_ولی دخترم توکه ازچیزی سر درنمیاری اصلا بلد نیستی ..‌
_خب یاد میگیرم .

بابام گفت ؛
_ولی دخترم میدونی چقدر کار سختیه ...
_میدونم بابا ولی باکمک همدیگه میتونیم .

حسام که اخماش توهم بود گفت ؛
_شما مهمون ماهستین تا وقتی هم که پیش ما هستین قدمتون رو چشم .. نیازی به کار کردن شما نیست .

_ما که نیومدیم مهمونی اومدیم براهمیشه بمونیم پس بهتره ماهم یه فکرایی برا خودمون بکنیم ..
باید بلاخره دستمون توجیب خودمون باشه یانه .

آقاجون تک سرفه ای کرد و حواس مارو ب خودش جمع کرد؛
_منم با آوا موافقم یه تیکه زمین ب خودتون میدم روش کارکنین هربرداشتی هم داشتین برا خودتون.

توی همه ی ناامیدیهای زندگیم این امیداوارکننده ترین جمله ای بود که شنیدم حمایت آقاجون یعنی اینکه ما میتونیم یعنی من وبابام دوباره میتونیم ازنو شروع کنیم ..

خوشحال بودم خیلی هم خوشحال نگاهی به عزیز کردم که با مهربونی بهم نگاه میکرد رفتم کنارش صورت ماهش رو بوسیدم وگفتم ؛

_عزیز جون برامون دعا کن ..
_حتما دخترم سر نمازام دعاتون میکنم به هرچی میخواین برسین ..
باصدای آقاجون برگشتم سمتش ؛


_دخترم اما باید اینو بدونی که کار کشاورزی آسون نیس مخصوصا برای تو که هیچ تجربه ای نداری اگه جایی مشکلی داشتی یا دیدی نمیتونی به خودم بگو ..

_چشم آقاجون ..
حسام رو به آقاجون گفت ؛
_آقاجون نگران نباشین منم کمکش میکنم ریزوبم کارو بهش یاد میدم .

مثل اینکه همه با پیشنهادم موافق بودن بالبخندی که روی لبم خودب خود نمایان

شدازشون بابت محبتشون تشکر کردم .
بعدازظهر همگی باهم به دیدن زمینهای کشاورزی رفتیم آقاجون زمینی که قرار بود توش کارکنیم رو نشونمون داد..


یه قطعه زمین کشاورزی تقریبا میشد گفت پایین یه کوه بزرگ وسرسبز جنگلی قرار داشت همسایه های کناریش عموهام بودن رودی که ازکنار روستا

میگذشت ازکنار زمینهای شالی هم رد میشد صدای طنین انداز پرنده ها رقص پروانه ها بوی گلهاصدای شرشره آب فضای شاعرانه و عاشقانه ای به وجود

اورده بود که ناخودگاه دلت میخواست هم شاعر باشی هم عاشق من شاعر نبودم ولی عاشق چرا بودم .
به گفته ی آقاجونم این قطعه زمین

چندسالی بود که روش کشت نشده بود و همینجوری مونده بود ازاینکه ما برگشته بودیم پیششون و قرار بود موندگار بشیم و رو این زمین کار کنیم دوباره آباد بشن

بی نهایت خوشحال بود راستش خودم هم خوشحال بودم از رفتار بابام هم میشد فهمید که اونم خوشحاله ....
بعد اون روز همگی باهم روی زمینها

کارمیکردیم آقاجون وبابام عموها و زن عموهام وپسرا وعروسا شون من وسیما همگی روی زمینا مشغول کار شدیم واقعا سخت بودبرای منی که تا حالا حتی

ازنزدیکم این کارارو ندیده بودم خیلی سخت بود هرجایی که نمیتونستم سیما یا حسام یا عماد ب کمکم میومدن ویادم میدادن که چکار کنم ...

