مـدفـنِ سـرخ


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


غرق در دریایِ خونِ زندگی، سرد به مانند سیاهیِ چشمانم.
@durov
@NNixxbot

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


اوووووو اوکیههه^^


اوپات هنوز نیومده عزیزکم


فوروارد کردم آپا


یه پنج تا ده تا فور دیگه بخوره خط میزنم 😔


از اینجا سین بزنید لطفا






𝖣𝗈𝗇𝖾


Forward from: روح ســرگـردآن
زیبایی در تضاد‌ها معنا پیدا می‌کند؛
در همان فاصله‌ی نامرئی که میان من و تو گسترده است، گویی جهان ما را به عنوان دو نیمه‌ی یک راز که هیچ‌گاه کامل نمی‌شود کنار هم نهاده است.
یکی سایه‌ای است که بی حضور دیگری به تاریکی فرو می‌رود، خالی و بی‌صدا، و دیگری نوری است که بی سایه، چشم را می‌زند و درخشندگی‌اش، حقیقت را می‌سوزاند و اما ما، تو و من، در کنار هم، همان تعادلی هستیم که جهان برای نمایش زیبایی خود برگزیده است.
وقتی کنار هم هستیم، سایه معنا می‌گیرد و نور آرامشی رازآلود می‌یابد؛ نگاه من به تو، شعله‌ای است که در لابه‌لای تاریکی می‌رقصد، و سکوت تو در من، نوری است که در پرده‌های سایه پژواک می‌یابد.

عشق ما، همان چیزی است که سایه و نور را به هم پیوند می‌دهد و بدون هم هیچ یک، کامل نیستند. لمس تو، نوری است که در خلأ فرو می‌رود، و لبخند من، سایه‌ای است که تنها در حضور تو معنا می‌یابد.
ما در هم تنیده‌ایم، همچون شب و روز، همچون موج و ساحل، همچون زمزمه‌ای که با سکوت درهم آمیخته است. در نگاه من، تو روشنایی‌ای هستی که سایه‌ام را در آغوش می‌گیرد، و در نگاه تو، من سایه‌ای هستم که نورت را شکل می‌دهد. و در این تلاقی بی‌پایان، جهان تازه نفس می‌کشد؛ حتی اگر هیچ چشم دیگری نتواند زیبایی ما را ببیند، ما خود را در کنار هم کامل می‌کنیم.
عشق ما، مرزی نامرئی است میان بودن و نبودن، میان روشنایی و تاریکی، میان حقیقت و خیال. گاهی تو نوری هستی که همه چیز را روشن می‌کند و گاهی سایه‌ای هستی که مرا به سکوتی شگفت‌انگیز دعوت می‌کند و من هم گاهی نورم و گاهی سایه، اما همیشه در تو یافت می‌شوم، و تو نیز همیشه در من. ما راز جهان را در خود داریم، اما تنها وقتی که کنار هم هستیم این راز جلوه می‌کند، وگرنه هیچ یک جز خاموشی و پژواک تهی نخواهد بود.

شاید زیبایی، همان چیزی است که در این مرز مه‌آلود رخ می‌نماید؛ جایی که نه نور کامل است، نه سایه مطلق، و نه من و تو جدای از هم. تنها در همان میان، در همان تلاقی نامرئی، حقیقتی هست که قلب‌ها را به لرزه درمی‌آورد، روح‌ها را به پرواز وا می‌دارد و جهان را به خود خیره می‌سازد.
در این میان، من تو را می‌بینم نه فقط با چشم، بلکه با تمام وجودم؛ تو سایه‌ای هستی که روشنایی‌ام را می‌شناسد، و تو نوری هستی که سایه‌ام را معنا می‌بخشد.
و این است راز ما، راز عاشقانه‌ای که نه در کلمات، نه در زمان، بلکه در همان فضای نامرئی میان من و تو شکل گرفته است؛ فضایی که در آن عشق، مانند نوری که در تاریکی می‌رقصد و سایه‌ای که در نور خودنمایی می‌کند، جاودانه است.


Forward from: تـآسـیـانـ
𝑇𝐻𝐸 𝑂𝑅𝐴𝑁𝐺𝐸 𝐶𝐿𝐴𝐷𝑄𝑈𝐸𝐸𝑁🤩 𝐺𝐿𝑂𝑊𝑆 𝐿𝐼𝐾𝐸 𝐴 𝑆𝑂𝐹𝑇𝐹𝐿𝐴𝑀𝐸, 𝑊𝐴𝑅𝑀, 𝐵𝑅𝐼𝐺𝐻𝑇 , 𝐴𝑁𝐷 𝑈𝑁𝐹𝑂𝑅𝐺𝐸𝑇𝑇𝐴𝐵𝐿𝐸🤩.


