Forward from: مرثیه فرمانده.
فرمانده تمام حرفهایی را میگفت که باید سالها پیش گفته میشد؛
و او، پشت پلکهای بسته، تکتکشان را میشنید و برای جوابی که نمیتوانست بدهد، آرام میشکست.
تلخترین قسمت ماجرا این بود؛
یکی بالاخره حرف میزد، درست وقتی که دیگری دیگر نمیتوانست جوابش را بدهد.