امروز توی کتابخونه داشتم بین میزا راه میرفتم و همزمان درس میخوندم.
متوجه شدم بچه هایی که همیشه میان کتابخونه،کتاب ها و جزوه هاشون رو میزارن روی میزاشون برای صبح و ادامه ی مطالعه.
به میزی رسیدم که متعلق به کسی بود که برای آزمون وکالت تلاش میکرد
یه دفتر گیگیلی خوشگلی روی میز بود و منم مثل همیشه از سر کنجکاوی بازش کردم.
صفحه ی اولش نوشته بود : « نیت میکنم اگر در آزمون وکالت قبول شوم٫ ده درصد از دستمزدی که از موکلانم بهم میرسه رو به پدر و مادرم تقدیم کنم»
منم به صورت کمرنگ زیرش نوشتم امیدوارم به آرزوهای قشنگش برسه و بهترین وکیل بشه و ازش در اخر برای بی اجازه دست زدن به دفترش عذرخواهی کردم.
امیدوارم یه روز اون بالابالاها ببینمش
متوجه شدم بچه هایی که همیشه میان کتابخونه،کتاب ها و جزوه هاشون رو میزارن روی میزاشون برای صبح و ادامه ی مطالعه.
به میزی رسیدم که متعلق به کسی بود که برای آزمون وکالت تلاش میکرد
یه دفتر گیگیلی خوشگلی روی میز بود و منم مثل همیشه از سر کنجکاوی بازش کردم.
صفحه ی اولش نوشته بود : « نیت میکنم اگر در آزمون وکالت قبول شوم٫ ده درصد از دستمزدی که از موکلانم بهم میرسه رو به پدر و مادرم تقدیم کنم»
منم به صورت کمرنگ زیرش نوشتم امیدوارم به آرزوهای قشنگش برسه و بهترین وکیل بشه و ازش در اخر برای بی اجازه دست زدن به دفترش عذرخواهی کردم.
امیدوارم یه روز اون بالابالاها ببینمش