Forward from: ㅤㅤ. vk
𝑰𝒏 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒃𝒓𝒐𝒘𝒏 𝒆𝒚𝒆𝒔, 𝑰 𝒘𝒂𝒔 𝒇𝒆𝒆𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒐𝒘
'𝑪𝒂𝒖𝒔𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒃𝒓𝒐𝒘𝒏 𝒆𝒚𝒆𝒔, 𝒂𝒏𝒅 𝒚𝒐𝒖 𝒏𝒆𝒗𝒆𝒓 𝒌𝒏𝒐𝒘🤩..
𝑮𝒐𝒕 𝒔𝒐𝒎𝒆 𝒃𝒓𝒐𝒘𝒏 𝒆𝒚𝒆𝒔, 𝒃𝒖𝒕 𝒂 𝒔𝒐𝒇𝒕 𝒇𝒂𝒄𝒆
𝑰 𝒌𝒏𝒆𝒘 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒊𝒕 𝒘𝒂𝒔 𝒘𝒓𝒐𝒏𝒈
𝑺𝒐 𝒃𝒂𝒃𝒚, 𝒕𝒖𝒓𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝒓𝒆𝒄𝒐𝒓𝒅 𝒐𝒏
𝑷𝒍𝒂𝒚 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒔𝒐𝒏𝒈🤩!




Forward from: 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
می‌دونم، همه‌مون یه روز به دنیا می‌آییم و یه روز هم از دنیا می‌ریم.
اما تهش چی می‌مونه؟
اینکه فقط خوش بگذرونیم؟
یا وقت‌های ارزشمندمون رو پای آدم‌های بی‌ارزش بسوزونیم؟
خودمون چی؟
وقتی دیگه نیستیم، بقیه چی فکر می‌کنن؟
وقتی دیگه اسمی از ما نیست، جای ما پر می‌شه؟
فراموشمون می‌کنن؟
من نمی‌خوام فراموش بشم… نمی‌خوام فقط یه خاطره‌ی تار و کمرنگ تو ذهنشون باشم.
من می‌خواستم زندگی کنم، تجربه کنم، یاد بگیرم.
ولی حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم اگه بمیرم، در واقع زندگی نکردم.
من وقت بیشتری می‌خوام…
اینجا،آخر خط وایسادم و دیگه زمانی برام نمونده.
هیچ‌کس نمی‌تونه کمکم کنه، انتظاری هم ندارم…
فقط کاش می‌شد زندگی بهتری داشته باشم.
فقط می‌خوام بدونی…
هرکس منو فراموش کرد، مهم نیست.
ولی تو… نمی‌خوام تو جزو اون‌ها باشی.

// Vito | @AliveInSilence


Forward from: Just music!
‌ ‌ ‌ ‌─ 𝐘𝗈𝗎 ꤞ𝗋𝗈𝗐 𝖺𝗆𝗈𝗇ꤞ 𝗍𝗁𝖾 ⊛ 𝐌𝗈𝗇 𝖼𝖺𝗎𝖼𝗁𝖾𝗆𝖺𝗋
‌ ‌ " 𝐁𝗅𝖺𝖼𝗄 𝐑𝐎𝐒𝐄𝐒 𝗈𝖿 𝐌𝐘 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍 "


Forward from: تـآسـیـان ٬
☆ ستاره .
در میان افق بی کران آسمان، تک تک ستاره ها را از نظر میگذرانم تا روشنی بخش مورد علاقه ات را پیدا کنم.
میشمارم، دوهزار و یک.. دوهزار و دو.. دوهزار و سه..
‌پیدایش میکنم. دستت را میان انگشتانم میفشارم و بالا آورده درست رو به روی ستاره ای کوچک و محو شده در میان ابرها قرار میدهم؛ اجازه میدهم با رویا لمسش کنی و لبخندت را میبوسم. لبخند شیرینت را... همان که به بنیانم لطمه میزند را میبوسم.
‌دست آزادم روی چشم هایت حرکت میکند و دردی وجودم را فرا میگیرد. کاش شکایت میکردی از اینکه مانع دیدن ستاره ات شده ام. کاش به جای صفحه ای سیاه.. من مانع دیدنت میشدم!
مدتی است که از ستاره ات صحبت میکنی و من نیز هم. ناگهان انگشتانت میان دستم میلغزند و به رقص درآمده، شیدایم میکنند. نجوایت زیر گوشم میپیچد و خام دلبری کردنت میشوم؛ وجودم را با هر حرکت و صحبت به سخره میگیری و درهم میشکنی؛ بند بند مرا جدا و دوباره پاره پاره به یکدیگر وصل میکنی.
شاید این خودخواهی محض است.. اما کاش تا ابد محتاج دست هایم بمانی، و بمانی.


Forward from: تـآسـیـان ٬
Video is unavailable for watching
Show in Telegram



17 last posts shown.

117

subscribers
Channel statistics