Meow_che Challenge


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified



Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


خط: مرگ 🪽
لایت ساید 🪄

تازه از بهشت به زمین اومده بود و هنوز به جسم انسانی عادت نداشت. کمی خسته بود اما باز هم انرژی فراوانی داشت.
هر کسی که چند لحظه کوتاه باهاش برخورد داشت روزش ساخته میشد.
کاملا مشخص بود اون نمیتونه فقط یک انسان باشه.
زیبایی و نیرویی که داشت از چند فرسخی هم قابل تشخصی بود.
_آبنبات بهترین اختراع بشره! هر چند تا ازش هم که بخورم احساس میکنم اون شیرینی که دلم رو قیلی ویلی میده برام تکراری نمیشه!
البته فقط آبنبات... ازشیرینیهای دیگه راستش زیاد خوشم نمیاد...
راستی...بنظرت ممنوعه که فرشته ها عاشق انسان ها بشن؟
+نمیدونم اما مگه خدا عشق رو برای ممنوعه بودنش خلق کرده؟ پس فک نکنم... که مجازات داشته باشه نه؟
_نمیدونم منم همین رو پرسیدم... نمیتونم عشق رو تعریف کنم اما جوری که توی کتاب های بشر خوندم، حجوم احساسات یا واکنش های خاص بدنی رو میگن عشق.
+ آره خوب... ولی بستگی داره.
_میدونی...من شاید ندونم عشق دقیقا چیه اما چشم های تو مثل ماه میدرخشه. حرف زدن باهات گرمم میکنه و دلم میخواد بغلت کنم،بالهام رو باز کنم و ببرمت باهم از بالا به زمین نگاه کنیم...
دوست دارم ببوسمت و هر ثانیه فقط بغلت کنم.من...دوست دارم


خط: مرگ🍒
لایت ساید🌈
+ میدونی، من با مامان بزرگم زندگی میکنم و اون بهم گفته من فرزند رنگین کمونم...
برای همین هر وقت گریه میکنم گونه هام سرخ میشه و پیشونیم بنفش
رنگ چشمام هم آبیه گاهی زیر نور خورشید سبز میشه^^
مادر بزرگم بهم بافتنی یاد داده بود و بهم گفت تو با هر چیزی که ببافی و به کسی هدیه بدی توی زندگیش براش معجزه به وجود میاد...
بهم گفت من برای ابرای خاکستری و آدمای غمگین، رنگ و شادی میارم.
منم فک میکنم درست میگه... من فرزند رنگین کمونم...
_ برای همین موهای دلقکا رنگین کمونیه؟ چون برای خندیدن مردم دلقک شدن؟
+نه... رنگین کمون... برای خندون مردم نیس! رنگین کمون برای اینه که به آدما نشون بده همیشه پشت ابرهای تیره و بارونای شدید، یک پدیده زیبا پنهان شده و صبوری، بهشون معجزه های باور نکردنی هدیه میده.
منم برای همین اینجام~ که معجزه آدما رو به دستشون برسونم(:


شیر: زندگی🪼
دارک ساید 🏴‍☠
سربازِ کهنه کار بود اما فقط 27 سال سن داشت...حالا که دیگه سرباز نبود شده بود شکنجه گر یک مشت بدبختِ فلک زده که چیز ارزشمندی زیر زبوناشون نگه داشته بودن.
این یک جور مجازات بود؟ همیشه توی خون بود و بوی جنازه ها بجای عطر گل توی مشامش بود.
به چیزی که باعث شده بود سرباز بشه فک کرد.
اوایل آرمانی فک میکرد. میخواست مردم رو نجات بده و از عزیزان و دوستانش دفاع کنه. حالا شاید فقط دو یا سه نفر کنارش بودن... اونها هم گاهی از کارهای ترسناکش خسته میشدند و به روش میاوردند.
حالا که فکرش رو میکرد، ارزشش رو داشت که بخاطر محافظت از دوستاش اینجا بود و اونا هیچکدوم دیگه مثل قبل نبودن؟
باعث شدن تبدیل به یک هیولا بشه و حالا تنهاش گذاشتن.
برای همین از بشریت نفرت داشت اما این دلیل نمیشد که اینهمه عذاب دادنشون رو تاب بیاره!
کاش آدما وسط راه برنگردن... شاید این راه کسی که همراهشون اومده نبوده اما بخاطر اونا اومده باشه... حالا چطور راهی که مال خودش نبوده رو به تنهایی ادامه بده؟!...
نفس خسته ای بین جیغ های اسیرش کشید و با چهره ی بی‌حس و درهمی بهش خیره شد:
ینی کسی بوده که بخواد از تو محافظت کنه؟ یا شایدم تو اینکار رو بخاطر کسی کردی و حالا وضعت اینه... عاقبت فداکاری دور انداخته شدنه!
هر چند من هیچوقت دور انداخته نمیشم...چون من همیشه دور بودم... حتی برای نزدیکانم
.


