شاهزاده دریا؛
دســتانم از هــمه کائـنات کوتاه است؛ نه راه پیـش دارم نه راه پس؛ هــمه دریـاها را برای بار دیـگر در آغــوش گرفتـنت گشـتهام اما گویی مــوج هم از تو خبـری ندارد؛ نمیدانـم در کدام دنیایی، نمیدانــم تو از آیندهای یا گذشـته، نمیدانـم چگونه خود را به تو برسـانم، اما در رویـاهایِ من، هرشــب میان بازوانـم گرمـایِ نفـس های توست...در رویـایِ دیگر درخواسـت رقــص بر عـرشـه کـشتی را داری و در غمگینترین رویـا؛ من از دســتان یخ زده ات و چشمهایت التـماس بوســه نجــات میکنم، شاید در جهـان مــوازی تو را....