دره اتاقمو بستم ، نمیدونم توی حالِ خونه چی داره میگذره ، فقط یه سکوتِ با یه خورده صدای یخچال ، برق اتاقم خاموشِ ، درِ کمدم بستس ، طبقه بالای کمدم جعبه ایه که سال هاست خاک میخوره ، توش وسیله های قدیمیه ، مثل شارژره ماشین کنترلیه بچگیم ، جعبه ی نوکیا ، خودکارهِ قدیمی ، ذره بین ، و کلی چیزای دیگه ، اونا اونجان منم گه گاهی میرم میارمشون بیرون توی جعبه رو نگاه میکنم میگم عه این ، یه سری وسیله ها هستن که یه زمانی شبانه روز توی دستات بودن ، باهاشون کلی خاطره داری اما الان دیگه رفتن اون داخل و دارن خاک میخورن ، میارمشون بیرون یه چند روز نگاشون میکنم دوباره میرن توی همون جعبه و سال ها خاک میخورن ، بعضی آدمام همینجورین یه مدت تموم زندگیت باهاشون میگذره یهو دیگه میرن توی جعبه ، گه گاهی ممکنه ببینیشون و یه دوری باهاشون بزنی ، ولی دوباره میرن توی جعبه و دیگه هیچ وقت اون رابطه مثل اولش نمیشه...