دوربینم را سمت جهان گرفتم، اما تصویرها فقط سکوت را نشانم دادند.
آنچه ثبت شد، نه چهرهی آدمها بود، نه رنگ روزها… صدای دلی بود که هیچوقت شنیده نشد.
با هر فشردن شاتر، انگار تکهای از جانم را در قاب جا گذاشتم.
عکسهایم خندیدند، اما لبخندشان پر از اندوه پنهان من بود.
گاهی غروب را گرفتم، نه برای زیبایی آسمان، که برای شبیه بودنش به دل گرفتهام.
لنزم رازدار بغضهایی شد که جایی برای گفتن نداشتند.
هر قاب، قصهای بود از دردی خاموش، از حرفهایی که هیچکس نپرسید.
وقتی دوباره به عکسها نگاه میکنم، صدای همان لحظه در
گوشم زنده میشود…
آنچه ثبت شد، نه چهرهی آدمها بود، نه رنگ روزها… صدای دلی بود که هیچوقت شنیده نشد.
با هر فشردن شاتر، انگار تکهای از جانم را در قاب جا گذاشتم.
عکسهایم خندیدند، اما لبخندشان پر از اندوه پنهان من بود.
گاهی غروب را گرفتم، نه برای زیبایی آسمان، که برای شبیه بودنش به دل گرفتهام.
لنزم رازدار بغضهایی شد که جایی برای گفتن نداشتند.
هر قاب، قصهای بود از دردی خاموش، از حرفهایی که هیچکس نپرسید.
وقتی دوباره به عکسها نگاه میکنم، صدای همان لحظه در
گوشم زنده میشود…
روز جهانی عکاس🦋