توسط او به قتل میرسم روزی، روزی دردناک و خونالود
و لبهایی که با قرمزی مایع در آغوش رگ هایم زیبایی را با خود بخشش میکنند
و انگاه تو میایی
تن سرد مرا با آغوش خود گرم و با قطرات باران چشم هایت زیبایی لب هایم را از بین میبری و انگاه بوسه خداحافظی فراخان تنهایی میدهد و در گوشم زمزمه کنان کلمات را به قلبم میرسانی
خداحافظ فرشته رانده شده من
و همانگاه روح سرگردانم با ارامش تن سرخ رنگش را رها میکند
با ارامش سخن زیبای تو..
با ارامش اغوش و بوسه تو...