#پارت_18
هگل، فویرباخ و مارکس: مسیر به سوی ماتریالیسم تاریخی
آنچه مارکس را در تاریخ اندیشۀ غرب به متفکری استثنایی بدل کرد، سرخوردگی او از ذهنگرایی صرف بسیاری از همعصرانش بود. چنانکه خود مینویسد: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند؛ اما مسئله این است که آن را تغییر دهیم» (Marx, 1974 : 123). مارکس در دوران دانشجویی به محفل بوهمیایی از اندیشمندان رادیکال پیوست که بهشدت تحت تأثیر آثار هگل، مهمترین فیلسوف آن روزگار، بودند، هرچند نگاه انتقادیشان به او روزبهروز فزونی میگرفت. این گروه که به «هگلیهای جوان» شهرت داشتند، همچنان در پرتو روشنگری فکری قرن هجدهم غوطهور بودند؛ روشنگریای که تأکید میکرد این اندیشهها، عقل و تفکرند – و نه خدا، طبیعت یا نیروهای ماوراءالطبیعه – که در درک تاریخ و دگرگونسازی جامعه نقشی تعیینکننده دارند. آنان در باشگاه پزشکان برلین گرد میآمدند، مینوشیدند و به بحث درباره ایدهها میپرداختند (Gonzalez, 2006) و به سرکوبگری جامعۀ پروسی (آلمان امروزی) که خود بخشی از آن بودند، میتاختند.
مارکس در آثار هگل بذرهای نظریۀ تاریخ خود، «ماتریالیسم تاریخی» را یافت. هگل (1975) استدلال کرده بود که توسعۀ جامعه و اندیشههایی که به آن شکل میدهند، مراحل مشخصی را طی میکند. هرگونه تغییر از یک نوع جامعه به نوع دیگر نه بهتدریج، بلکه از طریق گسستها و تضادهایی رخ میدهد که ریشه در ایدههای متعارض درباره نحوۀ فهم انسان از جهان دارند. بنابراین از نگاه هگل، پیشرفت تنها زمانی ممکن بود که این تضاد در ایدهها با حرکت به سوی شیوهای نوین و انقلابی از تفکر حلوفصل شود؛ ترکیبی که درکی کاملتر و در سطحی بالاتر از جهان فراهم میآورد. او معتقد بود که دولت پروس از چنین کشمکشی میان کسانی که خدا یا نیروهای ماوراءالطبیعه را شکلدهندۀ تاریخ میدانستند و متفکران روشنگری که همه چیز را عقلانی تبیینپذیر میدیدند، سربرآورده است.
با این حال، «ماتریالیسم تاریخی» مارکس تغییر اجتماعی را نه برخاسته از تضادهای موجود در ایدههای جامعه، بلکه ناشی از شرایط مادی زندگی و نحوۀ سازماندهی کار میدانست. مارکس استدلال کرد که کشمکش بر سر مالکیت، کنترل تولید و محصول آن، تضاد اصلی در جامعۀ سرمایهداری است. این تضاد گروههای مشخصی یا بهتعبیر او طبقاتی را پدید میآورد و به نزاع میان آنها برای کنترل نیروی کار میانجامد. او بهشیوۀ مشهور خود میگوید: «تاریخ تمام جوامع موجود تاکنون، تاریخ مبارزات طبقاتی است. آزاد و برده، پاتریسین و پلبی، ارباب و سرف، استادکار صنفی و شاگرد، [و کارگر یا پرولتر و سرمایهدار]، در یک کلام، ستمگر و ستمدیده» (Marx and Engels, 1998 : 3). در اینجا او همچنین تحت تأثیر آثار بزرگترین منتقد هگل، فویرباخ، قرار داشت که اصرار میورزید زندگی مادی به آگاهی شکل میدهد. اندیشههای فویرباخ بدیلی برای هگل فراهم میکرد که مفهومش از کار، صرفاً نوع ذهنی آن بود و او را دچار «این توهم میساخت که امر واقعی را محصول اندیشه بپندارد».
برای مارکس که بیش از هر چیز به تغییر و چگونگی دستیابی به آن علاقهمند بود، ماتریالیسم فویرباخ مشکلساز مینمود، زیرا طبیعت انسان، اندیشه و رفتار را بهمثابۀ ذاتی تغییرناپذیر تصور میکرد.
بدینترتیب، مارکس با بهرهگیری و همزمان نقد اندیشههای این متفکران، دیدگاه «ماتریالیسم تاریخی» خود را پرورش داد. او استدلال کرد که طبیعت انسان ثابت نمیماند، زیرا کار و تأثیرات آن «وجود نوعی» ما را از دیگر حیوانات متمایز میکند. از نگاه مارکس، کار، خود طبیعت انسان را تغییر میدهد، چراکه تعامل فعال ما با جهان مادی از طریق کار، آگاهیمان را بازشکل میدهد. در عین حال، از طریق «تولید مادی و مراودۀ خود، همراه با جهان واقعی، تفکر و محصولات آن را نیز دگرگون میسازیم».بنابراین به باور مارکس، این تضادهای روابط طبقاتی و کنترل بر کار و محصولات آن توسط گروه یا طبقۀ کوچک در نظام سرمایهداری بود که از تحقق کامل «وجود نوعی» یا نیروهای خلاقۀ کارگری ما جلوگیری میکرد. این از دست دادن کنترل بر کار خویش همان چیزی است که او «ازخودبیگانگی» (1844) نامید.
تسلط طبقۀ حاکم بر کار، راه را بر استقرار کمونیسم میبست که برای مارکس و دوست و همکارش انگلس، والاترین شکل جامعه بود. در کمونیسم، فرایند تولید شفاف خواهد بود. کار بهصورت دموکراتیک و بر اساس نیاز اجتماعی بهجای سود خصوصی کنترل و سازماندهی میشود. مارکس با طرح چنین امکاناتی و با پشتیبانی انگلس، به نظریهپرداز اصلی سوسیالیسم انقلابی بدل شد. او از طریق متونی بنیادی همچون «مانیفست کمونیست» (1848) این باور را ترویج میکرد که تنها زمانی که طبقۀ کارگر با نابودی دولت سرمایهداری موجود قدرت را به دست گیرد، تمام جامعه از نابرابری و رنج ناشی از روابط طبقاتی،«ازخودبیگانگی» و استثمار کار رها خواهد شد.