تو یه فیلمی میگفت:
"عشق درمورد این نیست که شرایط قراره آسون باشه!
اما قطعا به این معنیه که یه نفر ارزششو داره که براش تلاش کنی، بجنگی، صبوری کنی و گاهی از خودت براش بگذری! عشق به این منظوره"
دیالوگ خیلی قشنگی بود اما من باهاش موافق نیستم.
چون من براش تلاش کردم، جنگیدم، از خودم سلامت جسمو روانم، ساعت خوابم و خیلی چیزهای دیگه گذشتم.
از خودم براش مایه گذاشتم، فقط یک لبخند اونو به سلامتیه خودم ترجیح دادم؛
خودمو درحالی که داشتم بخاطر اون میمیردم دیدم اما هیچی بهش نگفتم که مبادا یهو لبخند روی لبش بره، نگفتم چون فهمیدم اهمیت نمیده و بهشم که میگفتم چه فایده ای داشت؟ جملشو با کلمه ی وای چقدر بد شروع و با اشکالی نداره استراحت کن تموم میکرد. شایدم نمیکرد.
من صبر کردم خیلیم صبر کردم اما بقیه میگن باید بیشتر صبر میکردم، آخه چرا؟برای چه؟
وقتی داشتم با چشم خودم میدیدیم که هیچ حسی بهم نداره چرا باید بیشتر به خودم صدمه میزدم؟
وقتی حتی وقتی با تموم عشقم و اهمیت بهش پیام دادم و همچیو بهش گفتم....
گفتم که چقدر به خودم بخاطرش سخت گرفتم، گفتم داشتم براش میمردم، گفتم خیلی دوسش دارم همه رو گفتم اما اون در جواب تموم حرفای من با کمال گستاخی گفت آهان ، خودت داشتی سختی میکشیدی؟ جالبه.
تو اون لحظه خیلی چیزا به ذهنم اومد اما امان از این قلب؛ این قلب عامل تموم بدبختیاس، عامل تموم اینها.
درسته یه عزیزی میگف عشق واقعی هیچوقت نمیمیره و اگه مرد یعنی شاید اون عشق واقعی نبوده.
اما عشق واقعیم میتونه بمیره تموم بشه و بدتره همه اینکه اون عشق دفن بشه و نادیده گرفته بشه.
عشق به معنیِ اینه که تو اون نفرو با تموم نقصاش تموم مشکلاتش و بدیاش لایقه تموم زیبایی های جهان بدونی.
و حتی اگه بدترین ادم هم باشه اونو دوست داشته باشی و براش دنیارو قربانی کنی.
اگه بخوایم حس منو توصیف کنیم دقیقا یه همچین چیزی میشد، اما حیف کهاون نخواست ما ماله هم باشیم.
-هوگو