در تار و پود خانه قدیمی و نارنجی رنگ ، منی با موهای بلند و قهوه ای در حال دوویدن و بازی کردن با کسی بودم ، کسی که فقط شب ها می آمد و من تنها کسی بودم که او بهش اعتماد داشت ، شبی در حالی که سرم بر روی شانه اش بود از او سوالی پرسیدم ، پرسیدم: چرا روز ها نمی آیی ؟ روز ها خیلی دلتنگت میشوم . و او گفت: متاسفم برای کاری که قبلا انجام دادم تا تو را اینگونه برنجانم . آن شب گذشت و فردایش که در انتظار او بر روی پله های حیاط نشسته بودم او نیامد ، روز های پس از آن نیز به این منوال گذشت و او هرگز نیامد ولی من همچنان حضورش را در پشت دیوار ها ، زیر پله ها و پشت در ها احساس میکنم ، کاش میتوانستم به او بگویم من تو را خیلی وقت است که بخشیده ام
𝐠𝐡𝐳𝐱🥀
#story_ghzx
@fallingonthesun