28 Jan 2025, 19:11
28 Jan 2025, 19:08
28 Jan 2025, 19:07
28 Jan 2025, 18:26
28 Jan 2025, 18:22
جوین باشید
28 Jan 2025, 18:02
28 Jan 2025, 17:48
بامداد بود . ټازه از خواب بلند شده بودهام که چشمم به ساعټ روبهرو ټخټم خوࢪد ، نزدیڪ بود دیࢪ بࢪسم سࢪ قرار ، سرېع لباس هاے خود را ڪه از شب قبل آماده کرده بودم و حټے جوراب و دسټند هاېم را آماده کرده بودم را پوشېدم و موهاې طلاېیام را با شانه چوبې که ټازه خرېده بودمش را شانه کردم . براېم جالب بود که چرا درخواݾټ کرد که در بامداد هم را ببینېم ؟! گوشېم ࢪا گرفټم و عطࢪ خوشبو و زیباے خود را زدم و از خانه خارج شدم . به جایی که قرار بود بࢪېم حرکټ کردم و ڪمڪم قدم هاېم ࢪا تندتࢪ میڪࢪدم تا زودټࢪ به مقصد بࢪݾم . رݾېده بودهام ! چشمان براق و دࢪخشانش به چشمانم که کلے شوک دࢪ درونش بود افتاد . نشسټېم و قهوهاے تلخ داغ خوردېم و صحبټ کردېم ڪه گفت : ڪاش هېچوقټ عاشقټ نمےشدم که انقدࢪ مدټ زیادے بهټ زُل بزنم که اشڪ دࢪ چشمانم جمع شود .
24 Jan 2025, 11:30
براݷم عجیب بود ! چند وقتݷ میشد ڪـہ حالم رو ڼمیپرسید و ازم خبࢪݷ ڼمیگࢪفت و ـہمچنینࢪڼ متقابل من ـہم ازش خبࢪݷ نداشتم ، چون همیشه مڼ اول به او پیام مݷدادم و حالش را میپࢪسیدم و این ڪار برایم تکرارݷ شدـہ بود . با خود میگفتـ۾ ایڼ دفعه من چیزݷ نمیگوݷم تا ببینـ۾ آڼ خبرݷ از۾ میگیࢪد ؟ چند روزݷ گذشت دݷدم پیامݷ داد و گفت :دیگـہ خبࢪ نمیگیرݷ ازموڼ ؟ ماهـ۾ شدݷم مثل بقیـہ ؟ من سرݷع با عجلـہ و عجولݷ دستم را تند تند حرڪت میدادم تا تاݷپ ڪند و گفتـ۾ : همیشـہ من پیشݷ میگیࢪم و پیام مݷدم ، دࢪ حال انتظاࢪ بودم که ایندفعـہ تو پیام دهݷ . سین ڪࢪده بود ولݷ جواب ڼداد . بعد چڼد دقیقـہ گفت : اینجاست که میگـہ ..گاـہݷ یادِ مام بڪن ، دلموڼ تنگ یادتیم ڪلی ..مڼ حرفݷ نزدم و فقط استیکری ارسال کردم و چڼد هست که میگذرـہ و باـہم هڼوز صحبتݷ ڼداشتیم و ڼڪࢪدیم .
24 Jan 2025, 10:37