Answers


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


پدرت




‌ ‌𝐁𝗹𝗼𝗼𝗺 ׂ ⋆. ‌


‌           ╭──  mighty aphrodite
.
انگشتان در هم جمع شده ی دختر ، با ورود پدرش بیشتر از قبل فشرده شد . چهره ی مرد بی روح بنظر میرسید و انعطافی در خطوط صورتش نبود . صدایش داخل اتاقی که دیوار هایش با کاغذ دیواری های طرح گل و اقیانوس پوشیده شده بود ، شنیده میشه
خبر رسان تنهایی برگشته ، لحظه ای سکوت و تنها صدای برخورد کریستال های سرخ آویزان از پنجره به گوش میرسد
و برادر..؟ ، موقع لب زدن این سوال لب هایت رنگ پریده بود با وجود سرخی کمی آرایش روی گونه لب هایت، نگرانی ت وجود آن هارو به چشم نمیاورد.
کیمونو ای تیره با طرح گل های بهاری ای که در گذشته، وقتی درخت هلوی متعلق به تو شکوفه میداد و زیر سایه ی آن زیبایی لحظه هارو به نفس کشیدن میگذراندی ، بر تن داشتی.
تتوی میان کمر برهنه ات به چشم میخورد که نشان خاندان تو‌، خاندان آساگی بود و ظرافت سرخی طرح تتو روی پوستِ روشن همانند برف ات همگونی زیبایی میداد
چندین ماه بود که در این بُعد ناکجاآباد گیر افتاده بودید و راهی برای خارج شدن ازین دنیای معلق نبود
بیرون پنجره ها فضایی روشن و ظاهری شبیه به بوم نقاشی ای داشت که رنگ های روشن درش میرقصیدند. در میان فضا دالان ها ، خانه های چوبی و اجسامی رها شده بودند که در این مکان گیر افتاده بودند و هیچگاه نتوانستند به دنیای واقعی برگردند
برخلاف شناور بودن آن ها، انسان ها در آن فضا سقوط میکردند
حتی اگر ترکی زیر کف خانه بوجود بیآید، بزرگ تر شود و بشکند قربانی هایش به میان آن لیز میخورند و هیچگاه نمی‌توانند برگردند.
این مکان با ابر های رویایی رنگ هایی صورتی و طلایی زمین و آسمانش، حکم زندانی نفرین شده داشت
چین های پیشانی پدرت عمیق تر میشود ، هنوز برنگشته
نفس نیمه حبس شده ات با حلقه شدن انگشتانت دور کاتانایی به سردی رها میشوند
بلافاصله به سمت دری چوبی و خروجی عمارت تان حرکت میکنی، بی توجه به صدای تحکم آمیز پدرت که میخواست برگردی، نرو Miyo!!
روی لبه های پله های چوبی متوقف میشوی ، پلی چوبی که با طنابی به عمارت دیگر میان این فضای پوچ وصل شده بود رو آهسته لمس میکنی
صبر نمیکنم تا این مکان نفرین شده تک تک ماهارو بکشد ، باید برادرو پیدا کنم
صدایت قابل شنیدن بود ، لطافت و نازکی تن صدایت به غیر از پدرت، مردی در عمارت مقابل رو متوجه خود کرد
نیمه از نرده های عمارت شکسته بود و ممکن بود میان رد شدن از این پل سقوط کنی، دست های مرد آروم دور طناب حلقه شدند و نگاهش به سمت تو چرخید
آروم بیا..مراقبتم
قبل از آنکه صدای برخورد عصای پدرت نزدیک تر به تو شود، قدمی به روی پل میگذاری
انتهای کیمونو ات کوتاه بود و ران های رنگ پریده ات لرزش ناشی از نگرانیت رو نشان میدادن
مرد با هر قدم که نزدیک میشوی آروم دستش رو سمتت میگیرد
میو خودتو به کشتن میدی این دستور منه،برگرد الان
لب های نیمه خشکت رو با زبونت خیس میکنی بی اهمیت به جدیت پدرت انگشتانت میان دست مرد فرو میرود.
لحظه ای پل میلرزد و صدای پاره شدن طناب ها به گوش میرسد ، میان چهره ی بهت زده ات دست مرد محکم کمرت رو نگه داشته بود و تنت رو به خودت میفشرد
زنده ای..
بخشی پل پشت سرت فرو ریخته بود و قبل از آنکه سقوط کنی مرد تورا در آغوش خودش کشیده بود ، نمیشناختیش
هرازگاهی این بعد افراد جدیدی رو به تله ی خودش می‌کشاند حبس میکرد
ممنونم اما..فکر کنم بهتر باشه ولم کنی
مرد بیشتر تنت رو به خودش فشرد و خیره ی چهره ی زیبا ، چشم های روباهیت و لب های نیمه سرخت بود
همم، آهسته همون حال راهنماییت کرد به داخل عمارتی که رنگ های سرخ و تیره اون رو شبیه مبعدی برای پرستش شیطان تبدیل کرده بود
میبینی مرد تمایلی به رها کردنت ندارد ، موهای تیره اش به عقب کشیده شده بود و بدنش ورزیده بنظر میاومد
دوباره تلاش میکنی ، من باید برم دنبال برادرم پس لطفاً -
متوجه بدنی میشی که از نیمه میان سنگی گیر کرده بود ، سنگ های ستون به درون کمر و شکمش فرو رفته بود و چهره ی بی روح اش تنها منظره ای بود که جاری شدن خون رو از میان لب هایش ببینی
قلبت از تپش می‌ایستد
زمزمه ی مرد نزدیک به گوشت شنیده میشود ، وقتی برای رسیدن به دالانی پایش لیز خورد وارد شکافی شد
این چیزی بود که قبل مرگ اش میگفت
یکم بی رحمیه حتی برای این بُعد که بدنش رو میان این سنگ ها بازگرداند و زجر اش داد
ممکنه همون شخصی باشه که دنبالشی
؟
لحن مرد به ظاهر سوالی بود اما مشخص بود جواب رو میدانست،
چهره ی اشک آلودت خیره به برادر مرده ات باقی مونده بود
.
            𖥻𝗔 nd
من میتونم برت گردونم به خونه ، میو
نوازش های مرد به نرمی میان ران هایت جابه‌جا میشد ، فقط کافیه که با من بمونی ، مطیعم باشی
به غیر اون..

