گویی این پایان او بود؛ پایانی که نمیدانست کی آغاز شده است. نه از آغاز میتوانست چیزی به دیگری بگوید و نه از پایان، چون از هر لحاظ با دیگران فاصله داشت. هیچ شباهتی بین زندگی خفتوارش و زندگی ظاهراً زیبا و آرام دیگران وجود نداشت. گویی سرنوشت چنان رقم زده بود که کلماتش در گلویش انبار شوند و سرانجام خفهاش کنند.