𝐌𝐨𝐨𝐧𝐬𝐭𝐫𝐮𝐜𝐤 (Ship party🥞)


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


@chirpygirl_bot
✩°。🧸𓏲⋆.🧺𖦹

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


چنقده مانی خرج کردم😔


گلبم گرفت.




تا شگایگ نیست یکم اینجا بچرخیم


لطفا بیشتر خوشحالم کنید باید برم ادامه فیکشنارو بنویسم😔


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


صبح بخیر ستاره ها


الان خوشحالم


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


ری اکت؟


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


بیچاره شقایقم پست هاش اینقدر ریکت نداشت جدی سارا باید از این به بعد پول بدی ریکت بدن سر کارهای شقایق


۱۸ تا دیگه.


Happy 50 my Niki


ستاره های جدید خوش اومدید.ʚ⭐️ɞ˚میتونید لیست پست های چنل رو یه نگاهی بندازید و بخونیدشون.
نظراتتون رو هم توی بات شنوا هستم.ʚ⭐️ɞ˚
امیدوارم اینجا اوقات خوشی رو باهم بگذرونیم.


حتی قلمت هم به زیبایی اقیانوسه.


خیلی قشنگ بود.... کلی دوسش داشتم....😭




Forward from: 𝖻𝗅𝗎𝖾 𝖠𝗍𝗌𝗎
جونگوون، منیجر جی، واقعاً شیفته دست‌های جی بود؛ دست‌هایی که با چنان مهارتی روی سیم‌های گیتار می‌رقصیدند که انگار هر نت، از عمق وجودش سرچشمه می‌گرفت. برای جونگوون، جی فقط یک گیتاریست معروف نبود؛ او هنرمندی بود که با هر حرکت، شور زندگی را به صحنه می‌آورد و جونگوون با تمام وجود غرق در این هنرنمایی می‌شد. ساعت‌ها او را تماشا می‌کرد، بی‌خبر از اینکه این ستایش، تنها یک حس حرفه‌ای نیست.

یک روز بعد از تمرین، وقتی همه رفته بودند و فقط جونگوون و جی باقی مانده بودند، سکوتی شیرین فضا را پر کرده بود. جی داشت گیتارش را جمع می‌کرد و جونگوون طبق معمول، محو حرکاتش بود. جی سرش را بلند کرد و نگاهش به چشمان جونگوون گره خورد. لبخندی زد، لبخندی که قلب جونگوون را به لرزه درآورد.

"جونگوون، می‌تونم یه چیزی ازت بپرسم؟" جی با صدای آرامش پرسید.

جونگوون که ناگهان از افکارش بیرون آمده بود، کمی دستپاچه گفت: "آه... بله، حتماً."

جی گیتارش را کنار گذاشت و کمی نزدیک‌تر آمد. "نمی‌دونم چرا، ولی حس می‌کنم وقتی گیتار می‌زنم، تو تنها کسی هستی که واقعاً می‌فهمی چی کار می‌کنم. نگاهت... اون نگاهت پر از یه جور حس عمیقه که هیچ‌کس دیگه نداره."

جونگوون سرخ شد. نمی‌دانست چه بگوید. "خب... من واقعاً عاشق ساز زدنت هستم، جی. این فقط یه حس کاری نیست."

جی لبخندش عمیق‌تر شد. "می‌دونی، منم همین حس رو به تو دارم، جونگوون. نه فقط به عنوان منیجرم، بلکه... خب، نمی‌دونم چطور بگم." او کمی مکث کرد، انگار داشت کلمات مناسب را پیدا می‌کرد. "وقتی پیش توام، انگار یه آرامش خاصی دارم. وقتی تو هستی، حتی صحنه هم کمتر ترسناک به نظر میاد."

جونگوون نفسش را حبس کرد. یعنی... یعنی جی هم؟ قلبش شروع به کوبیدن کرد. "یعنی... تو هم از من خوشت میاد؟" این جمله ناخواسته از دهانش پرید.

جی خندید، خنده‌ای شیرین و گرم. "خیلی زیاد، جونگوون. خیلی زیاد." او قدمی دیگر برداشت و دستش را آرام روی دست جونگوون گذاشت. "این فقط شیفتگی تو به گیتار زدن من نیست، مگه نه؟"

جونگوون دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. لبخندی بزرگ روی صورتش نقش بست و سرش را به نشانه تأیید تکان داد. "نه، نیست. تو... تو خودت هم برای من همونقدر جادویی هستی که گیتارت."

جی دستش را محکم‌تر فشار داد. نگاهشان دوباره به هم گره خورد، اما این بار، نگاهی پر از اعتراف و آرامش بود. در آن لحظه، زیر نور کم‌رنگ صحنه خالی، عشق بین گیتاریست و منیجرش، به آرامی و زیبایی نت‌های گیتار جی، متولد شد. حالا دیگر فقط موسیقی نبود که آن‌ها را به هم وصل می‌کرد، بلکه حسی عمیق‌تر و شیرین‌تر بود که قول روزهای روشن‌تر را می‌داد.



20 last posts shown.

520

subscribers
Channel statistics