کاش آن روز میدانستم که چشمهایت، آخرین نوریست که از تو با خویش به خانه میبرم.
کاش میدانستم دستی که در دست داشتم، قرار است سالها بعد، در ازدحام خاطرات، تنها چیزی باشد که هنوز گرمایش را به یاد دارم.
تو درکنارم نشسته بودی و جهان، بیخبر از رفتنت، به کار خودش مشغول بود ؛ آدمها میآمدند، میرفتند، چراغها روشن میشدند و عصر آرامآرام از شیشههای شهر پایین میرفت. و من نمیدانستم زندگی، درست همانجا، چیزی را از من پنهان کرده است.
به یکدیگر نگاه میکردیم.
و هیچکداممان نفهمیدیم که بعضی لحظهها، پیش از آن که تمام شوند، به خاطره تبدیل میشوند.
بعد رفتی.
و من ماندم با تمام چیزهایی که نگفتم، با تمام دوستتدارمهایی که خیال میکردم برای فردا هستند.
لعنت به فردا و فرداهایی که فقط من هستم،
منِ بدونِ تو.
پناه.