به جز قسمت سفرم این ماه واقعا ماه جالبی نبود واسم خیلی استرس کشیدم خیلی زیاد از شدت اضطراب به هیچ کدوم از کارام نرسیدم سر هیچ کدوم از کلاسام نرفتم هیچ پروژه ایی نتونستم جلو ببرم و نزدیک دو ماهه از زندگیم عقب موندم جوری که جبرانش خیلی سخته
یک سری چیزهایی رو تو این دو ماه تجربه کردم که مغزم رو به انفجار برده و انرژی برام نزاشته
مسلما که بدتر ایناهم میشد خیلی خیلی بدتر منم بدتر اینارو تجربه کردم ولی خب من توانم کم شده صبرم کم شده و اضطرابم هر روز بدتر بدتر میشه
نمیدونم شاید اینا همش بخش هایی از بزرگتر شدن هستن اما هرچی که هست تینا رو روز به روز فرسوده تر میکنه و لبخندشو کمتر
الان فقط دلم میخواد گوشیمو خاموش کنم و برم تو جنگل برم یه جای ساکت فقط از اطرافم انرژی بگیرم میخوام یک ماه غیب بشم و کسی باهام حرف نزنه
دلم میخواد ناپدید بشم و سعی کنم زندگی ایی که از دست دادم رو برگردونم
مغزم پر فکره پر از کارای نکرده پر از تصمیات گرفته نشده پر از فضای خالی پر نشده
الان فقط دلم میخواد بنویسم و بنویسم بلکه شاید کمی از اضطرابم بین همین نوشته هام گم شه و از من جدا