یه چیزی که همیشه تصورش میکردم ، این بود که یه روزی بلاخره از اون سایت سنجش کوفتی حقمو میگیرم و یه عدد خوشگل رو با اشک میبینم ....گریه هایی که از خوشی باشه ، از ذوق باشه ...
ولی واقعیت این بود که من حتی دیگه اشکمم نمیومد ، انگار واقعا اشکام خشک شدن ...تموم شدن
انگار جا موندن بین کتابام ، یا شاید روزایی که از چشم درد گریه میکردم که چشمام تَر شه و بتونم به صفحه لب تاب باز زل بزنم تموم شدن ....
گاهی اونقدر بغضا خفه میشن ، خورده میشن ....که دیگه هیچوقت تبدیل به اشک نمیشه
ولی واقعیت این بود که من حتی دیگه اشکمم نمیومد ، انگار واقعا اشکام خشک شدن ...تموم شدن
انگار جا موندن بین کتابام ، یا شاید روزایی که از چشم درد گریه میکردم که چشمام تَر شه و بتونم به صفحه لب تاب باز زل بزنم تموم شدن ....
گاهی اونقدر بغضا خفه میشن ، خورده میشن ....که دیگه هیچوقت تبدیل به اشک نمیشه