challenge archive


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


جواب چلنج هایی که شرکت کردم ، یا گذاشتم که شما شرکت کنید رو اینجا میزارم
لینک دیلی :
https://t.me/moon_pond1

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter




★⁠شخصیت دوم:
کلبه کوچیک با بوی توت فرنگی...
داشتم از بیرون کلبه نگاه میکردم ، انگار قسمت هایی از پنجره ها با چوب افرای قرمز درست شده بود
گشنم بود و بوی پای توت فرنگی امانم نمیداد
گلهای بنفشه زیبایی روی زمین کاشته شده بودن
شاید بهتر بود اونها رو میچیدم؟ اما نه پشیمون شدم...
سرکی به داخل کلبه انداختم و بعد با دیدن در نیمه باز خونه ، وارد شدم و جلوی در ایستادم
دختری با موهای بنفش رو دیدم که به شکم روی زمین دراز کشیده بود ، آواز میخواند و نقاشی میکشید
چند باری به در کوبیدم
+ هی دختره...
همچنان جوابی نگرفتم
+با تو بودما
بعد متوجه شدم ایرپاد توی گوششه
برام مهم نبود
من میخواستم اجازه بگیرم ، مشکل از خودشه که توجه نکرد
وارد آشپزخونه شدم و یه تیکه بزرگ از کیک خوردم چقدر خوشمزه بود
تا اینکه با حس دستی روی شونه ام جیغ کشیدم ، اون هم جیغ کشید و بهم سیلی زد
+ چیکار میکنی ، تو واسه چی جیغ میزنی؟
_ نمیدونم ، توی خونه من چیکار میکنی؟
+ خواستم صدات کنم ولی مثل اینکه توی نقاشیت غرق شده بودی ، من سه روزه بدون آب و غذا توی این جنگل گم شدم
_ حالا واسه چی کیکمو خوردی؟ میدونی چقدر زحمت کشیده بودم تا با شیرکاکائوم بخورمش؟
+ همشو نخوردم که خسیس
_ حالا اون که زیاد مهم نیست ، در ضمن موهات خیلی زشتن ، میخوای مثل موهای من بنفششون کنی؟
قبل از اینکه جوابی بدم با حرکت انگشتاش روی هوا و زمزمه کردن چیزی کار خودشو کرد...
+ هی چیکار کردی ، حس میکنم یه سطل آب ریختی روی سرم
با لبخند گفت _ تاثیرات جادوعه دیگه
+ج..جادو؟ تو جادوگری؟
_ نه بابا ، ولی باهاشون مشکلی ندارم
پوکر فیس نگاهی کردم ، خیلی کیوت بود
_ اها راستی ، تو آدمی؟
+ دیگه داری توهین میکنی
_ نه منظورم نژادت بود ، خب مثلا ببین من از نژاد پری ها هستم اما هیچ بالی ندارم درواقع نیمه پری
+درواقع درسته من انسانم
چشمم به آینه افتاد و جیغی کشیدم ، +با موها و چشمهای زیبام چیکار کردی؟
با لبخند شیطنت امیزی ادامه داد _ زشت بودی یکم خوشگلت کردم ، چیه مگه رنگ بنفشو دوست نداری؟
+ چرا ولی من نمیتونم با این ظاهر برگردم خونه
_ به هرحال که برنمیگردی ، تو وارد جنگل پری ها شدی و اگه میخوای کشته نشی باید فعلا همینجا بمونی
+‌وات؟ چرا باید منو بکشن؟
_ چون ورود انسان به اینجا ممنوعه
__
شخصیت اول‌☆⁠⁩
اون یه انسانه ، چطوره که با یکم دروغ کوچولو اونو پیش خودم نگهش دارم درسته ، بهش میگم که اگه بخواد بره اونا میکشنش و نمیتونه از اینجا خارج بشه‌ ⌐⁠■⁠-⁠■
در ضمن خیلی خوشگله و نمیتونم بفرستمش که بره....
+ چشمهامو دیگه چرا بنفش کردی ، حس میکنم قشنگ نشدم...
با خنده برگشتم و نگاهش کردم
_ دوست داشتم
حدود ۷ ماه میشه که کنار هم زندگی میکنیم و هنوز نتونستم بهش اعتراف کنم
_ هی ، میتونیم راجب یه مسئله ای صحبت کنیم؟
+ نه گلهای توی باغچه رو تو کندی
_ من این کارو نکردم ، میشه صحبت کنیم
+ نه
میدونستم اینجوری میشه پس برگشتم سمت اتاقم که حس کردم یقه پیراهنم داره کشیده میشه
+ شوخی کردم بابا
_ خب ، اممممم من از تو خوشم میاد البته اگه تو خوشت نمیاد مهم نیستا مهم اینه که من خوشم میاد
میتونی ردم کنی و یه عالمه بهم فحش بدی انتظارم ندارم که قبول کنی چون به هرحال تصمیم توعه
حس میکردم دارم از شدت اور تینک خفه میشم
چشمهام رو بستم و برای بوسیدنش پیش قدم شدم ؛ حس اولین بوسه....
___
★⁠⁠شخصیت دوم
از رفتارش مشخص بود ، اینکه بگم من گرفتارش نشدم دروغ محضه ...
درست میگفت بعد از چند بار گشت و گذار توی جنگل متوجه شدم که اینجا واقعا محل زندگی پری ها ، نیمه پری ها و بیشتر موجودات افسانه ایه اما اون ها نه تنها انسان ها رو نمیکشتن بلکه برای اونها احترام هم قائل بودن حدود سه بار از جنگل خارج شدم و هربار پشیمون برگشتم خونه ، درسته خونه
منکه در خارج از اینجا جز یه برادر بزرگتر که ازم متنفره و یه خونه چیز دیگه ای نداشتم
اما اینجا...
من چیزی رو پیدا کردم که تمام عمر به دنبالش بودم
چیزی به اسم عشق ، که با اون تجربش کردم






