گیتار را به دست گرفت، انگار میخواست هر زخمی را که در دلش مانده بود، با صدای آن بزند. سیمها را با خشم و هیجان انگشتانش کوبید، و صدای موسیقی در اتاق طوفان شد.
بوگاتی مشکیاش در تاریکی پارک شده بود، سرد و بیروح، اما او دیگر چیزی از آن ماشین نمیخواست. در این لحظه، هیچچیز نمیتوانست مثل گیتار صدای درونش را بیان کند.
ویسکی را یکباره نوشید، و تندی آن همچون شعلهای در سینهاش سوخت. قلبش تندتر میزد، انگار هر جرعه، هیجانی گمشده را به زندگیاش برمیگرداند. در این شب، هیچچیز جز موسیقی، ماشین و یک لیوان ویسکی نمیتوانست او را از خود بیخود کند. به هر نوت، به هر قطره، احساس میکرد که چیزی در درونش آتش گرفته، چیزی که دیگر هیچچیز نمیتواند آن را خاموش کند.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/KXLINEX