8 Apr 2025, 19:10
8 Apr 2025, 19:00
جوین باشید، چک میکنم.
8 Apr 2025, 18:58
8 Apr 2025, 18:53
3 Apr 2025, 16:50
گاهی فکر میکنم تو هیچوقت نبودهای. شاید وهمی بودی که از لابهلای رویاهایم گریخته و در سایههای خاطراتم جا خوش کرده است. اما اگر هرگز نبودی، پس این جای خالی از کجا آمده؟ این حفرهای که گاهی در سینهام تیر میکشد و نامی ندارد، از کدام نبودن زاده شده است؟شبها، وقتی سکوت خانه را میبلعد، خیالِ تو از لابهلای دیوارها میخزد و کنارم مینشیند. چشمهایت را تصور میکنم، اما هر بار رنگشان را از یاد میبرم. انگار که تو در هیچ رنگی نمیگنجی، انگار که هر بار به سراغت میآیم، کمی بیشتر از دستم میگریزی.اگر میشناختمت، آیا دنیا شکلِ دیگری داشت؟شاید دستهایم همیشه چیزی برای گرفتن داشت. شاید آن لحظههای ِ سردی که در تنهایی گذشت، میتوانست به گرمای حضورت تبدیل شود. شاید وقتی در سکوت به ساعت نگاه میکردم، همیشه به یاد تو میبودم، یا شاید هیچوقت نمیفهمیدم که سکوت، آن چیزی است که بین ما فاصله میاندازد. شاید صدای خندهات همان صدای گمشدهای بود که در این همه سال میان فریادهای بیهدف گم کردهام. شاید اگر تو بودی، در این مسیرهایِ تکراری دیگر هیچ چیزی تکراری نمیشد. شاید میشد در گوشهای از شب با هم قدم بزنیم، در حالی که دستهایمان در سکوت همدیگر را میفهمید. شاید وقتی باران میبارید، از زیر درختهای خالی و بیبرگ عبور میکردیم و این باران، برای ما دو نفر، مثل یک راز میشد. اما تو را هرگز نشناختم. و حالا این نبودنِ تو، گویی مثل زخمی است که هیچوقت خوب نمیشود. زخمی که هر بار به آن دست میزنم، انگار بیشتر از قبل به دردم میافزاید. شاید آنقدر در بیخبری از تو گم شدهام که حالا این گمگشتگی به جزئی از وجودم تبدیل شده است. گاهی فکر میکنم، شاید این نبودن تو، اصلاً بخشی از سرنوشت من بوده است؛ مثل یک ردیف خالی در یک داستان که هنوز هیچکس نتواسته آن را پر کند. بگو، اگر جایی در این جهان بودی، آیا هیچوقت دلت برای کسی که هرگز نشناختیاش تنگ شده است؟شاید من هم همان کسی باشم که برای هیچکس دلتنگ نشدهام، اما هنوز هم به دنبال تو میگردم، در هر کجا که قدم میزنم. شاید این بیپایانیِ جستجو برای کسی که هیچوقت نبوده، تنها یک حس تکراری است که در دلم همچنان موج میزند. مثل دریا که هیچوقت آرام نمیگیرد.
3 Apr 2025, 16:46
1 Apr 2025, 16:22
30 Mar 2025, 18:12
30 Mar 2025, 17:02
بعضی جاها برای همیشه در جان آدم حک میشوند. جاهایی که وقتی در آنها ایستاده بودی، حتی یک لحظه هم گمان نمیکردی ممکن است از دست بروند. دیوارهایی که گرمای حضور تو را به خاطر داشتند، خیابانی که قدمهایت را میشناخت، نگاهی که شبیه پناه بود، آغوشی که جهان را از تو دور میکرد. اما انسان همیشه فکر میکند که این چیزها ماندگارند، که چیزی که اینقدر واقعی، اینقدر نزدیک است، هیچوقت محو نمیشود.بعد یک روز، بیآنکه هشدار داده باشند، دیگر آنجا نیستی. شاید دنیا همانطور که بود، باقی مانده باشد؛ همان خانه، همان آدمها، همان صداها. اما انگار چیزی در هوا جابهجا شده، چیزی ناپیدا که همه چیز را از معنا خالی کرده. دیوارها سردترند، خیابان غریبه شده، صداها محو و دورند. آنچه که زمانی بخشی از تو بود، حالا دیگر تو را نمیشناسد. هر چقدر هم که راه بازگشت را بگردی، هر چقدر هم که بخواهی آن لحظهها را از میان زمان بیرون بکشی، چیزی که بود، همان نخواهد شد. جاهایی هستند که فقط یکبار در زندگی برایت اتفاق میافتند، و وقتی از دست رفتند، دیگر حتی در دستهای خاطره هم نمیگنجند. گاهی، چیزی که از بین میرود، فقط حضور فیزیکیاش را از دست نمیدهد، بلکه شکلش را در ذهنِ توهم عوض میکند. آنقدر که دیگر نمیدانی واقعاً آنجا بودهای، یا همهی آن لحظهها فقط رؤیایی بوده که از خوابش بیدار شدهای.