به هرزحمتی بود سعی وتلاشم رو کردم ویاد گرفتم وپا به پای بقیه کار میکردم ازصبح خروس خون تابوق سگ رو زمینها کارمیکردیم ..
💝
💝💝
💝💝💝
💝💝💝💝
💝💝💝💝💝
❣❣❣❣❣❣


پارت داریم😍


https://t.me/joinchat/AAAAAFcJJ7xJiCfOMP3PvQ
@avayebikasiiii
کانال رمان آوای بی کسی هرکی عاشق رمانه بیاد اینجا


پارت جدید


#رمان_آوای_بی_کسی
#نویسنده_بهار
#پارت127
🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀
🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀
🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀
🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀
🧚‍♀🧚‍♀
🧚‍♀

خدایی من هرجا میرفتم باید حتما یه آدم سمج پیدا میشد که منو سیم جینم کنه ...
به حرفش پوزخندی زدم و جلوتر راه افتادم که دوباره صداش پشت سرم اومد؛
_معلومه بجز تنبلی بی ادبم تشریف داری ،
ازقدیم بزرگتری گفتن کوچکتری گفتن ...
وای خدای من...

طلبکارانه برگشتم سمتش وگفتم ؛
_باشه بیا توبیفت جلوتر فقط خواهشا دست ازسرمن یکی بردار حوصله ندارم .
_حتماباید بداخلاقیتم ب لیستت اضافه کنم .
وای خدای من این پسره چقدر حرف میزنه ...

کلافه وبدون توجه بهش رامو کشیدم رفتم بالا عزیز جون در حال تدارک ناهار بود رفتم کمکش کردم سفره رو پهن کردیم وسایلا رواوردم سفره رو چیدم عزیزجون قابلمه ی آبگوشت رواورد باهم سرسفره نشستیم .

بعد خوردن غذا بلند شدم سفره رو جمع کنم عزیز جونم هم اومد کمکم کنه که حسام بلند شد اومد ؛
_عزیز جون شما بشین ..

_نه. مادر آوا دست تنهاست .
_من خودم به آوا کمک میکنم .
وای نه تورو خدا حالا کی این پسره ی وراج رو میخواد تحمل کنه .

_نه ممنون من خودم الان همه رو جمع میکنم ظرفا رو هم میشورم چایی هم میارم شماها بشینین .
_نه بابا دختر عمو تعارف میکنی .
_نه اهل تعارف نیستم .

نه مثل اینکه حسام خیلی ازمن سمجتر بود باپروییه ی تمام بلند شد ظرفا رو جمع کرد راه افتاد سمت اشپزخونه باید بیخیالش میشدم وگرنه ازدستش سکته میکردم حتما ...

بلند شدم رفتم اشپزخونه درکمال تعجب شیر سماور رو بازکرده بود قوری رو هم گرفته بود زیرش داشت چایی دم میکرد رامو گرفتم رفتم کنار سینک اسکاجو

برداشتم یکم بهش ریکا زدم شروع کردم ظرفا رو دونه دونه سابیدن چند دقیقه بعد کنارم قرار گرفت وشیر اب رو باز کردشروع کرد ب آبکشی ..
_بکش کنار خودم میشورم .

_نمیشه اومدم کمکت کنم هم یکم باهم حرف بزنیم .
_وای حسام ازدست تو ..
_اوو ...چخبرته بابا یکم اون اخلاق گَندتو درست کن آدم بتونه باهات دوکلوم حرف بزنه .

_اخلاق من درست بشو نیس .
_خب بخاطر همینه که تا این سن موندی وردل بابات اخلاق نداری عزیزم ..
_ب توچه اصلا همینه که هست ...
حسام ازدرونم خبر نداشت علت

بداخلاقیمو نمیدونست که دوسال بازیچه ی دست یکی شدن یعنی چی ...
شونه هاشو با بیخیالی تکون دادو گفت ؛
_اصلا ب من چه ..

انقدر به همین اخلاق گندت ادامه بده تاموهاتم مثل دندونات سفید بشن ...
نتونستم جلوی خودم روبگیرم گفتم ؛
_ازکجا معلوم شاید همین امروز فردا شوهر کردم رفتم چرا گیردادی به من
..
_والا من که چشمم اب نمیخوره ..
جروبحث کردن بااین موجود مثل اب توهاونگ کوبیدن بود دیگه حرفی نزدم اونم فهمید سکوت کرد ..

