پرستار در حالی که با اخم، چیزی رو میخوند، بدون گرفتن نگاهش از برگههای توی دستش، رو به پسری که به تازگی از مرگ برگشته بود، پرسید:《چرا میخواستی بمیری؟》
《نمیخواستم بمیرم.》
پرستار نیشخندی زد ولی باز هم نگاهش رو به پسری که روی تخت بهش خیره بود، نداد...
《پس رگ زدی که چیکار کنی؟》
《که زندگی کنم.》
این بار پرستار به پسری که حالا از دیدش دیوونهای بیش نبود نگاه میکرد.
پسر با لبخندی عجیب نگاهشو از پرستار گرفت و به روبهروش خیر شد؛ قبل از اینکه پرستار بتونه چیزی بپرسه خودش پاسخ مغز کنجکاوش رو داد:《برای زندگی نیاز به تلنگری از سمت مرگ هست.》
و حالا، پرستار به پسر خیره مونده بود، اون پرستار هنوز برای فهم این حرف، زیادی جوون بود.
《نمیخواستم بمیرم.》
پرستار نیشخندی زد ولی باز هم نگاهش رو به پسری که روی تخت بهش خیره بود، نداد...
《پس رگ زدی که چیکار کنی؟》
《که زندگی کنم.》
این بار پرستار به پسری که حالا از دیدش دیوونهای بیش نبود نگاه میکرد.
پسر با لبخندی عجیب نگاهشو از پرستار گرفت و به روبهروش خیر شد؛ قبل از اینکه پرستار بتونه چیزی بپرسه خودش پاسخ مغز کنجکاوش رو داد:《برای زندگی نیاز به تلنگری از سمت مرگ هست.》
و حالا، پرستار به پسر خیره مونده بود، اون پرستار هنوز برای فهم این حرف، زیادی جوون بود.