28 Mar 2025, 20:37
28 Mar 2025, 01:46
28 Mar 2025, 01:45
26 Mar 2025, 17:40
26 Mar 2025, 17:33
23 Mar 2025, 00:41
23 Mar 2025, 00:31
ترس، همیشه در خفا و بهطور نامحسوس به زندگیام راه یافته است. چون که هرگز بهطور آشکار از جایی نمیآید، بلکه در دل تاریکیهای درونم آرام آرام رشد میکند. گاهی همچون نسیمی سرد و بیصدا از درون رگهایم عبور میکند، بهگونهای که تنها احساس سنگینیاش را بر شانههایم مییابم. گاهی هم، همچون سایهای بیپایان، به آرامی در کنارم قدم میزند و مرا از درون میدزداید.این ترس، نه از دنیای بیرون، که از درون من است. در تمام لحظاتی که قدم به قدم به سوی آینده پیش میروم، این شخصیت مرموز و پنهان، در سایهها به دنبالم میآید. هر حرکت، هر گامی که برمیدارم، این ترس بهسان یک همراه بیصدا، یک قدم عقبتر از من حرکت میکند. انگار که هیچگاه از من جدا نمیشود، نه نزدیک است، نه دور. در هر لحظه، تنها در کنار من است، در آن جایی که خودم هم نمیتوانم آن را ببینم.آری، این ترس همچون رفیقی خاموش و همیشگی در زندگیام جای دارد، بهگونهای که گویی هیچگاه از ابتدا نبودهام که بیآن به گام بردارم. در هر گوشهای از این دنیا، هر قدم که به سوی پیش میروم، آن سایه در کمین است تا ببیند من در مواجهه با آن چه خواهم کرد. در خیابانهای پر از سکوت، حتی وقتی درختها با وزش باد تکان میخورند، آن ترس در کنار من ایستاده است، نه با کلامی، نه با تصویری، تنها با نگاه خیرهاش، با ترسی که از هیچچیز واقعی نیست، اما بهطور حیرتانگیزی واقعی به نظر میآید.در هر گامی که برمیدارم، این ترس همچون سایهای بهدنبال من میآید. هر بار که تصمیم میگیرم سرعت خود را بیشتر کنم، گویی آن ترس نیز تندتر میآید. و بهراستی که در درونم، احساس میکنم هر لحظه بیشتر به درون این تونل تاریک و بیپایان میروم. اما هنگامی که در درون این ترس نگاه میکنم، شاید تنها باید به آن نگاه کنم، نه بهعنوان دشمنی که باید از آن بگریزم، بلکه بهعنوان بخشی از خودم که از آن فرار کردهام.شاید این ترس، نه دشمنی است که باید آن را از خود دور کنم، بلکه همانطور که در هر گام در کنار من ایستاده است، بخشی از من است که باید در آغوش بگیرم. شاید این ترس هیچگاه تهدیدی نبوده است، بلکه دعوتی برای روبهرو شدن با خودم است. آنگاه که ترس را بهعنوان بخش جداییناپذیر وجودم بپذیرم، شاید دیگر آن تونل تاریک و بیپایان به نوری نرم و آرام تبدیل شود که من را در مسیر خودم راهنمایی کند.
22 Mar 2025, 09:25
21 Mar 2025, 20:59