(خدای من هم دیلیت هم خودت خیلی بی نقصین)
آرتیست مورد علاقم ، کسی که تمام کارهاش رو با تمام وجودش انجام میده
شخصی که شغل های مختلفی داره و عاشق یادگیری زبان های متفاوته و معلم فرانسویه
معمولا زمانی که اعصابش بهم ریختس میره بیرون سیگار میکشه که به بقیه آسیب نرسونه
اگه دوباره دیدمش بهش میگم که تو غروب جمعه و کلاس دینی باشی بهتر از اینه که شب جمعه یه ادم سینگل و کلاس حسابان/ریاضیش باشی و بهش میگم اشکالی نداره اگه گاهی اشتباه کنی ، انسان جایز الخطاس و تو تا اشتباه نکنی رشد نمیکنی پس انقدر زندگی رو سختش نکن
شخصیتش خیلی متفاوته و هرکسی نمیتونه باهاش کنار بیاد اما در عین حال اگه کنار بیای ول کردنش سخت میشه
متوجه شدم که به شدت برای اطرافیانش ارزش قائله و به روش خاص خودش علاقش رو نشون میده
اون کسیه که میتونه با طرز فکرش خیلیا رو تغییر بده و دنیا رو از عقاید پوسیده نجات بده
بیشتر وقتش رو با دوستهای همسن و سال خودش میگذرونه ( با کسایی که باهاشون کنار میاد)
و بنظر میرسه بیشتر اوقات از اجتماع دوری میکنه که این هم به دلیل تفاوت نوع تفکرش با بقیه ـست