ظرفا که تموم شد دستامو با حوله خشک کردم یه سینی برداشتم استکونا رو چیدم رفتم قوری رو بردارم چایی بریزم که دست حسام زودتر رو دسته ی قوری نشست؛

_ بکش کنار من چایی میریزم .
_نه ممنون خودم میتونم .
_نگفتم که میتونی من چایی رو دم کردم خودمم میریزم میبرم که به اسم خودم هم تموم بشه .

خدای من این پسر واقعا یه تختش کم بود کفری گفتم ؛
_چه فرقی میکنه خب ..
_هیچی اونوقت میشه به نام تو ب کام من ...

با صدای بلند زدم زیر خنده وگفتم ؛
_نخیر اشتباه گفتی میگن به نام من به کام تو ...
_نخیرم اونا اشتباهی میگن ببینن طرفشون میفهمه یانه خدارو شکر من خیلی زود فهمیدم ...


دوباره خندیدم این پسر خیلی خوب بود باهاش غم وغصه هات ب کل ازیادت میرفت خودش چاییا رو ریخت سینیو گرفت دستش ازآشپزخونه رفت بیرون


منم پشت سرش رفتم کنار عزیز نشستم وگفتم ؛
_عزیز نگا حسام برا خودش کدبانوییه
عزیز خندید ؛
_آره مادر خدا خیرش بده هروقت بیاد

کمکم میکنه نمیذاره من دست ب سیاه سفید بزنم پسر خیلی خوبیه خداحفظش کنه ..
حسام چاییا رو پخش کرد دوتا چایی مونده بود اومد سینی رو گذاشت کنار من خودشم نشست ..
❣🧚‍♀
❣❣🧚‍♀
❣❣❣🧚‍♀
❣❣❣❣🧚‍♀
❣❣❣❣❣🧚‍♀
❣❣❣❣❣❣




ریپلایی پارت ۲


عشق من ناز نکن عشق ما پایون میگیره 😔
یه روزی دست زمونه توروازمن میگیره😔
وقتی تنها باتوبودن واسه من زندگیه ..
تورودیدن توروخواستن رو کی ازمن میگیره😔
@avayebikasiiii


دوستان عزیزم پارت جدید امشب #126
#شبتون_نایس


#رمان_آوای_بی_کسی
#نویسنده_بهـــــــ❣ــــار
#پارت126
🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀
❣❣❣❣❣❣
❤️❤️❤️❤️❤️
🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀🧚‍♀
❣❣❣
🧚‍♀🧚‍♀

بابام تاسرشو روی بالش گذاشت صدای خرو پفش بلند شد ولی من مگه خوابم میومد تموم شب رو فکرکردم به اینکه آیا ارشان هم ازماجرا باخبر بود نکنه اونم

دستش با، باباش تویه کاسه بوده انقدر فکرو خیال کرده بودم داشتم دیوونه میشدم ازاین به بعد قرار بود چی بشه

زندگیمون به کجا کشیده میشد باید یه فکری برا زندگیه ی خودمون میکردم دیگه باید محکم وقوی میشدم تا بابامم به من نگا کنه وروحیه بگیره وزندگیمون

رو دیگه باید ازنو بسازه درسته شکست خورده بودیمو هیچی نداشتیم ولی خب دیگه باید خودمون رو کم کم جمع وجور میکردیم نمیشد که همش اینجا بخوریم وبخوابیم که ...

نزدیکهای ظهر ازخواب بیدارشدم تموم شب رو بیدار بودم نزدیکهای صبح به زور خوابم برد بلند شدم جامو جمع کردم بابام نبود تشک لاحافشم نبود ازاتاق

اومدم بیرون عزیز جون تواشپزخونه بود بوی آبگوشت کل خونه رو برداشته بود رفتم کنارش سلام دادم ؛
_سلام عزیزجونم صبحت بخیر خانومی ..
_سلام به روی نشستت صبح توهم بخیر ...

_کسی خونه نیس ..
_نه صبح بابات با ، بابابزرگت رفتن مزرعه یه سری بزنن ، توهم برو یه آبی به دست وصورتت بزن تنبل خانومی ..
_چشم ...

