باز هم تنها شدیم؟ آه، عزیزم، این بار هم تو مهمان ذهن مریض یک نویسندهای؛ هرچند این بار میخواهم دنیای جدیدی بسازم؛ دنیایی با من، تو و تاریخی که در این دنیا مرده است. همان تاریخی که از آن اسمها ماند، یادها ماند؛ تاریخهایی که شاید حرفهایی برای گفتن داشتند و شنیده نشدند.
همانند مادرید، در دسامبر ۱۷۳۴؛ روزی که نهتنها آلکازار در دل آتش فرو ریخت، بلکه با خود بخشی از تاریخی بزرگ را نیز برد. «اخراج مورها»؛ همان اثری که دیهگو ولاسکس بر بومش هنرنمایی کرد. یک شاهکار، در یک کاخ سلطنتی، در مادرید. و بعد آتش آمد. حتی ولاسکس هم نتوانست تو را از آتش مادرید پس بگیرد. حالا از تو فقط نامی مانده و تاریخی که نمیداند چهرهات دقیقاً چگونه بود. و «یازده قیصر»؛ یازده چهرهٔ مرده، تصویر مردان قدرتمند امپراتوریای که خودش قرنها پیش مرده بود. بعد خود نقاشیها هم رفتند.
بگذار گذری بر لندن بیندازیم؛ سالی که آن چهرهٔ مغرور دیگر جایی برای نگاه کردن نداشت. آتش حتی از پادشاه هم پرترهای برای تاریخ باقی نگذاشت. شاید تاریخ دلی چرکین بر خاندان تودور داشت؛ گویی روزگار گاهی همانند نویسندهٔ مریضی، مداد سیاهش را بر نامهایی میکشید که در برگ روزگار کوچک دیده میشدند. و این بار، این خط سیاه نصیب هنری شد. چه دور از انتظار، آثاری که چشمها دیدند و بعدها از یادها رفتند.
هرچند فکر کنم با داوینچی اندکی آشنا باشی؛ همان نامی که قرنهاست در تاریخ هنر زنده مانده. اما روزگار با او هم خوش نبود. آه، «نبرد آنگیاری»... شاهکار لئوناردو. چه غم عجیبیست که گاهی یک اثر هنری نمیمیرد؛ فقط زیر قرن دیگری دفن میشود.
شاید تا الان با خودت گفته باشی که روزگار گذشت؛ هرچند نه عادلانه. اما از دید من، هنوز مردگان چندانی را ندیدهای. بگذار برایت از جنگ جهانی بگویم. آن مجسمههای چوبی بیگناه را به یاد بیاور؛ همانهایی که روزی در کلیسای سنت ماری ایستاده بودند. آن روز، گلولههایی که بر سرشان باریده میشد، موسیقی گوشخراشی برایشان نواخت. و آن مجسمهها، برای آخرین بار، خودنمایی کردند. تکهای از دستها، انگشتهایی که دیگر به چیزی اشاره نمیکردند، و مجسمهای که دیگر سری نداشت. جنگ، این بار مجسمهساز بود.
و این آخرین اثری نبود که جنگ جهانی دوم خلق کرد. آن جنگ حتی به کتابها نیز رحم نکرد. روزی در کتابخانهٔ دانشگاه لوون، برگهای پاره و گاه سوختهٔ کتابها باقی ماندند؛ انگار شبنشینیای غمناک برپا کرده بودند. شبنشینیای که بعضی کتابها حتی فرصت نکردند آخرین جملهشان را به چشم کسی بسپارند. سرت را درد نیاورم، عزیزم. شاید تو نیز خسته شدهای و چشمانت برای این همه مرگ به درد آمدهاند. اما برای من، دردناکترین غم، آتشسوزی لوبک بود. آنجا سازی سوخت. ارگی در لوبک بود که انگشتان بوکستههود را به یاد داشت؛ شاید حتی صدای باخ را. بعد، یک شب، آتش آمد و چوب و سیم و حافظهاش را با هم برد.
یک ساز بینوازنده. یک کلاویه که هرگز صدایش شنیده نشد. یک نقاشی که فقط نامش باقی مانده. یک کاخ که یک شب در مادرید سوخت. یک مجسمهٔ بیسر. یک کتاب که دیگر خوانندهای نداشت. و چند قرن اروپا، که هنوز در خیابانهای سنگفرششدهاش قدم میزنند و نمیدانند دیگر کسی آنها را به یاد نمیآورد. پس موزه را ساختم.