Forward from: توهـماتــ باقےمانــده
☂️ بیست سپتامبر سال دوهزار و بیست و چهار - لندن.
" چرا تا آخرین لحظه هم میخوای عذابم بدی؟ چرا انقدر خودخواهی! از دیدن این حالم لذت میبری پارک سونگهون؟ "
سونگهون چندبار پلک زد تا دید تارش آخرین لحظههایِ بودنِ هیسونگ تو زندگیش رو به خوبی ثبت کنه.
خودش هم میدونست که اینجا بنبست رابطهای بود که روزی نقطه پایانش رو خیلی دورتر میدید و درخواستی که از پسر مو سرمهای داشت زیادی بیرحمانه بنظر میرسید اما نمیتونست جلوی خودش رو بگیره! اون هیسونگ بود، پسری که عاشقانه میپرستیدش...
" بهم نه نمیگی..."
هیسونگ با دستهایی که از شدت عصبانیت میلرزید به موهایِ پریشونش چنگ زد.
" میدونی! نقطه ضعفم رو میدونی و دست میذاری روش تا از همون نقطه بهم زخم بزنی..."
ادامهاش رو از اینجا بخونید؛ ( اسمات + ۱۸ )