توی جهان بالا قطعا تو یکی از فرشته هایی ، وای گفتم جهان بالا؟
میدونی که یه کلیشه مسخره دارن که بیشتر فرشته ها موهاشون رنگهای طلایی و سفید و رنگهای پاستیلیه
و بله! ما اینجا اولین فرشته ای رو داریم که نه تنها کلیشه عجیب و مضخرف اونجا رو شکسته ، بلکه با موهایی دو رنگ و چشمانی سرخ به آشوبگر معروف شده
رفتارش با بقیه متفاوته ، اونقدری بی ارزش و جلف رفتار نمیکنه که شبیه به اونها باشه
کاملا از بقیه مستقله
بعد از مدتهای طولانی زندگی کنار پری ها و فرشته ها تقریبا دل تمامشون رو به دست اورده
برخلاف چیزی که در نگاه اول همه فکر میکردن ، اون شخصیتی باوقار و مهربون داره و تا جایی که بتونه به همه کمک میکنه البته ازش نمیشه سو استفاده کرد
به عنوان اولین شخصی که تونست با قوانین اونجا مخالفت کنه و تغییرش بده شناخته میشد
گاهی هم به دنیای انسانها میاد و این فرشته دقیقا همون فرشته معجزست
لحظه ای که مشکلات مثل یه دریا دارن غرقت میکنن ایشون خواسته تو رو بالا میبره تا انجام بشه...






در دنیای خودش زندگی میکرد ، انگار اصلا برای این دنیا نبود
او میتوانست توی کلمات احساسات رو پیدا کند ، میتوانست با کلمات عشق رو انتقال بدهد
از او میترسیدم
یک نویسنده با چنین ذهن و قلمی ترسناک است ، به همین دلیل از خودم هم میترسم...
او میتوانست بارها و بارها در لابه لای کتابهایش معشوقش را ببوسد
میتوانست با تک تک جملاتی که مینویسد آغوش گرم معشوقش را حس کند
اما وقتی نوبت به هم صحبت شدن رو در رو رسید ؛ لام تا کام صحبت نکند
داستان آشناییمان؟
هرروز در داستانهایت من را نوشتی ؛ حال نوبت من است که تو را بنویسم
پسری که از خسته بودن خسته ـست
از دست به قلم شدن و ندیده گرفته شدن چیزهایی که مینویسد خسته ـست
ولیکن جدا از تمام این ماجراها قلب قوی و بخشنده ای که دارد از او محافظت میکند...
ناخالصی؟ وقتی قوی توصیفت میکنند؟ من که چنین چیزی را در تو احساس نمیکنم....
ان ذره پاک وجودت پرستیدن است
فردای تو تاریک نیست ، اشتباه نکن آبیست
پر از پروانه های آبی که همه اشخاصی هستند که تو مسبب پدیدار شدن خود واقعیشان شدی
و به داستان هرکدام گوش کردی ، حال اینجا هستند تا تو عشق بی قید و شرطی که لایقش هستی را دریافت کنی






سرما ، اولین چیزی که با اومدنش حس کردم موج عظیمی از سرما بود
دقیقا برعکس رفتار گرم و صمیمی که از خودش نشون میداد
نمیدونم چه چیزی درونت باعث شد حیرت زده بشم ، هنوز هم نمیدونم...
عجیب بود در عین حال میتونستی بی تفاوت باشی و اهمیت بدی درست همزمان
فکر نمیکردم اینهمه پارادوکس در کسی غیر از خودم ظاهر بشه
____
اولین روزی که از دنیای سیاه زیرین به روی سطح زمین اومدی اولین چیزی که باعث کنجکاویم شد این بود که مگه میشد همچین شخصیتی توی دنیای زیرین وجود داشته باشه؟ مگه اینجا جای اشخاصی به این خوش قلبی هم هست؟
بعد متوجه شدم که تو با درخواست خودت به اینجا اومدی و این برام سوال برانگیز تر بود که چرا؟
سعی میکردم کشفت کنم اما هرچقدر بیشتر جلو میرفتم ، همه چیز عجیب و سیاه تر میشد
متوجه شدم که الهه دنیای زیرین همیشه خودش رو مقصر همه این قضایا میدونه ، همه اتفاقات
متوجه شدم که حتی به اون مکانی که خودش رو در اونجا حبس کرده تعلق نداره چون حتی سعی نمیکنه برای اتفاقات دنیای اطرافش مقصری به جز خودش پیدا کنه
تقصیر تو نیست اینکه احساسات اون نسبت به تو تغییر کردن...
نمیتونستم کاری کنم ، من به عنوان یه موجود کوچیک در اون قالب و جثه انگار حتی وجود هم نداشتم ، اخه کدوم گربه ای رو دیدی که بتونه به صاحبش کمک کنه یا حتی با اون صحبت کنه ، اینکار دست نیافتنی بود
اصلا کار الهه دنیای زیرین چیه؟ درواقع بیشتر کار ها رو خدایان مرد انجام میدن اما... این الهه درواقع مسئول بازیابی تمام کارهای «شر»ـی هست که توی دنیای انجام دادید
درواقع مسئول برگردوندن کارما و اتفاقی بدتر یا مشابه همون...






