بیشتر از اینکه یاد یک فیلم مشخص بیفتم، یاد فیلمهایی میافتم که دربارهی هنر، تنهایی، خیال، زنان، سرنوشت و آدمهایی هستند که دنیا حرفشان را جدی نمیگیرد.
فیلم هایی که از نظر حس منو یادشون میاندازه :
Loving Vincent
The Breadwinner
Persepolis
Portrait of a Lady on Fire
Pan's Labyrinth
The Secret of Kells
اگه قرار بود خودم اسم این فیلم رو انتخاب کنم...
آنکه رنگها را میفهمید
دختری نوجوان در شهری خاکستری زندگی میکند؛ شهری که مردمش عجله دارند، حرف میزنند اما کمتر میشنوند.
او با بقیه فرق دارد. نه به خاطر قدرتی جادویی، بلکه چون چیزهایی را میبیند که دیگران از کنارشان رد میشوند؛ رنگ آسمان قبل از باران، غم پنهان پشت لبخند آدمها، تنهایی یک گربه کنار خیابان، یا رؤیاهایی که قبل از شکستن هنوز زندهاند.
او مدام نقاشی میکشد.
هر نقاشی، تکهای از یک احساس است.
کمکم متوجه میشود بعضی از نقاشیهایش عجیباند؛ انگار آیندهی آدمها، حسرتهایشان یا حقیقتی را نشان میدهند که هنوز اتفاق نیفتاده است.
مردم ابتدا او را تحسین میکنند، اما وقتی نقاشیهایش چیزهایی را نشان میدهند که دوست ندارند ببینند، از او فاصله میگیرند.
فیلم دربارهی جنگیدن نیست؛ دربارهی زنده ماندنِ لطافت در دنیایی خشن است.
دربارهی دختری که هرچه بیشتر دنیا را میفهمد، غمگینتر میشود؛ اما باز هم دست از نقاشی کشیدن برنمیدارد.
غروب است.
روی پشتبام نشسته.
باد آرام موهایش را تکان میدهد.
کنارش صدها نقاشی روی زمین پخش شدهاند.
یکییکی آنها را نگاه میکند.
بعضی مربوط به آدمهایی هستند که رفتهاند.
بعضی مربوط به رؤیاهایی که هیچوقت نرسیدهاند.
بعد سرش را بالا میآورد و به آسمان بنفش نگاه میکند.
لبخند خیلی کوچکی میزند و میگوید:
«شاید بعضی آدما برای موندن نیومدن... شاید فقط اومدن یه رنگ جدید به دنیا اضافه کنن.»دوربین آرام بالا میرود.
آسمان، ابرها و نقاشیهای پراکنده روی پشتبام دیده میشوند.
و فیلم تمام میشود.
آنکه رنگها را میفهمید