بدون هیچ دلیلی در خیابان ها پرسه میزد همه جا را نگاه میکرد انگار دنبال کس با چیزی بود مات و مبهوت ساختمان ها و مغازه ها را نگاه میکرد انگار اینجا خیابان مورد علاقهاش نبود موتوری با سرعت از کنارش رد شد باد موهایش رو پخش کرد انگار مغزش نفسی تازه کرد ثانیهای به خودش آمد ولی بازهم غرق نور ها و صداها شد بی مقصد قدم میزد به همه با کنجکاوی نگاه به روح آدم ها زل میزد انگار میخواست کسی را پیدا کند
کلاهش را رو سر کشید ماسکش را بالاتر کشید و قدم هایش را تند تر کرد سعی میکرد اطرافش را نگاه نکند تا در چیزی غرق نشود
از نگاه خیره آدم ها میترسید،از شب تاریک میترسید،از تنها بودن میترسید و از همه مهم تر از بدون لئون قدم زدن میترسید...
درسته دقیقا همه جا را با دقت نگاه میکرد تا شاید نشانی از لئوناش باشد ولی لئون به او پشت کرد و همه چیزش را از دخترک دزدید دخترک را بی معنی کرد او را تنها کرد و به او فهماند عشق بی معنیست
-lilith
کلاهش را رو سر کشید ماسکش را بالاتر کشید و قدم هایش را تند تر کرد سعی میکرد اطرافش را نگاه نکند تا در چیزی غرق نشود
از نگاه خیره آدم ها میترسید،از شب تاریک میترسید،از تنها بودن میترسید و از همه مهم تر از بدون لئون قدم زدن میترسید...
درسته دقیقا همه جا را با دقت نگاه میکرد تا شاید نشانی از لئوناش باشد ولی لئون به او پشت کرد و همه چیزش را از دخترک دزدید دخترک را بی معنی کرد او را تنها کرد و به او فهماند عشق بی معنیست
-lilith