خط:
مرگ🥀لایت ساید🌕
نگهبان چشمه بعد از مدت ها، تصمیم گرفته بود قدمی توی جنگل بزنه.
موهای زیباش که به درخشندگیِ رود خونه ها زیر نور آفتاب بود، با شکوفه های سفید و صورتی، بالای سرش تزئین شده بود.
با آرامش توی قدم هاش، تن زمین رو شاداب میکرد!
لبخندش، گنجشک ها و پرنده ها رو به آواز خوندن در ستایش و تحسینش وا میداشت.
به راستی که اون نگهبان، یک الهه ی گمنام بود!
در وصف زیبایی اون، تمام طبیعت ناتوان بودند...
اما فقط زیباییش نبود که اون رو به درخشندگیِ نور های الهی تبدیل کرده بود!
اون زیبا رو مظهر آرامش و جلای آب ها،اخلاقی به نرمیِ برگِ گل ها و روحی به سفیدی ابرهای پنبه ای داشت!
حالا که اون الهه ی همیشه درخشان به زمین پا گذاشته بود،جنگل، دوباره پر از طراوت شده بود.
به هر جا که قدم میگذاشت و دست میکشید،جوونه ی خشکیده ای زنده میشد و چرخه ی حیاط اونها دوباره راه میفتاد.
حالا که به زمین اومده بود، مادرانه دست نوازش بر سر خاک بی جون و گل های خسته میکشید...
حالا که اومده بود، به خورشید گرما میداد و آلایندگی های ابر ها رو از تن اونها میشست تا درست به سفیدی روز اولشون در بیان!
اون،نمونهٔ کوچکی از شوق و آرامش هستی بود.