یاد اونچرین میافتم. یاد هفده ساعت زمان باقی موندهش میافتم. یاد اینکه کاکاواشا از اولش با خوششانسیش هم زمان رو از دست میداد. یاد چشمهاش میافتم که زیباترین چیز دنیا بود ولی چیزهایی که مشاهده میکرد همشون کثافت کاری، دروغ و سوگ بودن. میدونید آخرش چی رو دید؟ یه سیاهچاله.