『 For @gin_vecher 』༄
「از زمان کودکی تمرین دیده بود تا جزوی از سربازان پر افتخار و فداکار فاتویی بشه و برای اهداف والای این سرزمین یخ زده و خالی از احساسات تلاش کنه و دنیائی جدیدی رو به وجود بیاره.دنیائی پر از عشق و محبت.جائی که غم و اندوه هیچ معنایی نداشت.
از اولین باری که عضوی از فاتویی ها شده بود یک بار هم پیش نیومده بود تا با یکی از لرد های هاربینجر دیداری داشته باشه.جز یک بار که همیشه تو ذهنش مونده بود و به خودش قول داده بود که تا اخر عمر اون دو گوی آبی رنگ رو به خاطر بسپاره.
لحظه های حساس ماموریتش، زمانی که دیگه جونی تو تنش باقی نمونده بود و از یک صخره ی یخ زده فقط با یک دست خودش رو نگه داشته بود و تقلا میکرد بالا بیاد تا از دست هیولا های ابیس فرار کنه، باری که قرار بود به قیمت جونش ازش محافظت کنه رو با دو دستش محکم گرفته بود.زمانی که حتی یک سلاح هم در دست نداشت و این بلندی تنها راه نجاتش بود.درست همون لحظه بود که لرد هاربینجر از بالای سرش ظاهر شد و زهه کمانش رو کشید و به سمت هیولا هایی که به سمتش حمله ور میشدن نشانه گرفت و جونش رو از مرگ حتمی نجات داد. هنوزم چشم هاش با دیدن اون تیر آبی رنگش برق میزد.وقتی با کمک دستش خودشو روی برف ها کشید برای اولین بار به چشم های آبی رنگش خیره شد.
از افتادن توی اون صخره نجاتش داده بود و با کمک چایلد تونسته بود اون هیولا هارو از بین ببره و باری که به دستش سپرده بود رو به سلامتی به مرز برسونه.
حالا مدت ها گذشته بود و هنوز پیش خودش فکر میکنه، چطور یک معجزه اینقدر سریع میتونست رخ بده؟.」