شیر: زندگی 🪼
دارک ساید 🏴‍☠


خط: مرگ🕯
لایت ساید🪼
پری دریایی حالا به سنی رسیده بود که اجازه ببرون رفتن از آب رو داشت.
پس پاپا پیلو که رهبرِ همه پری ها بود، مروارید آبی رنگی ک به رنگ پولک هاش بود، بهش داد و گفت: میتونی با این، پاهای انسان ها رو داشته باشی و باز برای برگشتن به اقیانوس، باله هات رو برگردونی.
این گوی،گویِ عمر تو حساب میشه. میتونی با دست کشیدن از جاودناگی، برای خودت سن انتخاب کنی و به ازای هر روزت،تو فرصت داری آرزو کنی یا اینکه اون روز رو زندگی کنی.
اگر برای زندگیت سِن مشخص کنی،بعد از اتمام عمری که برای خودت معین کردی،تبدیل به یکی از همین گوی ها میشی.
پسرک با ذوق تمام حرف ها رو به یاد سپرد و خواست که به بالا تر از اقیانوس ها شنا کنه که صدای پاپا پیلو متوقفش کرد:اما به یاد داشته باش که عاشق هیچ انسانی نشی...این یک نصیحت و هشدار بود پسرم.
پسرک نمیدونست پیلو راجع به چی حرف میزنه و به سطح اقیانوس رفت.
وقتی پروانه های درخشان و ستاره ها رو میدید به حرف پاپا پیلو فک میکرد.
چرا نباید عاشق انسان ها میشد؟ ینی اونها به خوبیِ خانوادش نبودن؟یا به خوبی پروانه ها؟
شاید باید میرفت تا انسان ها رو بشناسه.وگرنه چطور میخواست حرف پیلو رو بفهمه؟


خط:مرگ 🍷
لایت ساید🐢
تو همون عاملِ امید بخشی هستی که جوونه های ضعیفِ زیر خاک رو به نهال های جوان و درخت های تنومند تبدیل میکنه!
همون روزنه های ریز و باریک نور...
___
دستش رو روی خاک کشید. این جنگل خیلی وقت بود که سوخته و رنگ خاک هاش قهوه ای نبود بلکه پر از سیاهیِ خاکستر ها بود.
یک بیابانِ سیاه!
غم تمام وجودش رو پر کرد و اضافه غم‌بار هایش، از چشمهای بنفش رنگش شروع به چکیدن میکرد...
آنقدر اشک ریخته بود که از چشم هایش، چشمه ای زلال و عاری از هر سیاهی روان شد.
آن چشمه، میجوشید و میرفت و تمام سیاهی ها را از تن خاک میشست.
روشنایی او با غمش آمیخته بود.همچون دایهٔ مهربان تر از مادر!
حالا راه برای جوانه های کوچک باز شده بود و کم کم، نور خورشید نفس تازه ای به گیاهانِ کوچک هدیه میداد.
همیشه همینطور بود. الهه ی کوچک ما، همیشه از اعماق وجودش، برای تاریکی ها فسرده میشد...شاید حتی گاهی در آن فرو میرفت اما هرگز این تکه ی بی آلایش وجودش، به رنگ سیاهی در نمی آمد.
او،مرواریدِ درون صدف بود که در قعر اقیانوس های تاریک، باز هم درخشان و سفید و ارزشمند میماند.


