برای چشمهایے که هنوز هم، تمام منند.
سالها گذشته… اما وقتي امروز دوباره دیدمت؛ انگار تمام تقویمها دروغ بودن. انگار تمام این سالها، فقط یک فاصلهے نفسگیر بود بین دو نگاه.
نگاهِ تو… و قلبِ من، که هنوز هم با دیدنت، بیاجازه میتپه.
هیسونگ هیونگ…
اسم تو همیشه زیر لایهی تمام سکوتهای من پنهون بود. میدونی؟ هیچکس نفهمید که “دوستت دارم”هایی که هیچوقت نگفتم، بزرگترین فریادهاے عمرم بودن. هیچکس نفهمید چرا هر شب با چشمهای باز خواب میدیدم… چون تو توی همهی خوابهام بودے و من نمیخواستم بیدار شم.
ما عاشق بودیم…
از اون مدل عشقهایی که آرومه، بیصداست ولی تموم جهان رو زیر و رو میکنه. ما مثل دو برگ از یک درخت بودیم که هیچوقت حق نداشتن توی یک فصل بمونن.
یکی همیشه باید میافتاد…
و من افتادم، وقتي تو رفتی.
رفتی یا شاید هم بردنت…؟
مهم نیست. فقط اینو میدونم که دلم موند اونجا، جایی بین دستهایی که هیچوقت کامل نگهش نداشتی ولی هیچوقت هم ولش نکردی.
و حالا… حالا که سالها گذشته، حالا که موهام سفیدتر شده، خاطرههام پررنگتر شدهان… دیدمت.
و همونجا فهمیدم… هیچی تغییر نکرده.
حتی یه ذره.
حتی یه بار تپیدن دلم هم فرق نکرد. فقط دوستت دارم… بیشتر از قبل، با تمام نبودنهات، با تمام فاصلهها، با تمام خاطرههایی که سهممون نشدن.
تو لبخند زدی و من بغض کردم.
و تموم گذشته مثل سیل برگشت توی قلبم.
خواستم بگم:
“بمون اینبار.” اما ترسیدم… چون میدونم عشقهایی مثل مال ما همیشه یا دیر میان؛ زود تموم میشن. ولی هیسونگ هیونگ…
من هنوز همون ریکیام.
با همون دل، با همون چشمها، با همون دوستت دارمی که هیچوقت نگفته نشد.
هنوزم اگه اسمم رو صدا بزنی، به جای صدا، تپش قلبم جواب میده.
اگه یهبار دیگه نگاهم کنی… میفهمی…
من هیچوقت نرفتم. فقط داشتم هنوز عاشقت میموندم. برای همیشه.
︐🪷 ریکی؛ پسرے که هیچوقت از
دوست داشتن تـو خسته نشد.