ᅠᅠᅠᅠᅠᅠᅠ♡ꪆ ﺧاطرات گلبࢪگ ៸៸
بايد بگم كه ... روزمون رو با شنيدن خبر كنسل شدن امتحان رياضي شروع كرديم و بعدش دو زنگ رو بدون دبير گذرونديم ، رسماً روز ما بود ꒱ྀི⏑ܫ ⏑ ꒰ بعدش هم با رهاي نازم به سال پايينيهامون و كادر مدرسه جوكهاي بابابزرگي گفتيم و به مسخرهترين چيزها هم ميخنديديم، مردم فكر ميكردن ديوانهايم ♡
و بله، بخش مورد علاقهامم ... زنگ تفريح كلي بارون اومد و با دختريهايي كه خيلي عاشقشونم حرف زديم و خيس شديم ، اين وسط ناناهم از خيس شدن خوشش نمياومد اما مارو تنها نذاشت و من بخاطر همينچيزهاست كه خيلي دوستش دارم ♡ ): زنگ آخر هم با پليليست اومفيها قِر داديم و كلاس رو روي سرمون گذاشتيم. واقعا روز نازي بود خيلي خوشحالم كه امروز رو هم زندگي كردم و خوشحال بودم ㅠㅠ اميدوارم كه عزيزانم هميشه اينطوري خوشحال باشن و بخندن :(