در حالی که برهنه کنار جنازه ی خون آلود برادرت ، توسط طنابی بسته شده بودی آروم میلرزیدی
مرد شبیه به شیطانی، روی تو خیمه زد
چه نجابت وسوسه انگیزی ..

                                .🎎✦ ׂ




‌ ‌𝐒𝗮𝘃𝗮𝗴𝗲 ׂ ⋆. ‌


‌           ╭──  Mon'Purgatoire
.
نفس های گیج مرد به گردنت برخورد میکرد، انگشتانی دور مچ دستت رو محکم گرفته بودن و چهره اش حس درهم پیچیده ی خشم رو به تو داشت
چرا انقدر هیجان زده ای ، لبخندی که در تلاش بود به روی لبهایت بیآید رو متوقف میکنی
صدا و نفس های مرد نزدیک تر بهت میشه ، تو از عمد اون کار رو کردی!
بیشتر از قبل در تشک فرو میروی، در سالن رختکن مخصوص بانوان بودید ، خالی از فرد مزاحمی اون مرد به راحتی وارد شد، مشغول درآوردن لباس هایت بودی که متوجه شدی دستی نگهت داشته و تورو به همینجایی که الان رویش افتاده بودی فشار میدهد
بعد از تمام شدن حرف اش، با کنجکاوی ظاهری سرت کمی بالا کج میشود، نیمی از تنت برهنه بود و بالا تنه ی نرم ات به قفسه ی سینه ی مرد فشرده میشد
بی توجه به چهره ی سرخ او لب میزنی ، کدوم کارو کیوتی
فشار دست مرد کمی شل میشود ، لحن گزنده اش با نزدیکی صورتش به گردنت تبدیل به نفس عمیقی میشود ، خودت رو به اون راه نزن کاترین ، خوب خبر داشتی که چه حسی بهت دارم و باز هم دعوت اون حرومزاده رو قبول کردی
لب های مرد روی پوستت ابتدا ملایم و بعد تبدیل به گاز میشوند، بدنت تکانی میخورد در حالی که انتهای ناخن هایت از کمی عمد به روی کمر مرد کشیده میشدند ، لحن بی خبری به خودت میگیری
من هم علاقه ات رو رد نکردم یکم شلوغش کردی ، بدن مرد با کمی حرص به اندامت فشرده میشود ، کمی بازوهایش حرکت میکنند و دستی روی ران هایت کشیده، آن هارا بلند می‌کند.
درحالی تنش رو میان پاهایت قرار داده بود که بیشتر رویت خیمه بزند ، انگشتانش با بند سوتین ات بازی میکنند. من رو بازی نده کاترین ، اینبار ازش میگذرم به اون مردک هم گفتم گورش رو گم کنه فکر نکنمم مشکلی با این مسئله داشته باشی ، بی اختیار با شنیدن حرف هایش خنده ای می‌کنی ، کناره ی انگشتات زنجیر اویزون مرد مقابلت رو لمس میکنند و دورش حلقه میشوند‌ ، سرش رو به سمت خودت میکشی و چسبوندن لب هایت به لب هایش خفه اش می‌کنی
هیس کیوت
.
            𖥻𝗔 nd

تیکه های پاره شده ی لباس اطراف زمین سرد رختکن قابل دید بود ، در حالی که میله ای آهنی میان قفل در بود هیچکس نمیتوانست قدمی به داخل بگذارد
انگشتای مرد به نرمی و نوازش واری روی کمر برهنه ات کشیده میشدند ، روی گردن و بیشتر بخش های بدنت جای گاز و بوسه هایی دیده میشد که برای چشمان مرد لذت بخش بودن
بدن خوابیده ات رو در اغوش خودش میکشد و آهسته ، تو را پیچیده در پتو بلند میکند تا ببرد خونه