خط: مرگ🐾
لایت ساید🍀

اون دختر کوچولوی دیوونه... البته زیادم کوچولو نبود ولی لبخند هاش و چشم های براقش منو یاد دختر بچه های شیطونِ پنج ساله مینداخت.
اون میتونست با بغل کردن درختا و حیوونا بهشون حس خوب منتقل کنه..
مثلن وقتی روی یک درخت حکاکی های احمقانه آدما رو میدید با لب های آویزون بغلشون میکرد و خوب گاهی انقدر این بغل طولانی میشد که شاید درخت به حرف میومد.
قدرت اون اینه که بشه سنگ صبورت... باهات حرف بزنه و حرفاتو گوش کنه.
اون کلید قفل زبونت رو داره و به حرف میارت..
هر چند این یکم برای قلب کوچیکش زیاده که بخواد به تنهایی سنگ صبور باشه. آخه اون سنگ نبود... اون یک بچه روباهِ کیوت بود که بر خلاف داستان ها نه مکار بود و نه حیله ای تو آستینش داشت...
میدونی چی منحصر به فردش میکرد؟ اینکه خودش بود... اره گاهی اعتماد به نفسش کم میشد اما هیچ چیز اون مهره ی درخشان درون قلبش رو تغییر نمیداد!
و هیچ چیز باعث نمیشد که خودش نباشه!
اگه جلوت خودش نبود، بدون که تو هرگز جایی در زندگیش نداشتی چون اون نور درون خودش رو نشونت نداده عزیزم... (:


خط: مرگ🌌
لایت ساید🧬
پسرک گلفروش، هر بار که می‌خواست از گل هاش خداحافظی کنه براشون اشک میریخت...
کم کم عادت کرده بود اما چطور میتونست غصه نخوره؟
اون گل ها رو پرورش میداد انگار مادرشون بود. باهاشون حرف میزد براشون آهنگ میزاشت...
هر کدوم از گلها اسم خاص خودشون رو داشتند.
اون دفتر هایی داشت... از تولد هر گل تا زمانی که میفروختشون رو می‌نوشت. جالبه نه؟
میدونی... تا حالا شاید بیش تر از ده تا کتابچه داشت...
اون چندین سال بود که گلفروش بود...
قدرت خاص اون، این بود که حتی گل های کاملا خشک شده هم به دست اون زنده میشدند.
کلمات و نوازش هاش، به رنگ نور های آبی بودند که گل ها رو زنده میکرد.
در واقع میشه گفت هر زخمی به دستش التیام پیدا میکرد. چون اون خودش، بارها و بارها زخم خورده بود...
از خار های همون گلهایی که پرورششون میداد...
داستانِ تلخی داشت... اما باز هم این قدرت رو کی جز اون داشت؟
بجز زخم های خودش، برای هر زخمی میتونست مرهم باشه.
به زخم خوردن و مرهم بودن ادامه میداد و قول داده بود یک روز، انتقام تمام زخمها رو بگیره!


شیر: زندگی💛
دارک ساید
هیولایی که درونش زندگی می‌کرد،نیمه شب ها کنترل بدنش رو به دست میگرفت. اون هیولای دیوونه عاشق بافتن روده های آدما بهمدیگه بود و بعد از تزئین روده های بلند و بافته شده، شروع به خوردنشون میکرد.
البته هیچوقت یادش نمیومد که چیشده و هیچوقت از حضور اون هیالو خبر نداشت. تا اینکه یک روز وقتی جلوی آینه موهاش رو میبافت، پوستش شروع به شکافته شدن کرد و چشم هایی به رنگ خون،کاملا صورتش رو پوشونده بود. درست در فاصله ی استخوان های برجسته ی ترقوه هاش،دهانی شروع به خندیدن کرد!
_مادام~ مو های بافته حالت رو بد نمیکنه؟!~ تو رو یاد روده های خوشمزه ای که شب های قبل میخوردیم نمیندازه؟
مادام نمیخوای بگی که من رو فراموش کردی؟!~
مادام میدونی الان بیشتر از همیشه عاشق چشم لرزونت..اوه نه چشم های لرزونت~ میدونی عاشقشونم؟
اون ترس بوسیدنی باعث میشه بخوام چشم هات رو در بیارم و بخورمشون~
مادام~ ای زیبای ستودنی~ بترس... برای من بترس! کی بهتر از تو برای من؟ و کی بهتر از من برای تو؟ بیا من رو بپذیر تا همیشه بهت عشق بورزم و برای تو دنیا و آدم هاش رو بهم ببافم ای تنیده در رگ های وجود من~
میخوام نشونت بدم هیولا ها هم عاشق میشن~


