شب جمعه ای مهران یه روایتی خوند خیلی صفا داشت
از اون روایتایی که با ماشین زمان پرت میشی تو تاریخ و خودتو جای راوی میزاری
یادم نمیاد کوفه بود یا مدینه
به طفل مریض و بی جونی بوده
باباش میگه گذاشتیمش دم خونه امیرالمومنین نذر کردیم اگه زنده شد هر سال یه سفره ای بر پا کنیم
بچه رو که میزارن دم خونه حضرت ، امام حسن میان یه دستی به سرش میکشن و جون میگیره …
روضه خون نیستم که گریه بگیرم
ولی خب میشه یه دستی هم به سر ما بکشید جون بگیریم ؟!
بخدا فقط نفس میکشیم
از اون روایتایی که با ماشین زمان پرت میشی تو تاریخ و خودتو جای راوی میزاری
یادم نمیاد کوفه بود یا مدینه
به طفل مریض و بی جونی بوده
باباش میگه گذاشتیمش دم خونه امیرالمومنین نذر کردیم اگه زنده شد هر سال یه سفره ای بر پا کنیم
بچه رو که میزارن دم خونه حضرت ، امام حسن میان یه دستی به سرش میکشن و جون میگیره …
روضه خون نیستم که گریه بگیرم
ولی خب میشه یه دستی هم به سر ما بکشید جون بگیریم ؟!
بخدا فقط نفس میکشیم