                                .🎞✦ ׂ




‌ ‌𝐌𝗮𝗴𝗶𝗰 ׂ ⋆. ‌


‌           ╭──  𝗕𝗮𝗿𝗮𝗱-𝗱𝘂‌𝗿
.
با لبخندی کج بر لبانی که نازک، رنگ پریده شبیه لبه ی تیغ بودن ، نگاه خیره اش رو به آن ها میکند.
بدن زخمی اش با زنجیر هایی به زمین بسته شده بود و از رد زنجیر ها خون مردگی هایی به روی پوست آبی تیره ی آسمان شبش بوجود آمده بود ، انگار اوضاع به وفق مرادته فانی ؟
با لبخند مصنوعی ای چهره ات رو جمع میکنی.
انسانی مقابلت بود ، با ذره طلایی و نقره ای بر تنش در حالی که نگاهی مبهمی به تو می‌انداخت ، در جواب حرفت مکثی میکنه
از اول هم نباید پا به زمین میگذاشتی بین این مردم بی گناه، موجود خبیثی مثل تو باید نابود بشه صدایش مقداری دو رگه شده بود و با حسی که انگار در حال آزار دیدن بود جملاتش رو‌ کامل کرد ، و من..قهرمان باید اینکارو بکنم blade .
جملات کودکانه و نپخته ای که از دهان آن مرد، قهرمانی که حکم نجات بخش مردمان ناچیر انسان بود باعث میشد به خنده بیفتی، هرچند این زمان مناسب برای نشان دادنش نبود
در زمین سنگی مرتفعی که در انتهای قله ای وجود داشت و روی سنگ های طلسم هایی حلقه مانند قدرتمندی به چشم میخورد، تورا زنجیر کرده بودند
لباس ابریشمی و نازکی به تن داشتی ، بند های آویزان آن از میان شونه ات به پارچه ی زیر ترقوه ات میرسید، باقی لباس به تنت چسبیده بودن و اندام ظریف ات به چشم میومد
درحالی که آسمان ابری، نزدیک به شب به تاریکی خودش میرسید قهرمان همراه همراهانش ، جادوگرانی که به تو خیانت کرده بودند و ظاهری متکبری به خود با آن پوزخندشان داشتند ، تنها افرادی بودند که در آن زمین سنگی دایره ای مانده بودند
قدم های قهرمان به سمت تو نزدیک میشود بی توجه به بی میلی اون جادوگران پیر به این قضیه ، مقابل به تو زانو میزند
انگشتانش زیر چانه ات رو میگیرند و آن رو بالا میاورند تا چهره ات مقابل به او قابل دید باشد.
نگاه قهرمان، آن انسان ناچیز با هاله ای از احساسات پیچیده روی تو مانده، بی اختیار نوازشی زیر چانه ات حس می‌کنی.

موهای نقره ایت آزادانه اطراف گونه و شونه ی برهنه ات ریخته بودند ، لب های خیس ات همرنگ میوه هایی که آن را بلوبری صدا میکردند به چشم می اومد
آن انسان چیزی زمزمه میکند ، می‌تونستیم باهم باشیم....اگه همچین جنایاتی نمیکردی
غمی در لحنش شکل گرفته بود اما در نهایت چانه ات رو رها میکند.