شیر: زندگی🍣
دارک ساید🩸
گوشه ناخون هاش رو از بس جویده بود که میتونست طعم خون رو که توی دهنش پخش میشد حس کنه.
صدای شکسته شدن گلدون ها و هر شی شیشه ای که بیرون از اتاقش بود، مثل جیغ های گوش خراش بدنش رو به لرز ناخوشایندی مینداخت.
جوری به زمین خیره شده بود که انگار چند ثانیه دیگه قراره با لیزری که از چشماش بیرون میزنه اونجا رو سوراخ کنه!
با پنجه هایی که از رنگ قرمز پوشیده شده بودن به گوش هاش چنگ مینداخت تا اون صدای وزوزی که توی سرش اکو میشد رو خاموش کنه!اما...بی فایده بود.
نفهمید چیشد اما یکهو از اتاق تاریکش به سمت در اتاق خیز برداشت و ثانیه ای بعد، یک تکه از شیشه های روی زمین توی دستش بود!
و حالا اون تیکه شیشه توی گلوی منبع اون صداهای بلند بود.پدرش!
مادر وحشت زدش که به این صحنه خیره شده بود و فواره های خونِ گلوی همسرش رو میدید با ترس شروع به جیغ زدن کرد اما این اصلا و ابدا انتخاب درستی نبود! چون حوله شیشه ی دیگه ای به گلوی خودش دوخته شده بود!
دیگه صدایی نبود.ارامش...چیزی که همیشه میخواست.
حالا که دیگه هیچ صدای وزوزی نبود،با خیال راحت میتونست در فضای تاریک اتاقش غرق شه و بخوابه.آرامش در نبود انسان ها اتفاق میفته.


خط:مرگ ♟
لایت ساید🪞
دخترک، لباس های آبی رنگ به تن داشت و پاپیونی به رنگ صورتی ملیح، موهای قهوه ای رنگ و لَختش را در آغوش گرفته بود.
او، کتابی میخواند که نامش، "رهایی" بود..
دخترک طعم عشق را نچشیده بود اما کتاب های فراموش شده ی عاشقانه را، که برای دستگاه های عظیمِ کتاب خورد کن زیادی نحیف بودند، جمع میکرد و قبل از آنکه هر کدامشان از بین بروند، با قدرت خاصی که داشت، جان تازه ای می‌بخشید، از نو مینوشت، و با نام های اصلیه نویسندگانشان به دست دنیای دیگری میرساند و در آنجا، مردمان جهان های دیگری جز مکان تلخِ زیستگاهِ ما که اصطلاحا جهان های موازی خوانده میشد، شیفته ی این کتابها میشدند...
هیچ کتابی از بین نمیرفت! او همیشه مراقب بود... قبل از مرگ یک کتاب، آن را در جهان دیگری تناسخ دهد.
شاید او فرشته ی ناشناخته ای بود که همیشه نقابی به چهره داشت و تنها آینه ها و گربه ی چموش و کرم رنگش چهره ی اصلی اش را دیده بودند...
او بی شک یک نگهبانِ بی نقص، و فداکار بود... ناشناخته و گمنام...
اما اگر او نباشد، گویا کتابها مادرشان را از دست میدادند...!
او، خدای دنیای دو بعدیِ خط های ضعیف و برگه های کاهی بود... ستودنی و نادیدنی!


