شب بود
بارون شدیدی می بیارید
رفتم کنارش نشستم
داشت به آسمون نگاه می کرد
گفتم دلت تنگ شده ؟
گفت عشق دل تنگی داره
گفتم نه دلت گرفته ولی فکر میکنی عاشقی و دلتنگی
گفت تو از دوری هیچی نمیدونی ، انقدر فراموش کردن سخت هست که نشود دلتگی را فهمید ، اما من الان دلتنگم میدونی یعنی چه؟؟
گفتم نه
گفت یعنی قلبم نمیزاره اون را فراموش کنم
گفتم تو واقعا عاشقی یا ادای عاشق بودن را در می آوری
گفت چرا باید ادای عاشق بودن را دربیاورم کسی که عاشق شده و فهمیده که عاشق است که از عشق
نمی ترسد ، من دنبال هوس نیستم ، من خود او را
می خواهم عاشق واقعی هیچوقت ادای عاشق بودن را
در نمی آورد عاشق خودش خودش را لو میدهد
گفتم پس عاشقی؟!
گفت اگر به جایی رسیده ای که او را بر خودت ترجیح می دهی عاشقی
اگر نبودن او برایت سخت است پس عاشقی
اگر او را فقط برای خودت میخواهی عاشقی
گفتم پس خوب عشق را می شناسی
گفت هیچکس او را نمی شناسد چرا که او زمانی پیدا می شود که خودت از اون بی خبری و کم کم عشق
پر رنگ تر خود را نشان می دهد
چشم ها رو باز کردم اما نه بارانی بود و نه عشقی
شاید داشتم ادای بودن هایش را در می آوردم
#کافه_کاغذی
@kafe_kaghazi