گردنت از حس اجبار کشیده شدن توسط دستای قهرمان خلاص میشود و سرت پایین میفتد. تصور میکنند برای حفاظت از غرورت چهره ی پشیمانت رو مخفی کردی اما تماما پوزخندی صورتت رو پر کرده بود.

قلب شیفته و گناهکار قهرمان کمی فشرده میشود ، با زمزمه ای که از میان دهانش خارج شد    متأسفم..
با اتمام حرفش جادوگران بلافاصله عصایشان رو به درون سنگ ها فرو کردند، صدای نفرت بار یکیشان آمد اما میان زوزه ی باد گم شد . آسمان به آرومی سرخ میشد و رنگ خون به خود می‌گرفت ، رگه های سیاهی میان ابر ها شکل گرفتن و صدای خراشیدن چیزی به در خیس مدام به گوش میرسید
قلبت به تپش افتاده بود و چهره ات، با اون پوزخند غیر انسانی به سمت آسمان خم شده بود
طوری که قهرمان دید، جادوگران حس کردند اما دیگر دیر شده بود
زنجیر ها با نور سرخی شروع به به فشرده شدن به دور اندامت کردن، آهسته شکل خود رو از دست میدادند و شبیه مایعی مملو از حس خفگی خودشان رو وارد بدنت میکردند
ناگهان قلبت از تپش ایستاد ، سرمایی میان رگ هات بجای آن نبض میزد و با هر شدت درد ، پلکانت به روی هم میفتاد
چرا طلسم اینشکلی عمل میکنه! ، آتشی تیره از میان زمین سنگی شروع به شعله ور شدن کرد، بجز تو که هیچ سوزشی حس نمیکردی صدای فریاد جادوگران از درد به گوش میرسید
صدایی آهنگین و گوش نواز، اندامت به آهستگی از زمین فاصله میگرد در حالی که درد از میان ذهنت به آهستگی محو میشد و قدرت قدیمی ات جای آن رو میگرفت
موهای نقره ایت بلند تر شده بودند و شبیه ریختن خون درخشان اسب تکشاخ اطراف اندامت رها شده بود
جزییات ظاهرت با تغییراتی که نماینگر قدرت بودن، قدی بلند تر و بدنی که هیچ آثاری از زخم روی آن نبود و این بیشتر باعث وحشت انسان های دورت میشد
بی اختیار صدای نامفهومی از لبهایت خارج میشود ، انگشتانت با فاصله ای اطراف لب هایت جمع میشوند و قهقهه هایت شدت بیشتری میگیرند ، چیزی که باعث بهت قهرمان شده بود.
صدای دورگه ات به گوش میرسد ، ممنون برای کمکی که کردید و جای نابودی ، نفرین مزاحممو از سر راهم برداشتید فانی ها
ثانیه ای بعد بدنت مقابل چهره ی قهرمان قرار داشت ، در حالی که انگشتان خیس ات رو روی گونه ی قهرمان به شکل نوازش مانندی میکشیدی لب میزنی
ممنونم عزیزم ، شیطانت رو آزاد کردی تا تمام مردمت رو بکشد
لحن ملایمت تغییری به سیاهی جوهر میکند ، قبل از آنکه وجود درمانده و بهت زده ی قهرمان کاری بکند، چنگال هایت درون صورت او فرو می‌رود، خون از میان شکاف های پوستش بیرون میریخت
.
            𖥻𝗔 nd
و تاریکی بلعید