بادو ازپله ها پایین اومدم رفتم کنار حوض دست وصورتم رو شستم وای که چقدر خوب بود چندتا ماهی توی حوض بودن یکم سربسرشون گذاشتم دوباره برگشتم پیش عزیز جون ...

عزیز برام چایی ریخته بود سفره هم باز بود پنیرو کره وخامه وعسل محلی ولی من اصلا اشتها نداشتم همون چاییم رو خوردم سفره رو جمع کردم بردم توآشپزخونه ...
_وا مادر چزاجمعش کردی توکه چیزی نخوردی ..
_ممنونم عزیز اشتها نداشتم فعلا همین چایی کافیه ...

_اینجوری پوست واستخون میشی .
خندیدم وگفتم ؛
_خوبه که باربی میشم زودتر شوهرم گیرم میاد ..
عزیز خندید وبادست زد رو صورتش وگفت ؛

_برو دختر حیا هم خوب چیزیه والا ...
رفتم لپش رو کشیدم وگفتم ؛
_ای بابا عزیز دلت خوشها کی میاد منو بگیره ..
_وا خیلی هم دلشون بخواد دختر به این خوبی وماهی ..

هی... عزیز ازدلم خبر نداشت درون دلم آشوب بود راست گفته بودم کسی منو نمیخواست ارشان عشقم بود کلی زحمتش رو کشیده بودم ولی ب محض اینکه خوب شد رفت دنبال عشق وحال ومنو تنها گذاشت ...


تودنیای خودم بودم که صدای در منو ب خودم اورد بلند شدم عزیز اومد گفت؛ پاشو مادر برو درو باز کن بگمونم پدرت و آقا جونت باشن..
رفتم دروباز کردم عزیز درست حدس زده بود خودشون بودن ولی حسامم

کنارشون بود باهم وارد خونه شدن سلام دادم جواب سلامم رو دادن ...
حسام باز فضولیش گل کردو گفت ؛
_ازپف چشات معلومه تازه بیدار شدیا تنبل ..
بابا وآقاجون جلوتر راشونو کشیدن رفتن من وحسام موندیم عقب بابی حالی جوابش رو دادم ؛

_آره دیشب اصلا نتونستم بخوابم .
_چرا !چی فکر دختر عموی تهرانیه ی ما رو درگیر خودش کرده ...
_نمیدونم ..
_زیاد فکرتو درگیر نکن یا خودش میاد یا نامه اش ...
🦜
🦜🦜
🦜🦜🦜
🦜🦜🦜🦜
🦜🦜🦜🦜🦜
🦜🦜🦜🦜🦜🦜
🦚🦚🦚🦚🦚🦚🦚


دوستان گلم پارت داریم😍


سلام دوستان گلم ..
ازتون بابت پیامهایی که تو ربات میدین و ازرمان حمایت میکنین ممنونم 🌷
اما خدمت اون دوستایی که پیام دادن که تعداد پارتها رو بیشتر کنین و یکم داستان رو زیاد بنویسین ...
باید بگم چشم به محض اینکه فصل سوم یکم جمع بندیش تموم بشه قول میدم هرچند شب یبار دوسه پارت همزمان توکانال قرار بگیره ....🙏

دوستتون دارم ؛بهـٰٰٖٖ҉๏ٰٰٖٖ̯ؔؔؔ̃๏ـٰٰٖٖـ₰ٰٰ۪ٜ۪۪ٜ۪ٜٖٖؗٞ҉๏ٰٰٖٖ̯ؔؔؔ̃๏ـار❤️




حافظ کجای کاری....😔


دوستان عزیزم لف ندید عضا کانالمون میره بالا
مارو همراهی کنید عشقا
جون هرکی دوس دارید لف ندید موندگار باش با ما تا آخر رمان
لینک کانال و پخش کنید آمار بره بالا عشقا ما چشم براه شما هستیم
کمک کنید عضا زیاد بشه
لینک دعوت به کانال (رمان آوای بی کسی)

https://t.me/joinchat/AAAAAFcJJ7xTUwVLYlcBlA


#نفساااااا پارت امشب تقدیم به شما عشقاااااا نخونده نخوابید 😍😍
شبتون نایس نفساااا❤️😘😘

20 last posts shown.

170

subscribers
Channel statistics