28 Dec 2025, 18:27
28 Dec 2025, 18:16
28 Dec 2025, 18:14
28 Dec 2025, 18:12
28 Dec 2025, 18:09
28 Dec 2025, 13:32
28 Dec 2025, 00:42
28 Dec 2025, 00:41
28 Dec 2025, 00:28
28 Dec 2025, 00:23
28 Dec 2025, 00:19
27 Dec 2025, 19:45
حس خوبی داشت،تقریبا همه آرزوهایشان را کرده بودند ،آخرین کوکی ای که آرزویی داشت ، تکه پارچه ای با طرح و نگار گل برای پرستش،روی زمین روبروی او گذاشت.- خودتون آرزویی ندارید؟سوال ناگهانی بود،آرامش میستیک فلور کوکی را بهم ریخت.در نگاهش،رد کنجکاوی بود.- آرزو؟چطور؟- واقعا؟هیچی؟به فکر فرو رفت،شاید حتی فکر کردن به آن هم،جواب از پیش تعیین شده را نمیتوانست پس بزند.- آرزوی من،برآورده کردن آرزوی بقیه اس تا شادیشونو ببینم!لحن خانم،گرم،صمیمی و از خیرخواهانه بود.عبادت کننده،پوزخندی زد،قطعا میخواست کاری کند... .- پس آرزوی من-سالها از آن روز میگذرد،اما هیچ کس نمیداند چرا از بعد آن،میستیک فلور کوکی هیولا شد.
27 Dec 2025, 16:39
ظرفیت: هروقت خط زدم
الزام به جوین؟خیر،اگر دوست داشتید چنل رو میتونید جوین بشید
27 Dec 2025, 14:53
27 Dec 2025, 14:49