🌘vecher🌒


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


°⋆☾𝐄𝐯𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠 𝐢𝐬 𝐬𝐨 𝐩𝐞𝐚𝐜𝐞𝐟𝐮𝐥 𝐚𝐭 𝐧𝐢𝐠𝐡𝐭☽⋆°
⇣⇣⇣⇣⇣
⚞ http://t.me/HidenChat_Bot?start=534812421 ⚟

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


꧁ Challenge ꧂


˙⋆✮ Forward this message and reply your fav character and animal, Then I'll draw you a Kemonomimi version of them ✮⋆˙

⊰ private ⊱

Limit: till I cross it


هرکسی که بخواد می‌تونه با تلاش و آموزش طراحی کنه
ولی وقتی رویاهاتو بکشی یه آرت استایل داری که فقط مخصوص توعه و هیچ کس دیگه ای اونو نداره


منم برای همین از طراحی متنفرم


وای با تمام وجودم درکش میکنم


Forward from: 【کاغذِ آبی】 
اینجوریه که هرکس تونست واقعی تر بکشه برنده اس

فراموش کردن،که نقاش شدن تا چیزیو بکشن که هرکس نمیتونه ببینه...


Forward from: 【کاغذِ آبی】 
حقیقت هرگز تغییر نمیکنه
اما رویاها تغییر میکنن..
اگه رویاهارو نقاشی نکنی،دیگه هیچ وقت نمی‌بینیشون..


Forward from: 【کاغذِ آبی】 
چه فایده ای داره عینِ حقیقت نقاشی کنم وقتی حقیقت نیازی به نقاشی شدن نداره
رویاست که وجود فیزیکی نداره،واسه همین باید رویاهامون رو بکشیم




تنکیووونیمینب


Forward from: 𝕾𝖓𝖔𝖜
𓄲Tartaglia

𝗧𝗶𝗸𝘁𝗼𝗸 ; @Felixred_




امیدوارم ندیده باشتش


وقتی داشتم اینو می‌کشیدم بابام یهو مثل اجل معلق بالا سرم ظاهر شد-


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


I have no regrets


- дорогой~ я близок к тому, чтобы кончить...


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


واییی نسخصخصخص خیلیی قشنگ بود مرسییی


Forward from: Somewhere.
‍ ‍ 『 For @gin_vecher 』༄


「از زمان کودکی تمرین دیده بود تا جزوی از سربازان پر افتخار و فداکار فاتویی بشه و برای اهداف والای این سرزمین یخ زده و خالی از احساسات تلاش کنه و دنیائی جدیدی رو به وجود بیاره.دنیائی پر از عشق و محبت.جائی که غم و اندوه هیچ معنایی نداشت.

از اولین باری که عضوی از فاتویی ها شده بود یک بار هم پیش نیومده بود تا با یکی از لرد های هاربینجر دیداری داشته باشه.جز یک بار که همیشه تو ذهنش مونده بود و به خودش قول داده بود که تا اخر عمر اون دو گوی آبی رنگ رو به خاطر بسپاره.

لحظه های حساس ماموریتش، زمانی که دیگه جونی تو تنش باقی نمونده بود و از یک صخره ی یخ زده فقط با یک دست خودش رو نگه داشته بود و تقلا می‌کرد بالا بیاد تا از دست هیولا های ابیس فرار کنه، باری که قرار بود به قیمت جونش ازش محافظت کنه رو با دو دستش محکم گرفته بود.زمانی که حتی یک سلاح هم در دست نداشت و این بلندی تنها راه نجاتش بود.درست همون لحظه بود که لرد هاربینجر از بالای سرش ظاهر شد و زهه کمانش رو کشید و به سمت هیولا هایی که به سمتش حمله ور می‌شدن نشانه گرفت و جونش رو از مرگ حتمی نجات داد. هنوزم چشم هاش با دیدن اون تیر آبی رنگش برق می‌زد.وقتی با کمک دستش خودشو روی برف ها کشید برای اولین بار به چشم های آبی رنگش خیره شد.

از افتادن توی اون صخره نجاتش داده بود و با کمک چایلد تونسته بود اون هیولا هارو از بین ببره و باری که به دستش سپرده بود رو به سلامتی به مرز برسونه.

حالا مدت ها گذشته بود و هنوز پیش خودش فکر می‌کنه، چطور یک معجزه اینقدر سریع می‌تونست رخ بده؟.」



20 last posts shown.

15

subscribers
Channel statistics