ماوی.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


شعر ناموزونی که به زبانت خوش نمی‌آید اما چیزی را درونت زنده می‌کند.
t.me/HidenChat_Bot?start=1301074976

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


من انبوهی از این بعد از ظهرهای جمعه را به یاد دارم که در غروب آن‌ها در خیابان گریستیم. ما نه آواره بودیم، نه غریب، اما این بعد از ظهرهای جمعه پایان و تمامی نداشت. می‌گفتند از کودکی به ما که زمان باز نمی‌گردد، اما نمی‌دانم چرا این بعد از ظهرهای جمعه باز می‌گشتند. — احمدرضا احمدی


خاطره مثل یه پیچک، می‌پیچه رو تن خسته‌م. دیگه حرفی که ندارم، دل به خلوت تو بستم.


گفت که "از اندرون من درد می‌خیزد، زیرا که تو در میان جان من وطن داری."


«ما زندان‌ها را به‌خاطر وسعت و اندازه و بلندی دیوارهای‌شان نمی‌شناسیم، آن‌ها را به خاطر دوستانمان به یاد می‌آوریم. آن‌ها که راه و رسم و باورشان از دیوارهای سیمانی عبور می‌کند.»


اون شب خیلی "کاش می‌شد دنیا را، منظورم این است همه‌ی دنیا را با ستاره‌ها و کهکشان‌ها و آسمان‌ها و زمین‌هایش، مثل قالی لوله کرد و کنار گذاشت" بودیم.


«یکی به من بگوید کِی بیدار شوم از خواب که اندوه، زودتر از من بیدار نشده باشد.»






«ای ظریف‌ترین درد که بر سمت چپ سینه‌ام نشسته‌ای، این چنین بی‌تفاوت نباش؛ چیزی که اینجا می‌سوزد فانوس نیست، دل من است.»




به قول آقای شاهرخ مسکوب در روزها در راه «چه عمری تلف می‌کنم، چه عمری!»


No time for love, by Gordon Tarpley.


چیزی که به راحتی بین دستام تکه تکه شد، حتی شکستنی هم نبود.


آخرین صدایِ من صدایی بود که باهاش برای آخرین بار با تو حرف زدم.




از زندگی عصبانی بودم، یه لیوان چایی ریختم. دلم می‌خواست خودمو از پنجره پرت کنم پایین، یه لیوان چایی ریختم.


«خودم بودم و پهنای دلم، تو تمام جمعیتم بودی، همه‌ی مردمم.»




- did you lie to her?
+ Why will i ever lie to her, when she's all of my secrets?



20 last posts shown.

91

subscribers
Channel statistics