اشتباه از من بود
همان روزی که سعی کردم آغوشم را برای گرفتن بازوان دیگری گشاد و گشادتر کنم و پا بلندیهای مداومم برای در آغوش گرفتنش، انگشتان پایم را به زق زق انداخته بود.
باید یاد میگرفتم که خودم هم جان پناهی میخواهم؛ خودِ من نیز به دنبال شانههایی برای تکیه کردن خواهم بود؛ من خودم را فراموش کردم.
تمام وجودم را به پای دیگرانی فدا کردم که بارها با شکستههای قلبم کاردستیهای رنگارنگ درست میکردند و برایم پست میکردند.
من دوست داشتنهای بینهایتم را در انسانهای محدود خلاصه کردم و خودم و جانم را فدای دیگران.
اشتباه از من بود که فراموش کردم بازوانم دیگر رمقی ندارند و میخواهند آرام بگیرند. البته میدانی، تقصیر من نبود؛ من بینهایت دوستت داشتم، گمان میکردم دوست داشتن میتواند تمام چیزی که داریم باشد، تمام مشکلاتمان را آب و جارو کند اما اشتباه میکردم؛ دوست داشتن همه چیز نیست.