-دكمه قفل گوشيم رو لمس كردمو گذاشتمش توى جيبِ هودى مشكيم، از پله هاى اتاقم بالا رفتم بدون اينكه چراغ رو روشن كنم، مستقيم رفتم سمت دوربينِ عكاسى
تنها روشنايى اتاق، نور ماه بود
خستگىِ عكاسيىِ صبح تا غروب رو هنوز توى تنم حس ميكردم دوربين رو برداشتم، رفتم سمت تخت درحاليكه زانوهام رو جمع كرده بودم به ديوار تكيه دادم
ديوار تكيه گاهم شد و من مشغول تماشاى عكسايى شدم كه گرفته بودم،
همه ى عكسها خوب و با كيفيت بودن،
نور و تصوير فوقولاده بود،
اما انگار هيچ كدومِ عكسها باب دلم نبود
انگار اونجورى كه من ميخواستم نبود،
با اينكه نا اميد شده بودم،
رفتم عكسِ بعدى ...
يه چيزى توى عكس بعدى توجه ام رو به خودش جلب كرد، زوم كردم روى عكس و دقيق تر بهش نگاه كردم
يه پسر بچه ى مو طلايىِ بانمك گوشه ى سمتِ راستِ عكسم ايستاده بود و بدون اينكه من متوجه حضورش شده باشم ؛
رو به دوربين ژست گرفته بود و لبخند زده بود،
برقِ خاصى توى چشماش بود و لبخندش بى نهايت تودل بروُ جذاب بود،
اينبار برگشتم به عكسايى كه چند دقيقه پيش ديده بودمشون،
دوباره از اول چشم شدم براى تماشا
تقريبا توى همه ى عكسها حضور داشت؛ جالب اينجا بود كه : نه اونقدر دور بود كه ديده نشه!
نه اونقدر نزديك بود كه تمام فضاى عكس رو مالِ خودش كنه! توى فاصله ى مناسبى از دوربين ايستاده بود!
آنقدر فاصله اش مناسب بود كه من ميتونستم رنگِ خوشرنگ چشماى دريايى اش كه نور آفتاب جذابيتشون رو دو چندان كرده بود و به راحتى تشخيص بدم...
اما من چرا امروز موقعِ ثبتِ تصوير متوجه حضورش نشده بودم؟
.
.
.
چرا نديده بودمش؟
___
همينطور كه عكسها رو مى ديدم و طرحِ لبخندِ دلچسبه پسر بچه مردمك چشمم رو جلا ميداد، ژستهاى متفاوت و مدلينگ طورش لبخند پر رنگى روى لبهام مى نشوند، اما واقعا چرا نديده بودمش؟
صبحِ خودم رو يادم آمد، خاطرم آمد كه امروز؛ آنقدر درگير پروژه ى عكاسى شده بودم كه حتى وقت نكرده بودم اطرافم رو درست ببينم، آنقدر متمركز شده بودم روى سوژه ى عكاسى خودم كه حتى اون پسر بچه ى موطلايى كه انگار فكر كرده بود من دارم از اون عكس ميگيرم و رو به دوربينم ژست گرفته بود رو نديده بودم
اما حضورِ خوشرنگش و طرح زيباى لبخندش باعث شده بود عكسايى كه تا چند دقيقه پيش باب دلم نبودن رو به عكسايى شگفت انگيز و دلبر مبدل كنه :))
اون روز بود كه فهميدم؛
این اتفاق توی زندگيمون یه اتفاقِ بینظیرِ پرتکراره!
توى زندگيه همه ى ما، كسايى هستن كه اصلا حواسمون بهشون نيست، اما اونا عجیب حواسشون به ما هست
و شايد يه روزى ما متوجه ى حضورِ گرمشون و غنچه ى شكفته ى لبخندشون بشيم :))
« نميبينمت اما حواسم هست؛ كه حواست بهم هست🤍 »
#Allah.
#ملینا_نوشت.🌱
-ملینا.