Nonsense


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


Made in 3am.

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Mood as always.


Forward from: POV
وقتی یادم میفته بازم فردایی وجود داره


خسته شدم از تلاش کردن برای چیزا و کسایی که هیچوقت قرار نیست بهشون برسم. از خوابیدن با آرزو و رویاهام و بیدار شدن با کابوس هایی که هیچوقت تمومی ندارن. خسته شدم و واقعا دیگه نمیدونم باید چی کار کنم. نه میتونم از تلاش کردن دست بردارم و نه دیگه میتونم اینطوری ادامه بدم.


"how's your day been? Never mind, I forgot I can't ask you that anymore"




اگه وقتی دیر جواب کسی رو میدید ازش عذرخواهی میکنید یا بهش توضیح میدید، واقعا بهتون افتخار میکنم. شما نمیدونید چقدر افکار مختلف و شاید حتی بی ربط هجوم میاره به مغزش، ولی با این کار ازش جلوگیری میکنید و این چیز بزرگیه.


"You and I sacrificed my adolescence
Just to waste my time on the edges of your life"


دوست داشتم منم از اون آدمایی بودم که تا ناراحت میشن صد نفر نازشون رو میکشن و باهاشون حرف میزنن، ولی من همیشه سطل آشغال احساسات بقیه بودم و هستم و آره، میدونم. احتمالا اینم تقصیر خودمه.


قبلنا یکم نمیتونستم، ولی الان خیلی دارم نمیتونم.


نمیدونم منظورم رو دقیقا چطوری بیان کنم، ولی خیلی از اوقات آرزو میکنم که منم والدین سمی داشتم. اونطوری هر لحظه به اینکه "نکنه دارم ناامدیشون میکنم" یا "نکنه براشون کافی نیستم"
فکر نمیکردم. اون موقع اینقدر برای خوشحالی و راضی کردنشون تلاش نمیکردم و با خودم میگفتم "خب اونام من رو خوشحال نکردن که من بخوام این کار رو متقابلا انجام بدم". یا مثلا وقتی به انتخاب هام احترام نمیذاشتن، منم دیگه مسئول چیزی نبودم و میتونستم بگم "این از اولم چیزی نبود که میخواستم". اونجوری همه چیز برای رها کردن و اهمیت ندادن آسون تر بود. خیلی آسون تر.


Happiness is really a butterfly. And that's why I haven't seen one.


These two


باهام حرف نزدی و باعث شدی نخوام با هیچکسی حرف بزنم.


I just wanna go to bed and cry over unimportant things.


وقتی کسی بعد از صد روز پیام هام رو نمیبینه و جواب نمیده، اونم وقتی که چیزی ازش نخواستم و فقط میخواستم که حرف بزنیم واقعا تنها احتمالی که میتونم در نظر بگیرم و بهش امیدوار باشم اینه که مرده باشه.


حقیقتا دیگه نمیدونم برای فرار از این حس باید چی کار کنم. نه حرف زدن با بقیه و نه فیلم دیدن و نه خوراکی خوردن، هیچ کدوم باعث نمیشن کمتر احساس پوچی کنم.


بعضی وقتا حس میکنم مشکل منم. چون حتی اگه بهترین روز رو هم داشته باشم، آخر شب هیچی عوض نشده و من بازم قرار نیست منتظر فردا باشم یا حداقل حس بدی نسبت بهش نداشته باشم.


خیلی شب ها قبل از اینکه بخوابم، آرزو میکنم که ای کاش فردایی نبود. نه اینکه بخوام بمیرم یا هر چی، فقط صرفا با خودم اینو میگم. و اون قدرها هم زندگی بدی ندارم یا اتفاق ناخوشایندی واسم نیفتاده که بخوام این آرزو رو داشته باشم، ولی خب دارم.


And I'll forget about you. Just the way sun forgets to rise everyday. Meaning that I won't.


با همه ی اینها ولی وقتی خودم فاصله میگیرم ناخودآگاه میرم سمت بهونه و هیچوقت بهش اقرار نمیکنم. نمیدونم. فکر کنم در نهایت نمیشه کسی رو مقصر دونست.

20 last posts shown.

21

subscribers
Channel statistics