                                .🦋✦ ׂ




‌ 𝐃𝗼𝗹𝗹 ׂ ⋆. ‌


‌           ╭──   WitchOfSerpent
.
صدای انفجار، آن خیایان کنار ایستگاه قطار مرکزی لندن، مردم رو به تشویش انداخته بود

پسری جوان ، کیمونو به تن در حالی که با اضطراب به دنبال خواهر کوچکش میان جمعیت می‌گشت .
از دور متوجه افرادی بود که اسلحه بدست داشتن، مامور نبودن و برعکس با نگاه بدخواهی خیره به مردمی بودن که نمیخواستن ثانیه ای در آن مکان باشند‌
پسر با لرزش زمزمه می‌کنه..خواهر کوچکم توی اون قطاره...
بعد از مرگ والدینشان کسی جز او نبود که مسئولیت خواهرش رو به عهده بگیرد و ازونجایی که اون دوره اون در اکادمی ای دور از شهرش مشغول به تحصیل بود مجبورا خواهر کوچکش توسط یکی از دوستانش، به تنهایی سوار این قطار راهی این مکان شد
در اثر ضربه ی مردی پوشیده با ژاکتی زخیم و بلند به تو، شونه ات به دیوار برخورد میکند
ثانیه ای بی اختیار چشمانت از بسته میشود
آن مرد بی اهمیت به فرارش ادامه می‌دهد
بی اهمیت به شدت گرفتن درد به سمت قطار حرکت می‌کنی، انگشتانت لبه های درش رو لمس میکنند
همراه با صدای نازک آشنای خواهرت فردی موهایت رو از پشت میکشد
تعادلت بهم میخورد و در آغوشش افتاده بودی ، چهره ی مرد زیر سایه و کلاهی پوشیده شده بود
از تو قد بلند تر بود و بدون ملایمت تورو عقب میکشید
با انفجار دومی، بخشی از داخل قطار میترکد و قطعاتش به اطراف پرتاب میشود
صدای سوتی از انفجار درون گوشت شنیده میشد و حواست رو مختل میکرد ، در حالی که شنل مرد دور چهره ات رو پوشانده بود
بدون آسیبی از فاصله ی نسبتا دوری که با انفجار داشتید تنها ، در آغوشش بیهوش میشوی
میشد عروسکی پاره شده و خونی ای که کنار قطار تخریب شده افتاده بود رو دید
قبل از آنکه حتی درک کنی، آن هدیه تولد پارسالت برای خواهرت بود
مرد با چهره ی نامفهومی به بدن بیهوش ت زل زده بود و اروم تو‌رو‌ و تیکه های جسد خواهرت رو‌ با خودش می‌برد