خط: مرگ👻
لایت ساید🐻‍❄️
او، روحی فاقد جنسیت داشت.
گاهی انرژی اش مونث بود و مادامی دیگر،انرژی مذکر!
به هنگامی که انرژی مونث او بیدار میشد، او، مانند مادری مراقب طبیعت بود و نیروی درمانگری اش زخم های‌غیر معنوی و معنوی را التیام میداد.
گاهی درخت های تبر خورده و گاهی انسان های تیر خورده! هر بار بیمار های او متفاوت میشدند.
و هنگامی که نیروی مذکر او بیدار میشد، همچون پدری با دستان گرم، نگهبانیِ طبیعت را آغاز مینمود و گناهکارانی که در حق طبیعت ظلم روا میداشتند را مجازات میکرد...
ساده تر بگویم، گاهی محافظ عزیزانش بود و گاهی مرهم آنها.
زمانی که لازم بود چشم هایشان را به حقیقتی دردناک میگشود و باز در وقت دیگری، همدم عزیزانش میشد و محبتش را بی دریغ بر آنها روا می‌داشت.
او، به راستی گرمای دنیای بسیاری بود.
بدون او، گربه های بی سرپرست گشنه می‌ماندند. تاب و سرسره های پارکها ی کوچک، از تنهایی و افسردگی فرسوده می‌شدند و زنگ میزدند.
کودکان بی همبازی تنها میشدند...و هزاران گرمیِ کوچک از این جا، از این جهان پر میکشید...!
شاید او یک خورشید گرم بود، که هرگز در این منظومه کشف نشده بود...!


خط: مرگ🥀
لایت ساید🌕
نگهبان چشمه بعد از مدت ها، تصمیم گرفته بود قدمی توی جنگل بزنه.
موهای زیباش که به درخشندگیِ رود خونه ها زیر نور آفتاب بود، با شکوفه های سفید و صورتی، بالای سرش تزئین شده بود.
با آرامش توی قدم هاش، تن زمین رو شاداب میکرد!
لبخندش، گنجشک ها و پرنده ها رو به آواز خوندن در ستایش و تحسینش وا میداشت.
به راستی که اون نگهبان، یک الهه ی گمنام بود!
در وصف زیبایی اون، تمام طبیعت ناتوان بودند...
اما فقط زیباییش نبود که اون رو به درخشندگیِ نور های الهی تبدیل کرده بود!
اون زیبا رو مظهر آرامش و جلای آب ها،اخلاقی به نرمیِ برگِ گل ها و روحی به سفیدی ابرهای پنبه ای داشت!
حالا که اون الهه ی همیشه درخشان به زمین پا گذاشته بود،جنگل، دوباره پر از طراوت شده بود.
به هر جا که قدم میگذاشت و دست میکشید،جوونه ی خشکیده ای زنده میشد و چرخه ی حیاط اونها دوباره راه میفتاد.
حالا که به زمین اومده بود، مادرانه دست نوازش بر سر خاک بی جون و گل های خسته میکشید...
حالا که اومده بود، به خورشید گرما میداد و آلایندگی های ابر ها رو از تن اونها میشست تا درست به سفیدی روز اولشون در بیان!
اون،نمونهٔ کوچکی از شوق و آرامش هستی بود.


خط: مرگ ⚰
لایت ساید✨

عاشق پروانه ها بود. روی دیوار اتاقش پر از نقاشی های مختلف از پروانه ها بود.
همیشه به چمنزاری که کمی دورتر از خونه بود میرفت. حدودا یک ساعت با دوچرخه تا اونجا راه بود اما ارزشش رو داشت(:
پروانه های اون چمنزار، که روی گل های لاله و شب بو و بابونه مینشستن، به شکل خاصی منحصر به فرد بودن.
گاهی اوقات، پروانه های مرده ای که زیر بال گل ها آروم گرفته بودند رو برمیداشت و لای کتابش میزاشت.
رویایی بود. اون دختر و زندگیش، شبیه داستان های پری ها و افسانه ها بودن.
آره...افسانه ای. شاید این یک بیماری بود و شاید توهم؛ اما اون همیشه صدای حرف زدن پرنده ها و پروانه ها رو میشنید. درست مثل سفید برفی و سیندرلا!
کتابش رو باز کرد و خطاب به پروانه هایی که با پریشونی بال میزدند گفت:
خوب دوستانِ کوچکو زیبای من،امروز چه چیزهایی برای گفتن دارید؟
میخواهم یک روز این خیالاتِ حقیقی را، برای مردمانِ فراموش شده ی گورستان ها حکایت کنم...زنده ها احتمالا برایم در تیمارستان تختی فراهم کنند.در این سرزمین، پری ها خیلی وقت است که سکوت کرده اند...
(به علامت روی مچ دستش نگاهی کرد)
اما خاندان ما همیشه میان انسان ها جاودانه میماند.