+ کجاااا؟؟؟
میخواد بره کانادا؟ بدون من؟
شروع کردم به گریه کردن و ماشین اسباب بازیم رو پرت کردم سمت دیوار و با گریه رفتم توی اتاق
پدر و مادرش داشتن اونو از من میگرفتن تنها دوست صمیمی منو... هیونگ منو...
(صدای در)
_ ببین پسر عزیزم اون مجبوره برای جراحی پاش بره کانادا ، ولی برای همیشه که نمیره
وقتی خوب شد بر میگرده باشه؟
فین فین +باشه
اونموقع فقط ۵ سالم بود ؛ از وقتی یادم میومد هیونگ کنارم بوده ، از زمانی که خیلی کوچیک بودم البته فقط ۳ سال تفاوت سنی داریم
زمان گذشت و گذشت و گذشت
درواقع من الان یه وکیل موفقم ، اینکه یه بچه رو از عروسک بگیری یا حتی اینکه شخص مورد علاقه یه نفر رو ازش بگیری باعث میشه رشد کنه
برگشتم خونه و روی تخت ولو شدم ، اهنگ مورد علاقم رو پلی کردم و بی هدف به طاق خیره شدم که بالای سرم یه صورت دیدم
+وادفاککککک
با لبخندی نگاهم کرد _ ادم با هیونگش درست صحبت میکنه
برای چند لحظه پنیک شدم و وقتی که لود شدم محکم در آغوشش گرفتم
_ چرا قدت از منم بلندتره مگه چند وقته که نبودم؟
+ شوخی میکنی دیگه... میدونی چند سال شده ؟ این دفعه میمونی نه؟ پات خوب شد؟
_ چقدر سوال میپرسی صبر کن یکی یکی جواب بدم ، اره میمونم و همینطور که داری میبینی همه چیم رو به راهه
_
الان چند ماهی میشد که هیونگم برگشته دفتر وکالتم رو نشونش دادم و چون از دفتری که همه چیزاش مشکی رنگ و کلاسیک باشه خوشش نمیومد همه جا رو به انتخاب خودش تغییر داد
هربار با دیدنش حس میکردم قلبم شکوفه میزنه و پروانه ها دور تا دورش میرقصن
بعد از فوت والدینم هیچوقت همچین احساسی رو تجربه نکردم..
اما اینبار با همه احساساتی که تا به امروز داشتم متفاوت بود ، حس اولین عشق...
تصمیمم رو گرفتم و دست به قلم شدم نامه ای نوشتم که تمام احساساتم رو توی اون به صریح ترین حالت ممکن اعتراف کرده بودم...
اما این درست نیست ، عاشق شدن؟ اون هم من؟ با دوست دوران کودکیم؟ غیرممکنی بود که ممکن شده بود و حالا درمانی هم نداشت
اگر مادرم بود بهم چی میگفت؟
تصمیم گرفتم راه غلط رو در پیش نگیرم و اون رو رها کنم ، اما این غیرممکن تر بود
حتی زمانی که دوستم بود فراموشش نکرده بودم چه برسه به معشوق بودن...
به هرحال دیر یا زود خودش متوجه میشد ، من هم غیر از اون چیز باارزش دیگه ای نداشتم
در همین افکار بودم که با حس گرمی لبهاش میون لبهای خودم به اوج آرامش رسیدم
دستهاش رو دور گردنم حلقه کرد و من هم با گرفتن کمرش همراهیش کردم...
بعد از چند لحظه از آغوشش جدا شدم
+ این برای چی بود؟
در حالی که گونه هاش سرخ شده بود و سرش رو پایین انداخته بود گفت
_ من شخص فوضولی نیستم اما چشمم به نامه ـت افتاد و کنجکاو شدم و بعد که فهمیدم حس بینمون مشترکه تصمیم گرفتم که روز تولدت بهت بگم
باورم نمیشد...
همچین اتفاقی ، شیرین ترین حس ممکن برای کسی مثل من که هاله ای از ناامیدی زندگیش رو احاطه کرده بود