.
            𖥻𝗔 nd

"عجیب زیبا بود ، شبیه یک گل آسیب پذیر در اغوشم رها شده بود "

                                .🥀✦ ׂ




‌ ‌𝐏ain ׂ ⋆. ‌


‌           ╭──  𝙏𝙝𝙚 𝙛𝙖𝙪𝙡𝙩 𝙞𝙣 𝙤𝙪𝙧 𝙨𝙩𝙖𝙧𝙨
.
مردی تنها و رها شده ، میان دخمه ای که از عمد قفلش کرده بودند
پنجه هایش درون خاک فرو میرفت، میکند و میکند اما چیزی جز ناخن های خون آلود نصیبش نمیشد
در حالی که زمزمه میکرد ، یک اسم ، یک پدر
خانواده ای که بیرون در با چشم های خیره به اون دخمه بودند و نمیذاشتند که راه خروج رو لمس کنه
چرا...
چرا نداره فقط پسر خوبی باش
لحن مادرش با کمی لبخند تصنعی همراه بود، قفلی دیگر به در زده بود
قدمی عقب میروند ، خواهر کوچک تر بدون حدقه ی چشمش ، شمعی به دست گرفته بود
پدر شروع به خوندن اورادی کرد
در حالی که لحنشان بی هیچ ملایمت بود و بنظر خرافات ذهن این خانواده رو فرسوده و بی استفاده کرده بود.
پسر زمزمه ای میکرد ، نامفهوم به سختی خودش میفهمید که چه میگوید تنها این درد حس پیچیده ای که گلویش رو خفه میکرد رو لازم بود به بیرون بی اندازد
با خوانده شدن طلسم توسط پدر، بدن برهنه و از سرما جمع شده ی پسر درون دخمه دچار شوکی شد
ترکی در دیوار مقابلش شروع به شکل گرفتن بود و پچ‌پچ ها حدی نداشتند
حتی وقتی مقابلش خانه در حال فرو ریختن بود، سرش به سمت پایین
و با نفس های تند تند و به انگشتانش نگاه میکرد، مردمک نقره ایش شبیه مروارید بود
عجیب بود هیچ سازه ای روی تن او نمیریخن ، صدای شکستن و فریاد های دردآلود خانواده اش به گوش میرسید
خونی کنارش با اطراف پاشید و همه ی صداها ساکت شدن
اطرافش غبار بود
و اون تنها
بنظر نجات پیدا کرده بود

اما سایه ای که در اثر اوراد پدرش در حال جان گرفتن پشت سرش بود مختلف این رو میگفت، آن سایه
از زیر اندام خودش کشیده شده بود
.
            𖥻𝗔 nd


                                . 🪻✦ ׂ




‌ ‌𝐃𝗿𝗲𝗮𝗺 ׂ ⋆. ‌


‌           ╭──  ?
.
از ملایمتی که او مقابل تو به خرج میداد گرمی ای در قلبت در حال جان گرفتن بود ، به آهستگی سایه ای کل قلبت رو فرا گرفت و در میان رقص شما رو به باغ محوطه ی تراس مانند بیرون سالن هدایت کرده بود

در حالی که اندامت به عقب کشیده میشد و تنها دستان شاهزاده دلیل نیفتادنت بود ، کمرت قوس بیشتری بر میدارد و به عقب خم میشوی.