شیر: زندگی💙
دارک ساید ⛓

_اوه سلام پیتر! هی هی تکون نخور اینجوری بیشتر بدنت با اون زنجیرای خاردار زخم میشه~
میدونی اینا کدوم زنجیراست؟ همونا که دیروز باهاشون گربه ی آنتونی رو بسته بودی! و با لذت نگاه جون دادن اون حیوونِ بیچاره کردی...
اه و این چوبه دست من شبیه همون چوبیه که باهاش سعی کردی آنتونی رو بزنی!
میدونی سر دوستات چی اومد؟ دندونای یکیشون رو با اَنبر کشیدم، انگشتای دست یکیشون رو شکستم و روی بدن یکیشون رو با مهر داغ علامت های خوشگل گذاشتم~
میدونی من شاید آروم و فان بنظر بیام اما هیچکس حق نداره سمت عزیزانم بره و آزارشون بده!
درسته که تا حالا نرفتی جهنم ولی من برات جهنمو میارم جلوی چشمت!
ضجه بزن~ اون صورت وحشت زده و چشمای پف کرده و ملتمست خیلی بهت میاد~ فقط حیف که یکم کثیفی و آب دماغت راه افتاده! درست مثل بچه ننه ها.
آه چقد لذت بخشه که انسان های پست رو به سزای اعمالشون برسونی~
احساس میکنم با شیاطین یک رابطه خونیِ دورا دور دارم. آخه میدونی، من عاشق مجازات کردن گناهکارام~
و تو پیتر! گناهانت خیلی سنگینه~ حتی اگه بمیری خودم زندت میکنم تا دوباره و دوباره عذاب رو بهت تحمیل کنم~
انسان کوچولوی احمقِ پست!


شیر : زندگی ✨
دارک ساید~>
همیشه ساکت و نمونه بود و همه با لبخند نگاهش میکردند. میپرسی چرا؟ چون این نشونه ی خانوم بودن و وقارش بود!
اما کی میدونست چند بار هر کدوم از اون لبخند ها رو در سکوت با نخ سوزن های رنگیش دوخته؟...
خیلی وقت بود که بهش فک میکرد. به اینکه اول با ضربه های شلاق شکنجش کنه یا اینکه وقتی با آرامش همیشگیش داره چاقوی تیز شدش رو روی پوستش به رقص در میاره صدای جیغ های لرزونش رو ضبط کنه!!!
اه به هر حال چیزی نمونده بود تا اثر داروی بیهوشی اون مردک زن ستیز و همسر احمقش، که نامادری خطاب میشد، بپره!
ساک کوچیکی رو آورد و به دو نفری که آروم بهوش میومدند خیره شد.
اره برقی کوچیکی رو روشن کرد و با آرامش، چهار انگشته دستای اون مردِ بهت زده رو برید.
هر دوی اونها با داد و هوار های آمیخته به التماس، کاملا هوشیار شدند.
در حالی که هیچ حسی توی چهره ی خاموشش نبود، مثل دریا ترس اون ها رو درون خودش غرق می‌کرد.
تازه شروع شده بود! قرار نبود این مهمونی به این زودی ها تموم شه~
زیر لب زمزمه کرد: اوه ماما، پاپا! دختر خوبتون اومده تا ازتون پذیرایی کنه~
این جیغ های ترسون بی احترامیه! هر کی ندونه فک میکنه شیطان رو دیدید!


[ Start ]


یکم زمان میبره سو طول میکشه کم کم از الان میزارم✨


Forward from: Meow_che ฅ^•ﻌ•^ฅ⁩
های موچیز~ چلنج تایم✨

فور بزنین و بگین شیر یا خط🪙
و من بر اساس انتخابتون، دارک ساید یا لایت سایدتون رو توصیف میکنم✍🏻
یه عکس سازگار با وایبتون بهتون میدم🫶🏻
بر اساس همون شیر یا خط بودن انتخابتون هم، بین مرگ و زندگی بهتون میگم کدوم بهتون افتاده~
ظرفیت : هر وقت خط بخوره
90 تا نشیم؟! ~
ایگنور نکنین موچیا~
جوابا رو تا فردا میزارم صبور باشین🫰🏻



20 last posts shown.

9

subscribers
Channel statistics