╭──
mighty aphrodite .
انگشتان در هم جمع شده ی دختر ، با ورود پدرش بیشتر از قبل فشرده شد . چهره ی مرد بی روح بنظر میرسید و انعطافی در خطوط صورتش نبود . صدایش داخل اتاقی که دیوار هایش با کاغذ دیواری های طرح گل و اقیانوس پوشیده شده بود ، شنیده میشه
خبر رسان تنهایی برگشته ، لحظه ای سکوت و تنها صدای برخورد کریستال های سرخ آویزان از پنجره به گوش میرسد
و برادر..؟ ، موقع لب زدن این سوال لب هایت رنگ پریده بود با وجود سرخی کمی آرایش روی گونه لب هایت، نگرانی ت وجود آن هارو به چشم نمیاورد.
کیمونو ای تیره با طرح گل های بهاری ای که در گذشته، وقتی درخت هلوی متعلق به تو شکوفه میداد و زیر سایه ی آن زیبایی لحظه هارو به نفس کشیدن میگذراندی ، بر تن داشتی.
تتوی میان کمر برهنه ات به چشم میخورد که نشان خاندان تو، خاندان آساگی بود و ظرافت سرخی طرح تتو روی پوستِ روشن همانند برف ات همگونی زیبایی میداد
چندین ماه بود که در این بُعد ناکجاآباد گیر افتاده بودید و راهی برای خارج شدن ازین دنیای معلق نبود
بیرون پنجره ها فضایی روشن و ظاهری شبیه به بوم نقاشی ای داشت که رنگ های روشن درش میرقصیدند. در میان فضا دالان ها ، خانه های چوبی و اجسامی رها شده بودند که در این مکان گیر افتاده بودند و هیچگاه نتوانستند به دنیای واقعی برگردند
برخلاف شناور بودن آن ها، انسان ها در آن فضا سقوط میکردند
حتی اگر ترکی زیر کف خانه بوجود بیآید، بزرگ تر شود و بشکند قربانی هایش به میان آن لیز میخورند و هیچگاه نمیتوانند برگردند.
این مکان با ابر های رویایی رنگ هایی صورتی و طلایی زمین و آسمانش، حکم زندانی نفرین شده داشت
چین های پیشانی پدرت عمیق تر میشود ،
هنوز برنگشتهنفس نیمه حبس شده ات با حلقه شدن انگشتانت دور کاتانایی به سردی رها میشوند
بلافاصله به سمت دری چوبی و خروجی عمارت تان حرکت میکنی، بی توجه به صدای تحکم آمیز پدرت که میخواست برگردی،
نرو Miyo!!روی لبه های پله های چوبی متوقف میشوی ، پلی چوبی که با طنابی به عمارت دیگر میان این فضای پوچ وصل شده بود رو آهسته لمس میکنی
صبر نمیکنم تا این مکان نفرین شده تک تک ماهارو بکشد ، باید برادرو پیدا کنمصدایت قابل شنیدن بود ، لطافت و نازکی تن صدایت به غیر از پدرت، مردی در عمارت مقابل رو متوجه خود کرد
نیمه از نرده های عمارت شکسته بود و ممکن بود میان رد شدن از این پل سقوط کنی، دست های مرد آروم دور طناب حلقه شدند و نگاهش به سمت تو چرخید
آروم بیا..مراقبتمقبل از آنکه صدای برخورد عصای پدرت نزدیک تر به تو شود، قدمی به روی پل میگذاری
انتهای کیمونو ات کوتاه بود و ران های رنگ پریده ات لرزش ناشی از نگرانیت رو نشان میدادن
مرد با هر قدم که نزدیک میشوی آروم دستش رو سمتت میگیرد
میو خودتو به کشتن میدی این دستور منه،برگرد الانلب های نیمه خشکت رو با زبونت خیس میکنی بی اهمیت به جدیت پدرت انگشتانت میان دست مرد فرو میرود.
لحظه ای پل میلرزد و صدای پاره شدن طناب ها به گوش میرسد ، میان چهره ی بهت زده ات دست مرد محکم کمرت رو نگه داشته بود و تنت رو به خودت میفشرد
زنده ای..بخشی پل پشت سرت فرو ریخته بود و قبل از آنکه سقوط کنی مرد تورا در آغوش خودش کشیده بود ، نمیشناختیش
هرازگاهی این بعد افراد جدیدی رو به تله ی خودش میکشاند حبس میکرد
ممنونم اما..
فکر کنم بهتر باشه ولم کنیمرد بیشتر تنت رو به خودش فشرد و خیره ی چهره ی زیبا ، چشم های روباهیت و لب های نیمه سرخت بود
همم، آهسته همون حال راهنماییت کرد به داخل عمارتی که رنگ های سرخ و تیره اون رو شبیه مبعدی برای پرستش شیطان تبدیل کرده بود
میبینی مرد تمایلی به رها کردنت ندارد ، موهای تیره اش به عقب کشیده شده بود و بدنش ورزیده بنظر میاومد
دوباره تلاش میکنی ،
من باید برم دنبال برادرم پس لطفاً -متوجه بدنی میشی که از نیمه میان سنگی گیر کرده بود ، سنگ های ستون به درون کمر و شکمش فرو رفته بود و چهره ی بی روح اش تنها منظره ای بود که جاری شدن خون رو از میان لب هایش ببینی
قلبت از تپش میایستد
زمزمه ی مرد نزدیک به گوشت شنیده میشود ،
وقتی برای رسیدن به دالانی پایش لیز خورد وارد شکافی شد
این چیزی بود که قبل مرگ اش میگفت
یکم بی رحمیه حتی برای این بُعد که بدنش رو میان این سنگ ها بازگرداند و زجر اش داد
ممکنه همون شخصی باشه که دنبالشی؟
لحن مرد به ظاهر سوالی بود اما مشخص بود جواب رو میدانست،
چهره ی اشک آلودت خیره به برادر مرده ات باقی مونده بود
.
𖥻𝗔 nd
من میتونم برت گردونم به خونه ، میونوازش های مرد به نرمی میان ران هایت جابهجا میشد ،
فقط کافیه که با من بمونی ، مطیعم باشی
به غیر اون..در حالی که برهنه کنار جنازه ی خون آلود برادرت ، توسط طنابی بسته شده بودی آروم میلرزیدی
مرد شبیه به شیطانی، روی تو خیمه زد
چه نجابت وسوسه انگیزی .. .🎎✦ ׂ