Challenge


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter






گیتار را به دست گرفت، انگار می‌خواست هر زخمی را که در دلش مانده بود، با صدای آن بزند. سیم‌ها را با خشم و هیجان انگشتانش کوبید، و صدای موسیقی در اتاق طوفان شد. بوگاتی مشکی‌اش در تاریکی پارک شده بود، سرد و بی‌روح، اما او دیگر چیزی از آن ماشین نمی‌خواست. در این لحظه، هیچ‌چیز نمی‌توانست مثل گیتار صدای درونش را بیان کند.
ویسکی را یک‌باره نوشید، و تندی آن همچون شعله‌ای در سینه‌اش سوخت. قلبش تندتر می‌زد، انگار هر جرعه، هیجانی گم‌شده را به زندگی‌اش برمی‌گرداند. در این شب، هیچ‌چیز جز موسیقی، ماشین و یک لیوان ویسکی نمی‌توانست او را از خود بی‌خود کند. به هر نوت، به هر قطره، احساس می‌کرد که چیزی در درونش آتش گرفته، چیزی که دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند آن را خاموش کند.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/KXLINEX






در لحظه‌ی گرگ و میش، هنگامی که روز و شب در آغوش یکدیگر می‌غلتیدند، آدم برفی که ساخته شده از برف‌های سرد و شکننده بود، در سکوت ایستاده بود. سراب‌هایی که در دوردست‌ها می‌رقصیدند، تصویر دروغین گرما و زندگی را در دل برف‌های سرد می‌باختند. آدم برفی، در همان سکوت وهم‌آلود، همچون یک رویا به نظر می‌رسید؛ موجودی میان دنیای خیال و واقعیت، گویی که از دنیای دیگری آمده و در این بین، تنها یک سایه از سراب‌های دور دست است. گرگ و میش، در کنار آن سراب‌های فریبنده، همچون مرزی بودند میان دو دنیای جدا از هم: دنیای سرد و بی‌رحم برف‌ها و دنیای پر از اشتیاقی که هرگز به حقیقت نمی‌رسید.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/purple_elegance






ماه، همچون نگینی در آسمان تاریک شب می‌درخشید، در حالی که ستارگان بی‌شماری پیرامونش، همچون خاطراتی دور و دست‌نیافتنی، به آرامی نور می‌پاشیدند. اما این درخشندگی، در دل آن تاریکی عمیق و بی‌پایان، تنها یادآوری از شبی بی‌پایان بود؛ شبی که در آن هر نور، هر شعاع، گویی تنها برای لحظاتی کوتاه می‌جوشید و سپس در سیاهی محو می‌شد. ماه با شکوه خود، در برابر آن خلأ بی‌حد و مرز تنها می‌درخشید و ستارگان، چون امیدهایی دور از دسترس، به تاریکی می‌رقصیدند. در این گستره‌ی بی‌نهایت، تاریکی همچنان حکمرانی می‌کرد، و نور تنها برای آن‌هایی که در جست‌وجوی معنا بودند، به مثابه لحظاتی از روشنایی در دل ابهام باقی می‌ماند.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/Glow_down






در میان تاریکی شب، وهمی ژرف همچون غباری غلیظ بر دنیای واقعی افتاده بود. نیلوفر کبود، با گلبرگ‌های پژمرده و رنگ باخته‌اش، در آب روان درختان سایه‌دار غرق بود، گویی که در آغوش سایه‌ای پر از راز و رمز غرق شده باشد. این گل سرشار از تنهایی و سکوت، به چیزی بیشتر از یک زیبایی ساده تبدیل شده بود؛ نماد جهانی فراموش‌شده، جایی میان واقعیت و رویا. سایه‌ای غمگین و سرد بر دل آب گسترده می‌شد، و نیلوفر کبود همچنان در دل وهم شناور بود، همچون یادگاری از چیزی که دیگر وجود ندارد، اما همچنان در دل هر نگاه، گم و ناشناخته باقی می‌ماند.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/bluemoon_ki






چشمان خونی‌اش، که گویی از فریادی خاموش و دردی کهنه در اعماق وجودش شعله‌ور بود، به اسلحه‌ای که در دستانش می‌درخشید خیره مانده بود. انگار هر گامی که به جلو می‌برد، به سوی مرگ قدم می‌زد؛ مرگی که نه در لحظه‌ای منفجر شده، بلکه در دل سال‌ها درد و نفرین نهفته بود. اسلحه، سرد و بی‌رحم، گویی تنها ابزاری برای تحقق سرنوشت شومی بود که او را در دنیای تاریک خویش به دام انداخته بود. در آن لحظه، چشمانش همچون دریاچه‌ای خونین می‌درخشید، و مرگ به آرامی و با گام‌هایی سنگین از میان سایه‌ها بر او می‌گذشت.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/fuxckerx






اسلحه در دستانش همچون سرنوشتی سنگین به نظر می‌رسید، گویی هیچ گریزی از آن نبود. لحظه‌ای که ماشه فشرده شد، مرگ به شکلی سرد و بی‌صدا وارد عرصه وجود شد. در آن لحظه، همه‌چیز همچون سرود غم‌انگیزی به سکوت فرو رفت، دنیای پیرامون از حرکت ایستاد و تنها خلا و بی‌حسی باقی ماند. چشم‌ها بی‌گناه به تماشای پایان می‌نشستند، اما دیگر نه فریادی به گوش می‌رسید و نه اشکی بر گونه‌ای می‌غلتید. مرگ، همچون شعله‌ای بی‌نور، در سکوتی عمیق و بی‌پاسخ گسترده شد.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/axphxa





20 last posts shown.

3

subscribers
Channel statistics