شراب مرگ


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


ای ساربان کجا می‌روی، لیلای من چرا می‌بری؟
(جان جدتان کپی نکنید، فوروارد کنید)

http://t.me/HidenChat_Bot?start=2007900352

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


با یک سری ها حتی نمی‌شه مثل دو تا آدم بالغ صحبت کرد. اصلاً به بلوغ رسیدن؟




تف به این زندگی‌. تف


طاقت فرسا ترین روز دنیاست.


هر بار که فیلم scent of a woman رو می‌بینم انگار برای اولین بار دیدمش‌.


نمی‌دانم چقدر از زمانی که در این اتاق و رختخوابم به سر می‌برم میگذرد‌. هر آنچه که می‌دانم حجم افکاری‌ست که در سرم میچرخد. گویی آدم سالم را دیوانه و آدم دیوانه را به جنون می‌آورد. نشانه، نشانه، فقط یک نشانه، دنبال یک نشانه‌ام تا تو را دوباره در دنیای زنده ها ببینم. فقط باری دیگر.


سنگ صبورم باش و نشکن، یار دورم باش و مرا بخوان. بخوان و پرس و جو مکن. با من در این خط خطی ها دوست باش. من همین جا هستم لا به لای نوشته هایم. چنان واضح و روشنم که شاید بتوانی تجسم کنی. من تجسم رویاهای دور خود هستم. قلم مرا مینویسد و تو مرا بخوان. بخوان تا شاید آشنای دل تو در راه زندگی باشم.


پس چرا درست نمی‌شه.


کاش حداقل هنرمند بودم، می‌گفتم بعد از تجربه ی ناراحتی به اون هنری که دارم پناه میبرم. مثلاً نقاش می‌بودم.




حس بی ارزش بودن، پررنگ ترین حس دنیاست.


به خود آمدم دیدم در منجلاب زندگی گیر افتاده‌ام، عزم فرار داشتم اما میبایستی این نقاب دیوانگی را از صورتم و این عینک کور کننده را از چشم هایم بردارم. نتوانستم. خواستم با کسی صحبت کنم اما لب هایم انگار که به زنگار غم بسته شده باشند علیل بود و پاهایم که انگار تک تک استخوان هایش از شادی زدوده شده بودند سست بود. من دارم روی تخته‌های خش دار راه می‌روم و منتظر ترَکی هستم، منتظرم چیزی از زیر من بشکند و سقوط کنم. حالا بهتر میدانم. آموخته‌ام که همیشه تراشه هایی در چوب وجود دارد و ضایعاتی روی زمین، دیوهایی در کالبد همنشین و خوک هایی در صورتک اژدها. تکیه‌گاهی برایم نمانده بود، قوس پاهایم فرو ریخت و من سقوط کردم.




از بدقولی بیزارم.


من هیچوقت مثل تو نبودم، هیچوقت مثل تو نمیشم.


کاش تنها نبودم. فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی‌آید؟
کاش تنها نبودی. آن وقت که می توانستیم، به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند.


حق با تو بود. میبایست می‌خوابیدم. اما چیزی خوابم را آشفته کرده است. در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان.


بیا به حسین پناهی گوش بدیم و خودمان را در حال بوسیدن در صحنه ی تئاتر تصور کنیم.




همیشه میگم درستش میکنم اما هیچوقت موفق نشدم.

20 last posts shown.

296

subscribers
Channel statistics