من شخص منزوی و گوشه گیری هستم که با یک سگ کوچیک در یک اپارتمان نه طبقه زندگی میکنه ، اون هم طبقه آخر ، حداقل این طبقه دو خونه بیشتر نداره و شخص خاصی مزاحمم نمیشه از این بابت خوشحال بودم
زندگی توی این شهری که به تازگی مهاجرت کردم بد نیست
مردم میگن اطراف این شهر یه روستا وجود داره و طبق معمول خبرها همیشه یک کلاغ چهل کلاغ میشن و یهو به یه ماجرای عجیب ربط داده میشن ؛ بگذریم....
تصمیم گرفتم با سگم به روستا بریم و اطراف رو بگردیم پشت روستا یه جنگل پهناوری بود که به کوه متصل میشد در کل جای با صفایی بود
در این فکر بودم که یه دفعه سگ کوچولو پارس کنان به سمت جنگل رفت
نزدیک غروب بود و من هنوز از پیدا کردنش عاجز بودم و از طرف دیگه راه خروج از جنگل رو هم بلد نبودم ؛ از اونجایی که من خرافاتی نیستم و به اجنه اعتقادی ندارم چراغ قوه گوشی رو روشن کردم و به راه افتادم....
حس میکردم بدنم از ترس منقبض شده و ضربان قلبم به شدت تند بود با حس گرمی چیزی روی گردنم چشمهام بسته شد.
با باز کردن چشمهام متوجه شدم که توی یه خونه غریبه ام
پرده رو کنار زدم ، پس صبح شده بود
از خونه غریبه بیرون رفتم و وارد محوطه باغ مانند شدم
گردنم میسوخت
نگاهی به شخص رو به روم انداختم
+ اهای
_ بله؟
با برگشتنش و خیره شدن توی چشمهاش حس وحشتناکی بهم دست داد ، چیزی مثل سرما و مرگ
+ م...ممنون که نجاتم دادید
با پوزخندی گفت - مگه غذا رو هم نجات میدن؟
+ غذا؟
_ دیر رسیده بودم شکار خواهرم میشدی
به چشمهای خاکستریی که خبری از شوخی درونشون نبود خیره شدن
+ متوجه نمیشم
_ به قلمرو من خوش اومدی انسان ، به زودی متوجه میشی...
_____
بعد از گذشت سه ماه و زندگی توی این مکان عجیب و مخوف متوجه خیلی چیزها شدم
مثلا اینکه اون هم شخصی رو داشت که از ته قلبش پرستشش میکرد و اون شخص نه تنها خون آشام نبود بلکه انسان بود ؛ اما حالا اینجا نبود و به هردلیلی وجود نداشت
یعنی به چه سرنوشتی دچار شده؟
متوجه شدم کابوس میبینه ، تقریبا هر شب و اونقدری شخصیت قویی داره که پنهانش میکنه
خسته بود ؛ از نگاهش میتونستم بفهمم
و درعین حال گاهی قاب عکسی رو در آغوش میگیره
نه نه من استاکر نیستم! فقط میخواستم شخصیتش رو کشف کنم که هنوز هم موفق نشدم
انگار درون مغزش پر از ناگفته ها و درون قلبش پر از حفره های احساساتیه که بیرون اوردنشون کار هرکسی نیست

20 last posts shown.

20

subscribers
Channel statistics