𝘾𝙝𝙖𝙡𝙡𝙚𝙣𝙜𝙚


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter




-روحی پنهان میان نور های خورشید....روحی گاهی پرانرژی و گاهی خسته
-سفید یا زرد
-طبق معمول مشغول سوارکاری بودی...که کسیو دیدی از کنارت با اسب حرکت کردی و لبخند روی لبش جذبت کرد...اسبو نگه داشتی و به عقب نگاه کردی
کمی که گذشت اون فرد با فهمیدن نگاهت به طرفت برگشت و هر دو بهم خیره شدین






-روحی عذاب دیده....وشاید روحی ترسیده
-ابی روشن
-به همراه لیوان قهوت از اشپزخونه بیرون میای به سمت بالکن میری و روی صندلی میش ینی نگاهت به خونه ی رو به رو میوفته...
که یه دختری داره خونش رو مرتب میکنه
چند دقیقه بهش خیره میشی و انگار نگاه تورو حس کرده....برمیگرده و به تو نگاه میکنه
و تو میتونی ترس داخل نگاهش رو حس کنی
و عجیب دلت میخواد ببوسیش






-روحی سرگردان...روحی آسیب دیده
-خاکستری
-مثل همیشه زانوهات رو جمع میکنی و از پنجره به بیرون خیره میشی...ناخوداگاه نگاهت به بیرون میوفته و کسی با پالتوی مشکی نظرت رو جلب میکنه...انگاری که سنگینی نگاهت رو حس میکنه و به سمتت برمیگرده
تا چند ثانیه محو نگاه کردنش میشی و اونم بهت خیره میشه و بهت لبخند میزنه






-روحی خسته از سردرد های بی پایان...روحی آماده برای رفتن
-یاسی
-در کافه خودتو باز میکنی و واردش میشی
به همه سلام میدی و منتظر مشتری
چند دقیقه بعد در کافه باز میشه و دختری با موهای خرمایی وارد کافه میشه
کمی آنالیزش میکنی و بعد از چند لحظه به سمتش حرکت میکنی...گارسون به سمت مشتری میاد ولی تو اجازه نمیدی و خودت میری سمتش《چیزی میل دارین؟》وقتی سرشو بالا میاره انگار نفس تو گلوت حبس میشه






-روحی آماده برای رفتن...روحی خسته از همه چی
-بنفش تیره
-با حس خیس شدن صورتت چشمات رو باز میکنی...سگت  وانیل
تورو از خواب بیدارت کرده نگاهی به ساعت میندازی《خدای بزرگ》
ساعت های زیادی رو خواب بودی
سر وانیل رو نوازش میکنی و  سیگار به دست به سمت بالکن میری
همینجور که سیگار میکشی به بیرون نگاه میکنی
و ناخوداگاه چشمت به ساختمون رو به رو میوفته
و با پسری روبه رو میشی که پشت پنجره بلند بلند میخنده






-روحی عاشق رز مشکی...روحی عاشق آسیب زدن به بقیه
-سیاه سفید
-《لعنتی دوباره..!》تویی که خسته شدی و دیگه توان موندن تو این خراب شده رو نداری
و دلت میخواد همین الان اینجارو ترک کنی
به ساعتت نگاه میکنی...وقتش رسیده که بری سراغ نفر بعدی
وارد اتاق میشی و در رو میبندی
نگاهی به اتاق شکنجه میکنی...همه چیز تکمیله
به سمت دختره برمیگردی
و اول از همه چشمای پر اشک ابیش تورو جذب خودش میکنه
ولی کمی بعد ارامش به سراغت میاد و بیخیال دخترک میشی اما به شرط!
اونم اینکه معشوقت بشه






-روحی عاشق  بارون....روحی  پریشون توی هوای ابری
-ابی تیره
-با صدای بارون از خواب میپری ،به سمت پنجره میری و اونو باز میکنی...نگاهی به بیرون میندازی
بارون همه جارو خیس کرده بود
متوجه نگاه سنگینی میشی
به سمت اون برمیگردی و با دیدن چشمایی طوسی کمی متعجب میشی که با برخورد قطرات بارون به صورتت به خودت میای و نگاهتو ازش میدزدی اما خیلی دیره

20 last posts shown.

8

subscribers
Channel statistics