Forward from: 𝖭𝖾𝖿é𝗅𝗂
باری دگر، کاسهی لبریز از وَهم را نوشیدم و در جاودانگیِ با تو بودن رها شدم. پلکهایم آزادانه سقوط کردند و همنشینِ مرگ شدند.
آری! رهایم کردی، زمزمههایت را به یادگار گذاشتی، تقاضای اجرا بر صحنهای را داشتی که قاتل بود و رقص، مرگ. و خواستهی من، تنها لمسِ نگاهت بود و گوش سپردن به پیچیدگیِ خندههایت.
ماندم و باقیماندهای از قلمِ سوخته، واژههای رها شده و پارههایی از نامهای که هرگز مقصد را ندیدهاند.
🌟
آری! رهایم کردی، زمزمههایت را به یادگار گذاشتی، تقاضای اجرا بر صحنهای را داشتی که قاتل بود و رقص، مرگ. و خواستهی من، تنها لمسِ نگاهت بود و گوش سپردن به پیچیدگیِ خندههایت.
ماندم و باقیماندهای از قلمِ سوخته، واژههای رها شده و پارههایی از نامهای که هرگز مقصد را ندیدهاند.
🌟