نور ماه شبیه به رویایی جان گرفته روی تن و لباس روشن هردویتان افتاده بود و تنها نفس می‌کشیدید
وقتی آرام ، میکائیل تو را به سمت خودش کشید تا روی پاهایت بایستی در اتمام رقص ، مچ دستانت از تنت فاصله گرفت با ملایمتی لب های گرم پرنس روی پوستت رو پوشاندن، نفس پر صدایی از میان لبهات خارج شد
ممنونم لیدی
همون حال لبهای پرنس روی دستت کشیده میشد ، میتونم اسمت رو بدونم؟
انتهای شانه تا قفسه ی سینه ات یخ بسته بود ، هوای سرد به آرامی بخش های برهنه ی پوستت رو نوازش میکرد ، دسمونا...سرورم
صدایت نرمی و ملایمت خاصی هنگام لب زدن ت داشت، شاهزاده با لذتی آروم دستت رو رها کرد و نامت رو با زمزمه ای تکرار کرد
دسمونا
در میان آن باغ تنها گل ها بوی خون میان ناخن هایت رو حس می‌کردند ، لرزی که قلب مرد با خیره شدن به چشمان شبیه شیشه ای که درونش برف رو حبس کرده بوده ی تو ، حس کرد باعث میشد افکارش نخواهند تو را رها منند هیچگاه
صدای قفل شدن عقربه های ساعت به گوش میرسد ،دیگر 12 نیمه شب اهمیتی نداشت
و تنها تو‌ آن راز رو میدانستی
رازی که در آن فرشته های مهربان درون قصه ها، کشته میشدند.

.
            𖥻𝗔 nd

Nothing, Everything has reached the end of its own story.

                                .🪽✦ ׂ


‌           ╭──  Raya
.
لب های Desdemona به لبخندی باز شده بود، درون کالسکه ای که از کدو تنبل پوسیده که دیواره هایش به نقره ای گراییده بود ، خیره به بیرون از پنجره بود.
درختان بلند و کشیده ی اطراف جاده ، جنگلی تاریک و پر از گرگ هایی که در داستان ها بچه هارو میخوردند بنظر میرساند
هرچند در حال کم شدن انبوهی آن بود ، در انتهای مسیر نوک قصری نقره گون قابل دید بود
ناله ای ضعیف از کف کالسکه شنیده میشد که به جمع شدن انگشتان دسمونا به روی لب هایش و هیسی کشیده ، به سکوتی تبدیل میشود

با توقف کالسکه نگاه بلورین و سرد شده ی دخترک ، کمی میدرخشد. بلاخره رسیده بود به مهمونی ای که خانواده ی منزجر کننده اش نمیخواستند او بیآید
با کمک کالسکه چی ای که از افسار اسب ها دپر شده بود و مقابل به پله های پایین کالسکه، بازوی منتظرش رو جلو اورده بود پایین می آید.
چشمان کالسکه چی بی روح بود ، با گردنی کج پس از آنکه ازش فاصله گرفتی خدمتکار های خود قصر نزدیک به شما شدن در کالسکه رو بست، تا فضای خون آلود داخلش دیده نشود.
بدون صدایی کالسکه و آن کالسکه چی شروع به فاصله گرفتن از آن مکان کردن
و برعکس مسیر آن ها، قدم های دسمونا مسیر پله های منتهی به قصر رو طی میکرد.
بدون نیاز به گرفتن پارچه ی دامنش که کوتاه ،روی ران هایش رو میپوشاند و انقدر قدی نداشت تا روی زمین کشیده و کثیف شود
سطح پله ی سنگی شبیه به مرمری سفید درخشان بود ، همانند دیواره های ورودی سالن، کنار خدمتکار هایی که به احترام سر هایشان رو پایین گرفته بودند آهسته وارد آن مکان شد.
مکانی که ثروت به مار رفته در هر جزئی از سنگ ها و جواهر های دیوار قابل توجه و نفیس بود. در هر حال این مراسم رقص برای پیدا کردن نامزد ولیعهد فعلی Michael بود
تنها فرزندِ شاه پیر که به سنی رسیده بود نیاز داشته با آسودگی خاطر از ازدواج ولیعهد، تاج و تخت رو منتقل کند‌.

صدای موسیقی ای با پیانو و تار های ویالون که ریتمی سرزنده میان آن ها جریان داشت شنیده میشد و این بین صحبت ها و خنده های ذوق زده ی بانوانی که در انتظار انتخاب شدن بودن ، هرچند تمسخر آمیز بودند
لبخند کجی به جواهر های آویزان و لباس های گران قیمت آن ها بر لبانت می‌آید
تابلو های نفیسی به دیوار ها آویخته شده بودند و در بالا دو پلکانی در انتهای سالن به طبقه ی بالا تر میرسید ، شاه پیر با ملازم مضطرب اش خیره به پایین بودند.
جایی که شاهزاده میان زنانی پوشیده با لباس هایی نیمه باز و رنگ های تو چشمی که پارچه ی حریر شان برق میزد ، ایستاده بود و محترمانه صحبت میکرد

هرچند بی میلی گوشه ی لبانش قابل دید بود. انتهای کریستالی پاشنه ی کفش هایت هنگام قدم برداشتن از نزدیکی ورودی سالن به گوش میرسد
چهره ی سفیدت که شبیه به برف میدرخشید و گوشه ی چشمان کشیده شبیه به روباه ات کج شده، ظاهر نفس گیری از تو ساخته بود
لحظه ای نگاه شاهزاده به تو برخورد میکند، با مکث طولانی ای که باهم باعث نمیشد لبخند بزنی
عجیب بود ، شوق آمدن داشتی اما الان شبیه به گلی بودی که صدها خار دور زیبایی اش کشیده بود.
اون دختر..چقدر آشناست مادر ، صدای آزار دهنده ی خواهر ناتنی هایت از آن فاصله قابل شنیدن بود ، سرت کمی به کناری خم میشود و موهای نیمه بسته شده ات که تار های تیره شان رو اطراف گونه ات رها کرده بودن تا مانع شناخته شدنت بشوند.

دست شاهزاده بدون خشونت ترتیبی از زنان سر راهش رو کنار زد، درحالی که تو غرق افکارت میخواستی قدمی به عقب برداری
چین حریر مانند دور دامنت روی پوست رانت کشیده میشد ، هرچند ثانیه ای بعد برخورد نفس های مردی به نزدیکیت چیز دیگری بود که حس میشد.
شاهزاده پوشیده به لباس سفیدی نزدیک اندامت ، خیره بهت مکثی میکند. چشمانش نگاه مبهمی داشتند اما همه ی اون تردید ها تبدیل به دستی شد که مقابل تو بالا اومده بود

مایلی به همراهی من لیدی؟

کاش زمان قابل ایستادن بود تا تعجب تورا در چشمان بلورین شبیه به قطره ی شبنم ات نشان دهد، هرچند زمان متوقف نشد و به آهستگی انگشتان خم شده ات با کمی احترامی که سر پایین کج شده ات داشت، میان انگشتان شاهزاده جا گرفت
خطوط چهره ی شاهزاده ملایم شدن و آروم تورا به میان سالن هدایت کردن،در حالی که نگاه اشخاص با بهت خیره به شما بود. صدای موسیقی از حالت شاد و جنبش به چیزی آروم و ظریف تبدیل شد.
پلکی میزنی ، انگشتان شاهزاده به دور گودی کمرت حلقه شده بود و دست دیگرش آهسته دور مچ دستت قفل شده بود تا به آرامی آن رو روی شونه اش بگذارد.
در حالی که با حرکت قدم های ملایم او و شروع رقص، فشار دستی که به بین کمرت بود بیش از قبل تو را به خودش چسباند

بی اهمیت به ناله های حسدآلود زن های اطرافتان، میکائیل آگاه به این که نفس های سردش به گونه ات برخورد میکرد ، سرش رو نزدیک بهت نگه داشت.

.
                                .🪽✦ ׂ

20 last posts shown.

7

subscribers
Channel statistics